” وظیفه ی ما این است که فاشیسم را در هر فرمی که باشد افشا کنیم “

 

ab2

 

من با بخش اول نوشته ی مجمع دیوانگان (=مجمع) موافقم اما متاسفانه در ادامه ،در نظر نگرفتن کلیت حرفهای اباذری ، یکسو نگری و تحلیل یک بعدی فاشیسم، این نوشته را به بیراهه می برد.

مجمع می نویسد :” باید پذیرفت در یک جامعه «طبیعی» (نه مطلوب) اکثریت جامعه که در سطح زیرین هرم مازلو قرار دارند با درک ضرورت هنر و فلسفه و اخلاقیات فاصله زیادی دارند.” اما به راستی چرا باید پذیرفت؟ چون جناب مازلو در مدلش این طور فرمودند؟مدل قرار است جامعه را توصیف کند یا آن را مطابق میلش شکل بدهد؟هنر و فلسفه موسیقی و..از عناصر اصلی فرهنگ اند اگر قرار است این حجم ابتذال و نفهمیدن و پرت افتادن از این حوزه ها با توسل به هرم مازلو طبیعی جلوه داده شود دیگر این همه ادعا که ما ملتی بافرهنگ با تمدن 2500 ساله ما ملتی دموکراسی خواه و آزادی طلب و… چه و چه هستیم از کجا در می آید و با چه منطقی بیان می شود؟ در ثانی مگر امثال اباذری می گویند همه ی مردم باید هنرمند باشند و موسیقیدان و فلسفه ورزی کنند؟ بحث بر سر تشخیص ساده ی تباهی و ابتذالیست که استقبال و دست زدن کورکورانه برای هر وعده ی تکراری و هر حرف پوچی می سازدش، بحث بر سر نه فقط گوش دادن بلکه بت ساختن و شیفتگی جمعی و توده وار نسبت به سخیف ترین و مبتذل ترین واژه های یک ترانه خوان حکومتی است.

 

مگر وقتی مثلا انتظار داریم امت بتواند بین پراید و بنز و الاغ تشخیص قائل شود به این معنی است که ملتی داشته باشیم همگی متخصص و دکترای مهندسی مکانیک و الاغ شناسی و الاغ پروری در عالی ترین سطح؟ مگر می شود این ابتذال و کوته فکری را با توسل به هرم مازلو طبیعی جلوه داد تا از تیغ انتقاد و تلاش برای تغییر دور شد؟ در زمانه ای که حتی طبیعت بکر و بارور سیستان و ایران بدست مدیران ولایت مدار و سوء مدیریت شان نابود شده است هرم مازلو چطور می تواند وضعیت عرصه ی فرهنگ را که آغشته به خواست صاحبان قدرت و سرمایه از طریق رسانه ها برای مهار توده ها و حفظ وضع موجود است، برای مان طبیعی جلوه دهد؟ نکند اینجا هم قرار است مثل عرصه ی اقتصاد همه به نام “اقتصاد آزاد” تن به هر خفت و حقارت و رذالت ای بدهند و بی عدالتی را سرنوشت محتوم بشر دانسته و “مهوش” وار سرخوشانه زیر سایه ی مقدس اش بشکن هم بزنند؟

 

مجمع می گوید ” فاصله گرفتن از موسیقی متعهد و ایدئولوژیک، با فاشیسم در تضاد است” .خب پس لابد خطری در کار نیست. واقعا مجمع ایدئولوژی را چطور می فهمد؟ اگر فکر می کند ایدئولوژی و تعهد صرفا چیزی است در جانب حکومت و سلایق توده ها از ایدئولوژی مبراست به کلی بیراه رفته و پوپولیستی حرف زده. ایدئولوژی دست کم در قرائت مارکس یعنی “آگاهی کاذب”. اینجاست که اباذری از سیاست زدایی و آگاهی زدایی برای لاپوشانی و فراموشی مسائل واقعی حرف می زند بوسیله هنر جعلی. به خاطر همین آگاهی کاذب است که معتقد است این هنر دروغ می گوید نه حقیقت. تعجب می کنم چرا با وجود این که اباذری بارها از همدستی حکومت و دولت در قالب یک ساختار و یک بده بستان ترس آلود حرف می زند و تاکید می کند این مردم اند که خواهان دریافت این افیون اند مجمع باز هم به ورطه ی ساده سازی می افتد و می گوید :” حکومتی که با دلخواست‌های مردم‌اش، ولو دلخواست‌هایی مبتذل همراه می‌شود کمتر در معرض در افتادن به وادی فاشیسم قرار دارد.” کدام همراهی ؟کدام دلخواسته؟ اباذری دارد می گوید شما توهم دارید که این دلخواسته ی شماست این مدلی است که برای شما ساخته اند .این دلخواسته نیست این برساخته است. این همراهی نیست این جریان سازی است.

