مستقیم بروم سر اصل مطلب. زبان پارسی شاید برای پارسی زبانها موهبتی است اما از منظر ما و برای ما حاصل زندگی اشغال شدۀ ماست. اینجا حتی بحث تقابل و این حرفها هم نیست. انکار این موضوع از جانب مخالفان، نوعی گریز از حقیقت عریان و مسلم، و نوعی گریز به جلو است . همۀ این بحران ها و ناهنجاری ها محصول رغبت زبان حاکم به تهاجم و سلطه گری می باشد. مسئله در این نیست که زبان فارسی ویژگی های نژاد پرستانه دارد، چرا که هیچ زبانی چنین خصیصه ای را بر نمی تابد و هر زبانی فی نفسه یک ویژگی است. اما به همان میزان که فضا بر زبانها و نژادهای دیگر بسته می شود خود نویسندگان پارسی نیز از عدم وجود فضای باز سخن می گویند. جملاتی همچون ” اگر فضا باز بود الان ادبیات پارسی نوبل گرفته بود…”، ” اگر هدایت و دولت آبادی و…در فضای باز می نوشتند الان زبان پارسی در اوج بود” و … و این اما و اگرها قرنهاست که ادامه دارد. سئوال اینجاست که چرا نویسندگان آمریکای لاتین در عصر کودتاها و انقلاب ها توانستند در آن فضای بسته ادبیات را تا اوج پرواز کنند؟ مگر نویسندگان آنجا در احاطۀ خود کامه ها نبودند؟ آیا زبان پارسی روایت ورود به مدرنیته را گم کرده است؟ آیا نویسندگان پارسی توانسته اند روایتگر جامعۀ چند نژادی و چند زبانی باشند؟ با مطالعۀ آثار ادبی نویسندگان معاصر در می یابیم که خود این نویسندگان بیشتر از حکومت ها بر طبل تک صدایی کوبیده اند. اورهان پاموک جهانی شدگی خویش را مدیون چند صدایی آثارش است. او جامعۀ چند نژادی و چند زبانی را همانگونه که هست به تصویر می کشد. واقعیت این است که تحقیر دیگر نژادها و زبانها در آثار نویسندگان پارسی بیداد می کند. توهم توطئه و ترس از ” دیگریت ” به ذهن ادبی پارسی آسیب زده است. آنها ارزش ها و استانداردهای زندگی نژادهای دیگر و همزیست را وارد آثار خویش نمی سازند چون آن ارزش ها را تهدید می انگارند. نقش های منفی و اسامی ضد قهرمانها اکثرا از بین ترک ها و عرب ها و …انتخاب می شود. این کار در حقیقت نوعی انتحار ادبی و منزوی ساختن خویش است.
مسئلۀ دیگر به تقدس کشیدن خشونت در آثار معاصرادبیات پارسی است. همان قدر که کلاسیسم عرفانی پارسی بر مدارا و محبت تاکید می ورزید ادبیات امروز پارسی به خصوص از دورۀ مشروطه به بعد مروج زیبا سازی خشونت بوده است. چه فرقی است بین آنکه با حکم حکومتی انسان می کشد و آنکه با شعر این کار را می کند؟
از ره داد زبیدادگران باید کشت
اهل بیدادگر این است وگر آن باید کشت
آزمودیم ز ابناء بشر جز شر نیست
خیرخواهانه از این جانوران باید کشت
مسکنت را زدم داس درو باید کرد
فقر را با چکش کارگران باید کشت
بی خبر تا که بود از دل دهقان مالک
خبر این است کز آن بی خبران باید کشت
– فرخی یزدی –
عارف قزوینی می گوید:
خونریزی آنچنان که ز هر سوی، جوی خون
ریزد میان کوچه و بازارم آرزوست !
دوره هایی در تاریخ ادبی پارسی وجود دارد که ادبیات به ابزاری علیه اعمال خشونت بر انسان تبدیل شده است. اما دوره هایی نیز بوده است که ادبیات تنها تصویرگر خشونت موجود بوده است. گاهی همین روایتگری به روایت تبدیل شده است.
خون‌مان را قاتی می‌کنیم
فردا در میعاد
تا جامی از شراب مرگ به دشمن بنوشانیم
به سلامت بلوغی که بالا کشید از لمبرهای راه…
– شاملو –
در داستانهای صادق چوبک تنهایی، عقده های سرکوب شده و خشونت عریان بیداد می کند. بحث سر این نیست که این خشونت خوب است یا بد. موضوع این است که ادبیات پارسی عادت کرده است تا همیشه چاقوی غیرتی برای بریدن داشته باشد. چیزی که مسعود کیمیایی ها دوستش دارند. اینهمه سیاهی و خیانت و نا امیدی موجود در ادبیات معاصر پارسی آیا محصول سانسور و حذف و تهدید نویسندگانش می باشد و یا اینکه اصلا خمیرمایۀ این ادبیات یاس و سیاهی است؟ همۀ فیلم هایی که در جشنوارۀ بین المللی می درخشند بدون استثنا روایتگر سیاهی و اندوه و تشویش اند. این سیاهی و خشونت بر ادبیات ترک ها و عرب ها و دیگر نژادهای موجود در ایران تاثیر بد می گذارد و تلاش برای جایگزین سازی این نوع ادبیات در بین دیگر زبانهای موجود خود بر تسلط بیشتر این سیاهی در جامعه دامن می زند. می خواهم نتیجه بگیرم که اگر بر لیست این سیاهی ها نحوۀ برخورد سیاه خود نویسندگان را در مواجهه با نژادها و زبانهای موجود در ایران بیفزاییم مثنوی هفتاد من کاغذ شود. طرح موضوع کفایت می کند و می توان این متن را کش داد و به ثریا رساند. نویسندگان پارسی روایتگر همۀ جامعه نیستند. آنها فرهنگ برگزیدۀ خویش را با زبان برگزیدۀ خویش منعکس می کنند. تا زمانی که قلم نویسندگان پارسی در قبال ساده ترین حق انسانی سکوت کند انتظار این را نداشته باشید که سخنگوی انسان معاصر باشد.

پنجشنبه, ژانویه 8, 2015

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)