خودم بودم, و خودم که هنوز نوزاد بود. خواب دیدم می خواستم به شهربازی یا جایی شبیه شهربازی ببرمش. خیلی کوچک بود. شاید حتی بتوان گفت به شکلی غیر طبیعی کوچک بود. اما دنیای اطرافش اغراق شده, از ریخت و فرم افتاده درشت شده بود. دنیا انگار چغر شده بود. جهنم! حتی برای من هم دنیای ترسناکی بود! همه چیز حداقل دوبرابر بزرگ تر از آنچیزی بود که از پیش یادم می آمد . تازه! مشکل فقط بزرگ تر بودن, نبود. همه چیز گوشه داشت. هیچ چیز انهنایی نرم نداشت, همه جا پر از گوشه های بزرگ و تیز بود. مشخصا دنیای گرم و نرم و رفیقانه ای نبود. حتی اگر کسی با کمی خیال شاعرانه آنجا حاضر بود, احتمال می گفت این دنیا خودش عدو است.
در بین راه شروع به نق زدن کرد. وق میزد, وق می زد و وق می زد. تحمل ناپذیر وق می زد. من هم که از این موجود کوچک که مثل یک بند انگشت در دنیایش بود هیچ نمی دانستم. جهنم! نمی دانم کدام احمق و ابلهی مسولیتش را به من سپرده. چه کارش باید می کردم؟ نمی گویم ازش بدم می آمد, ولی صادقانه می ترسیدم. از او نمی ترسیدم. از حضورش می ترسیدم.
بالاخره حدس زدم که احتمالا مشکلش از پرشدن مخازنش است. آخر نوزادها چیزی جز یک دستگاه گوارش نیستند. از یک سو ورودی می گیرند و از سوی دیگر تفاله های ورودی را خروجی می دهد. نوزاد ها یک دستگاه گوارش هستند, و شاید با کمی اغماض و باز هم خیال شاعرانه, معصومیت ندانستن. جهنم! به این نتیجه رسیدم که باید به جایی ببرمش که خودش را خالی کند, فکر می کردم خودشان, خودشان را هر وقت بخواهند, هروقت دستگاه گوارش شان بخواهد, خالی می کنند. ولی فعلا که اینطور نبود. حداقل برای این نوزاد, برای خودم که نوزاد بودم, اینطور نبود.
بالاخره به هر بدبختی ای بود یک دستشویی پیدا کردم. وقتی که واردش شدم, در همان لحظه ی اول فهمیدم که در این دنیای از ریخت افتاده, این دستشویی خودش ار ریخت افتاده و یقر محسوب می شد. به هیچ وجه تر و تمیز نبود. جهنم! با خودم گفتم بالاخره کار را که راه خواهد انداخت. نوزاد را از زیر بغلش گرفتم, می توانم قسم بخورم نسبتش به کاسه توالت, مثل یک انگشت بود به کاسه توالت هایی که ما در واقعیت عادتشان را داریم.
ابلهانه و احمقانه فکر کردم بیچاره پسر بچه ای ده, دوازده ساله است. عین یک آدم بزرگ تر روی کاسه ی توالت گذاشتمش.
جهنم! جهنم! جهنم! نفهمیدم چه شد. هیچ وقت تا این حد ابله نبودم. باور کنید می توانم بگویم مسخ شده بودم. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد, نه! باور کنید, قسم می خورم حتی از یک لحظه هم کوتاه تر بود. نوزاد مفلس, بند انگشت دنیایش, افتاد درون چاه. تا خواستم کاری کنم, چشم الکترونیکی بیشرف توالت خودکار, فرصت کریه را غنیمت دید. خودش, خود خودکار بیشرفش سیفون را کشید.
جهنم! جهنم! جهنم! باور کنید با تمام وجود به سمت کاسه شیرجه زدم, دستم را تا خود کتف در چاه فرو کردم. به هر دری می توانستم زدم, با مشت و لگد, باور کنید حتی با کله به جان کاسه افتادم تا شاید بشکنمش و به عمق چاهش دستم را برسانم… نمی شد. جهنم! جهنم! جهنم! فهمیدم که دیگر هیچ کاری نمی توانم بکنم, اصلا هیچ کاری نمی توان کرد. از دستانم خون می چکید و از سرم خون جاری بود.
لرزان بلند شدم. باور کنید تمام وجودم می لرزید. وقتی فهمیدم از چه می لرزم بیشتر لرزم گرفت. حرفم را اشتباه برداشت نکنید. من از نوزاد بیچاره بدم نمی آمد. جهنم! حتی کمی دوستش هم داشتم. ولی نمی توانم بگویم از سقوطش به چاه ناراحت شده بودم. حداقل می توانم بگویم تنها دلیل ناراحتیم سقوطش نبود. اون بیچاره بدبخت تر از این بود فقط به خاطر سقوطش غمش را بخورم. نمی توانم دروغ بگویم, فهمیده بودم که بالاخره این دنیا قرار است جوری و شکلی انتقام خون ریخته نشده رو از نوزاد بیچاره بگیرد. دلم به حالش می سوخت, واقعا می سوخت. ولی فهمیدم بخاطر این اتفاق ناراحت نیستم, جهنم! حتی شاید بگویم با یکسره شده زندگی ملعونش کمی احساس راحتی هم می کردم. این امر را فهمیدم و با تمام وجود می لرزیدم, هر لحظه بیشتر از قبل می لرزیدم. می لرزیدم و می لرزیدم و می لرزیدم. جهنم!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)