 

مجمع در جایی دیگر می نویسد :” فاشیسم نیازمند بسیج توده‌ای مردم است و نه انزوا و تکثرطلبی آن‌ها.” خب قبول اما آیا واقعا تشییع جنازه ی میلیونی برای پاشایی معنای بسیج توده ای نمی دهد اما معنای تکثر طلبی می دهد؟ چه طلبیدنی؟ کدام تکثری؟ در ترانه های پاشائی یا در شخصیت اش یا …در کجای این پدیده ی اجتماعی که بیشتر وحدتی سانتی مانتال و عرفانی-فاشیستی بود مجمع توانسته تکثرطلبی ببیند؟ آیا کسی متعرض این وحدت توخالی شد و این توده به آن احترام گذاشت یا بعدا خلاف این امر رخ داد؟ آیا چون سینه زنی و نوحه خوانی نداشت یا کم داشت و یا چون زن و مرد جدا نبودند پس دلیل می شود که آنها تکثرطلب باشند و اهل تساهل و مدارا ؟ اگر این مراسم و واکنش های هیستریک به انتقادهای روشنفکری از آن را – که مواردی از آن در همان جلسه سخنرانی اباذری و در همین فضای مجازی با نفرت از روشنفکری عیان شد- تجسم بسیج توده وار نبود پس چه بود؟

 

مجمع از “هنر والا” می گوید و به درستی بر پیوند فاشیسم با آن تاکید می کند اما به جای این که این را تائیدی بر هشدار اباذری در مورد فاشیسم بداند دلیل بر رد حرف اباذری می گیرد! چرا؟ چون دچار این خطای فاحش می شود که از موضع ذهن خودش به موسیقی پاشائی نگاه می کند و احتمالا باز هم با نگاه پوپولیستی این پیش فرض را در ذهنش دارد که فاشیسم همیشه در جانب حکومت است و مردم از آن مبرا هستند.توجه ندارد که اتفاقا آن توده ی هوادار پاشائی از دریچه ذهن خودشان، موسیقی او را مصداق “هنر والا” و حقیقت می دانند نه مصداق ابتذال و دروغ . و اتفاقا با تعهد و تعصب ایدئولوژیک شیفته ی آن اند و اگر نشانه های فاشیستی اش هنوز خفیف اند ناشی از ترس خوردگی و سیاست گریزی شان است و دقیقا اینجاست که باید همچون اباذری هشدار داد . که به شهادت تاریخ همان گونه که درآمیختن عرفان ضد عقل و احساسی و رمانتیک با سیاست، فاجعه ی ترور و حذف و وحشت می آفریند پیوند این سانتی مانتالیسم رمانتیک با سیاست نیز فاجعه آفرین است.

