مدرسه فمینیستی: آنچه در این مقال می‌آید برخی حاصل تجربیات شخصی و برخی نیز حاصل مشاهدات است.

به خاطر دارم زمانی را که وارد دانشکده حقوق شدم و با رئوس و مطالب دروس آشنا شدم هر روز بر حجم ناراحتی و دل نگرانی و تشویشم از فهم این رشته افزون میگشت. بی شمار نابرابریهای مهر تأیید خورده و نوشته در قانون و نانوشته آن در اجتماع، زندگی ام را به مرحله‌ای رسانده بود که خواهان آن بودم عزلت و کناره گیری از اجتماع و درس را پیشه خود سازم و چون عارفان از جمع فارغ و مشغول به خود گردم. دریغا که در روزگار مولانا و عطار نمیزیستم تا بل رابعه ای شوم و شکایت خود را از خلق و آنچه نوشتند و کردند و به نام قانون بر انسان روا داشتند را به درگاه او برم. لنگ لنگان ادامه میدادم و به خاطر دارم در امر اخذ پروانه وکالت نیز پس از اتمام تحصیلم تعلل به خرج میدادم. دادم از آن بود چه گویم به زنی که به درگاه قانون میخواهد آزادایش، حرمتش و انسانیتش را اعاده کند؟ در تمامی این دوران، سلاحی نبود جز سکوت و مشاهده آنچه که نباید بر سر انسان رود ولی بر سر زن رفت به حکم زن بودنش، در دل خروشی بود و غوغایی و بر لب سکوت سهمگینی.

صادقانه هر آنچه که در آن ایام میدیدم، میشنیدم، چنان برایم به راستی ناراست بود که همچنان تو پنداری روز را شب بنامند. به ویژه آنچه آموختم در حقوق و اجتماع این بود که این است «اقتصای عدالت» و خواست اوست که ما زیر دست بمانیم. مکرر تأکید بر نقش زن به عنوان همسر و مادر، و نه در کنار انسان بودن، که انسان بودنمان به خاطر مادر بودنمان و همسر وفادار بودنمان شناخته میشد.

در آشوب و تشویش درون و برون به سر میبردم که چرا خدای رحمان در دلم بسیار مهربان و مشوق بود اما خدای حقوق و جامعه را بس قهار و ضد زن می یافتم؟ چگونه صدا بر میاوردم نه اینکه نتوانم، نه! نمیخواستم دیگری شوم در میان خلق، در میان آنانی که میزیستم، بنابراین همراه میشدم، کار میکردم…

اگرچه در جمع بودم ولی دلم در جای دیگر بود، با گذر زمان تنها وجود جسمیم در میان خلق بود و روحم در ایرانشهر خلق شده در افکارم. این بیگانگی از جمع حتی در دوره ای که در رشته حقوق بشر نیز تحصیل میکردم ادامه یافت و حاصل این دیگرگونگی و تشویش بس عمیقتر میگردید، دریغا که من تنها نبودم! در خیل آنانی بودم و میزیستم که فهمی از تبعیض داشتند بلکه هم شاید آنرا بیشتر لمس میکردند، آنانی که نه فقط به خاطر زن بودن، که ممکن بود زن باشند، اقلیت نژادی باشند و یا بلکه شیعی هم نباشند، آنانی که با این فهم میزییند که دنیا بر مدار بی عدالتی وضع شده است و شاید همچون من دم نمیزدند. از آنکه تنها نشوم، به تنهایی پناه جستم و تنها از همه شدم و به عمق تاریک تنهایی از جمع رسیدم و به وصل با خود به یکباره میرا شدم، مرده بدم، زنده شدم، دولت عشق آمد دولت سربنده شدم، لحظه‌ای فرهمند سررسید زمانی که دانستم هیچ نخواهم از دست داد هیچ، بلکه مطای آزادی و فردیت را با عنصر حق طلبی و عدالت جویی که همه آن‌ها نیز در آموزه های دینی ما آمده است به یکباره خواهم یافت. دانستم که اگر من صدا را رسا کنم و سخنم را اعلام کنم دیگرانی دست یاری خواهند داد و دستهایمان در هم تنیده خواهد گردید و دانستم و درک کردم مفهوم جنبش را، مفهوم زن وارگی (فمینیسم) را. از فمینیست بودن خود آگاه گشتم، از اهداف خود آگاه شدم به نقشم در میان دیگران آگاه شدم. و عجبا این آگاهی چه حلاوتی دارد! مرا از خود بیگانه نمی کند، مرا به خود رَجعت می دهد. دانستم هراسم از فمینیسم، هراسِ زن هراسانی است که میخواهند به ما بقبولانند که در هراس از خود باید به سر بریم. اما آگاهی عصیانی است که هیچ هراسی یاری ایستادن در برابر آن ندارد.

میدانم که تویی که این مطلب را میخوانی پیشاپیش به آن لحظه ی انتخاب و تصمیم رسیده‌ای سخنم با توست که این پیام را بگسترانی برای دیگر کسان در خانه‌ات، در محل کارت، به شاگردت و به فرزندت، تا بیاموزند و جرأت فریاد برآوردن را داشته باشند، چون اگر آگاه شوند که چقدر کرامت دارند اجازه نخواهند داد کسی ذره‌ای از آن را، از آنان بگیرد. به راستی فمینیست بودن شهامت میخواهد، درد کشیدن دارد ولی راز دانایی شرط انسان وارگی ماست که اگر درکش کردیم پرده جهل را خواهیم گسست و آزاده وار جستجو خواهیم کرد آنچه را محق هستیم و با آن آفریده شده ایم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)