چند کوچه بالاتر از خانه ام به مهمانی ای دعوت شده است. من هم دعوت شده بودم، اما گوشه های سیاه اتاقم رهایم نکردند تا من هم آنجا باشم. می دانم تمام زندگی ام، تمام احساسات، تمام تصوراتم وابسته به او است. انگار امشب آخرین شب است. آخر الزمان است. امشب انگار همه چیز تمام خواهد شد، ولی تمام شدن مساله ای نیست. چگونه تمام شدنش بی تابم می کند.
ساعت ها می گذرند و ماه در آسمان سیاه یکه تازی می کند. به یاد میاورم که کمی پیش تر، در همین رویا بوسیده بودمش. هنگام بوسیدنش، خود او شده بودم، نه! خود ما شده بودم. در همین رویا، کمی پیشتر، بدنم را احساس نمی کردم؛ تنها یک بدن وجود داشت. بدن در هم پیچیده ی ما. چطور آن لحظه های نزدیک حضور خالص اشتیاق و شهوت اکنون اینچنین تخدیر شده اند.
خبرم می دهند که دارد برمی گردد. اتوبوسش باید همین نزدیکی ها باشد. می دانم از چه راهی برمیگردد. راهی که از خانه ی من نیز می گذرد. لحظه ی آخر توانایی انتخاب است. همه چیزی در شرف پایان است. تصمیم خود را می گیرم. با لباس ژولیده ی خوابم از خانه بیرون می زنم. نمی توانم برای آسانسور صبر کنم. می دوم، فقط می دوم. می دوم، در پله ها می دوم. خیابان ها را می دوم. می دوم و می بینم که اتوبوسی از مقابل چشمانم رد می شود.
دنبالش می دوم. تمام انرژی این سال ها، تمام این توان اینجا باید خودش را نشان دهد. می لرزم تا به یاد بیاورم در این هوای سرد، در این فضای یخ زده حتی یک لباس گرم هم نپوشیده ام، با این آستین های کوتاه و این حفاظ نازک شب سرد خواهد بود. حتی کلید و کیف پولم را هم فراموش کرده ام. اما اینها مهم نیستند، حالا فقط باید بدوم، بدوم و بدوم. دنیا با این اتوبوس تمام خواهد شد.
در کنار یکی از چهارراه ها بالاخره به هم می رسیم. یا من آنقدر سریع دویده ام، یا راننده ی اتوبوس دلش به حالم سوخته است. دنبال دلیل نمی گردم، هیچ دلیلی این لحظه اهمیت ندارد. این رویا، در این لحظه عرصه ی اتفاق است. راننده نگاه می کند، می دانم رقت انگیز به نظر می رسم. با نگاهی از تمنا می گویم پول ندارم. تعلل می کند ولی در نهایت دلش برایم می سوزد. می گوید سوار شو.
سوار می شوم. از نیمه شب گذشته ولی اتوبوس هنوز شلوغ است. می گردم، گوشه به گوشه ی اتوبوس را می گردم تا پیدایش کنم، ولی انگار سوار این اتوبوس نشده است. دنیا دارد خراب می شود. صندلی به صندلی، ردیف به ردیف غایب است. ناگهان چشمانی شبیه چشمانش در انتهای اتوبوس می بینم، جلوتر می روم. گونه ها هم شبیه گونه هایش هستند، امیدوار جلوتر می روم. سرانجام پیدایش می کنم، بلندش می کنم و می گویم فقط بگذار با تو بیایم، اشتباه کرده ام، فقط بگذار با تو بیایم.
نمی شنود، اصلا هیچ واکنشی نشان نمی دهد. صدایم را بالا می برم، هر بار با صدای بلندتر و لرزشی بیشتر جمله های قبلی را تکرار می کنم. با تمام وجود فریاد می زنم بگذار با تو بیایم، ولی هیچ واکنشی نشان نمی دهد. ناگهان می بوسمش. می لرزد و بالاخره به حرف می آید. آرام، سبک و بی خیال می گوید هیچ امکانی وجود ندارد. همین یک جمله. همه چیز همین یک جمله است. دنیا چون فلاخنی این جمله ی سنگین تر از زمین را بر من می زند. هیچ چیز دیگر نمی گوید، چشمانم خیس می شوند و با هر بار پلک زدن دنیا محوتر. می دانم همه چیز تمام شده است. هیچ امکانی وجود ندارد.
از اتوبوس پیاده می شوم. نه پول دارم، نه کلید خانه را. حتی اگر کلید داشتم، خانه آنقدر دور است که از اینجا هیچ چیزش معلوم نیست. نه دیوارهای بلندش، نه پشت بام مرتفعش. در این هوای سرد، تنها یک لایه پارچه ی ناچیز بین من و این دنیای یخ زده قرار دارد. گرمای تنم را می بینم که از من فرار می کند. نه گرمایی، نه کلیدی و نه خانه ای. امشب واقعا شب آخر است. این لحظه ها آخرین لحظات زندگی این رویا هستند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)