 

و چه جای تعجب وقتی دوستان با همین طرز تفکر از پذیرش انتخاب احمدی نژادها توسط همین مردم سرباز می زنند چرا که در ناخودآگاه شان این میل پوپولیستی ریشه دوانده که گویا امکان ندارد مردم “امرمبتذل” را به عنوان “امروالا” بپذیرند. اصلا مگر می شود احمدی نژادی که نماد ابتذال است به عنوان “امروالا” از سوی مردم پذیرفته شود؟ راستی چرا در طول این سالها فقط جنبش سبز به عنوان نماد “مردم” دانسته شد و نه “9دی” و نه اکثریت منفعل و ترس خورده ای که بیرون از این هر دو جبهه مشغول ندیدن و سپس تسکین عذاب وجدان از طریق خودارضایی با ابتذال امثال پاشایی بودند؟ چرا استقبال از فیلم “جدایی نادر از سیمین” را می بینیم و استقبال از ابتذال چماقداری به نام ده نمکی را نمی خواهیم ببینیم؟ چرا معتقدیم جنبش سبز را فقط یک مشت بسیجی چماقدار پیاده نظام فاشیسم شکست داد نه انفعال و مشغولیت اکثریت مردم با امر مبتذل؟ آن اکثریت همان قدر از چماقداران بسیجی می ترسد که از جنبش سبز می ترسد . عاجز است از قضاوت کردن عقلانی و انتخاب موضع و فراریست از هر آشوبی و به این معنا حتی ضدمدرن است .از این آشوب پناه می برد به ابتذال پاشایی و طالب سیاست زدایی زیر پرچم اعتدال می شود. این واکنش را سعید امامی هم که سال 78 روشنفکران این مملکت را تکه تکه می کرد می دانست همان طور که سال 88 آن مافوق تک تیرانداز بسیجی هم این را می دانست . چرا روشنفکران و جامعه شناسان این مملکت مثل همه ی سیاست بازهای سبز و بنفش و…پوپولیست شدند یا سکوت کردند در این سالها یا همپای سیاست ورزان مزورانه جامعه را تحلیل کردند تا جایی که حرفهای اباذری باید امروز اینقدر تند و غیر منتظره به نظر برسد ؟ وگرنه از سال 88 جنبش سبز و شرافت اش تنها حاشیه ای بود بر پفیوزی و بی شرفی و ابتذال اکثریت مردم و لاغیر! واضح بود که رخداد ساختن از جنبش سبز هم نمی تواند کلیت این وضعیت مبتذل را تغییر دهد و محکوم به شکست است.هر چند این وضعیت بی ثبات و متغیر است اما هیچ تضمینی نیست که در غیاب نقد و پنهان کاری به سمت آزادی و دموکراسی بچرخد بلکه به راحتی می تواند توسط امثال پاشائی و احمدی نژاد پرچمدار فاشیسم شود چنان که شد. به نقدم به مجمع بر می گردم و تنها با ذکر مشخصه هایی از فاشیسم حرفم را تمام می کنم.

aaa

عمده این بخش از سایت زیر اخذ شده غیر از پاراگرافهای – که توضیحات من است:
http://www.mahtab-magazine.blogfa.com/post-51.aspx

اومبرتو اکو در کتاب ” اسطوره ی سوپرمن ” به ترجمه ی “خجسته کیهان” ویژگی ها و مشخصه های فاشیسم را بر می شمارد تا نشان دهد فاشیسم پدیده ای ابدی است ، لذا آزادی و تلاش برای رهایی وظایفی هستند که هرگز پایان نمی یابند . اکو معتقد است حکومت های تمامیت خواه قبل از جنگ جهانی مانند فاشیسم موسولینی که بر پایه های ریاست کاریزماتیک و … بودند و یا جنبش های هوادار نازیسم دوباره توانایی برگشتن ندارند . پس چیست این نگرانی اکو ؟ جواب این است :فاشیسم ابدی !

 

وی معتقد است که فاشیسم از دیدگاه فلسفی جایگاهی نداشت، اما از نظر احساسی به نحوی مستحکم در چند تیپ قرار دارد . همچنین به پیروی از بازی های زبانی ویتگنشتاین ، معتقد است که میتوان به هزار طریق فاشیست بود بی آنکه نام این بازی هرگز تغییر کند .
فاشیسم با هر وضعیتی وفق می یابد ، چنانکه اگر یک یا چند جنبه از یک رژیم فاشیست ( که در ادامه می آید) را بزداییم(یا ویژگیهای دیگری اضافه کنیم) ، باز این عنوان به آن قابل اطلاق است . لذا اکو برخی ویژگیهای تیپیک فاشیسم ابتدایی و فاشیسم ابدی ( که آن را اُوِرفاشیسم مینامد) را بر می شمارد و هشدار میدهد که حتی یکی از این عناصر میتواند نطفه ی فاشیسم را ببندد (بی شک میتوان در برخی رژیم ها چندین ویژگی به دلایل بومی و مذهبی و تاریخی و … نیز بدانها افزود) :

