در تخیلاتم موجودیست دوست داشتنی .
هرچند بزرگ هیکل است اما قلبش به وسعت فریاد تازیانه ای زرد میشکند.
سر به سرم میگذارد .
نمی تواند لب به سخن بگشاید اما یا اشاره چیزهایی را به من می فهماند.
در کلبه ای میخیزد گویی چنان می رنجد که مانند پرنده ای در وصف پرواز حسادت میکند.
کلافه است.
بعضی وقت ها بر سر قبر کودکی می نشیند و با دست های بزرگش غبار دلتنگی را از روی سنگ قبر
کنار میزند.
همیشه برای دختر بچه ی مرده گلی از باغچه ی جلوی کلبه اش می چیند چنان با اشتیاق به دیدار کودک می شتابد که گویی دلش یک جای بی رنگ را برای گریه می خواهد.
دلم برایش میسوزد چون دیروز با اشاره به من گفت که دلش برایم میسوزد.
و من در صد متری وقایع با تعجب به زندگی اش می نگرم تا شاید به خواب بروم.

(چند دقیقه از تخیلاتم وقتی میخوام بخوابم رو گفتم شاید شما هیولای خودتون رو پیدا کنید . از اسمش نترسید مهربان است . حداقل از آدم ها مهربانتر.)

امیر صدارتی

قابل به ذکر است که نوشته ها و آثار بنده به هیچ وجه جنبه ی سیاسی و مذهبی ندارد و فقط در قالب هنر برای ترویج هنر در کشور عزیزمان ایران است .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)