ی آبِ زلال بعد از گذشتن از هزار رود خشک به تو رسیدم. چرا سر از عهد بوق درآوردی؟ چرا به داغ و دَرفش کشیده شدی؟ تو با چشم‌بند و دست‌بند چه نسبتی داشتی؟ چرا خونِ آن همه جانِ شیفته را بر زمین ریختی؟ باور ندارم جهل و تیرگی عمرِ جاودان دارد، باور ندارم اصالت با تاریکی است…
برای ادامه مقاله روی عکس زیر کلیک کنید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)