+ نخستین ویژگی اُوِرفاشیسم ستایش بت پرستانه از سنت هاست و اندیشمندان سنت گرا در هر رژیم فاشیستی وجود دارند.
– هیچ چیز غالب مدرنی در ترانه و موسیقی امثال پاشایی وجود ندارد . این موسیقی نماد شکست مدرنیته ی ایرانی و بازتولید غم و ماتم و شکست و عرفان در ابزارهای مدرن است. محتوایی سنتی و غیرانتقادی که تلاش عبثی می کند سنتی نباشد اما به سنتی مبتذل منفعل و عقیم بدل می شود.هیچ پیوندی با امرکلی و حقیقت برقرار نمی کند و سوژه اش را به قهقهرا می برد.

 

+ سنت گرایی مستلزم مردود شمردن دنیای مدرن است . اگرچه نازیسم(و اغلب رژیم های فاشیستی) نسبت به موفقیت های صنعتی خود احساس غرور میکرد ، ستایش آنان از مدرنیته مبتنی بر وجه سطحی ایدئولوژی آن بود. از دید آنان قرن روشنگری ، دوران عقل گرایی و آغاز ضایعه ی مدرن قلمداد میشد، لذا اورفاشیسم غیر عقلایی است ( نکته ای حاشیه ای در اینجا به ذهنم میرسد و آن اینکه این ضد عقل گرایی فاشیست ها با برخی مکاتب مخالف عقلگرایی مانند پست مدرنیسم همپوشانی دارد.)
– مطالبات مدرن نظیر دموکراسی و آزادی و احزاب و… مبتنی بر عقلانیت انتقادی اند.نه در فضای مجازی و نه در عالم بیرون نشانی از این عقلانیت انتقادی در قالب جریانهای فکری پویا نمی بینیم. هر چه هست جاده است و برج و کارخانه و انرژی هسته ای در کلیتی بی قواره و بدریخت که تنها ابزارهایی هستند حاصل عقل ابزاری در خدمت استبداد و سرکوب و فاشیسم.

 

+غیر عقلایی بودن به مفهوم پرستش عمل برای عمل است و اندیشیدن از دید آنان شکلی از اخته کردن تلقی میشود زیرا منجر به انتقاد و توقف میشود. و به همین خاطر است که گوبلز( از نظریه پردازان فاشیسم) میگوید : ” وقتی واژه ی فرهنگ را میشنوم ، هفت تیرم را بیرون میکشم” (یا میتوان مثال زد که در برخی رژیم های فاشیستی نظامی ها در مسند فرهنگ قرار میگیرند) و نیز به همین خاطر است که کاربرد اصطلاحات روشنفکرهای کثیف ، فخرفروشان رادیکال، دانشگاه های ماوای کمونیست های کثیف و سوء ظن نسبت به روشنفکران هماره یکی از نشانه های اورفاشیسم است.
– شباهت برخورد هواداران پاشایی با روشنفکری و روشنفکرها نیازی به توضیح ندارد. بیزاری از شنیدن انتقاد و درگیرشدن در مباحث عقلانی از سوی این مردم با بیزاری نظامیان حاکم از شنیدن انتقاد و ستایش توده ها و آحاد ملت از یک سو و سرکوب منتقدان و دگراندیشان از سوی دیگر ،همسانی و شباهت آشکاری دارد.

 

+از دیدگاه اُوِرفاشیسم مخالفت با خیانت یکسان است .چرا که روح انتقاد مبتنی بر تمایزگذاریست و تفاوت قائل شدن از نشانه های مدرنیته .اورفاشیسم به اتفاق نظر باور دارد و برای رسیدن به اجماع همگانی از وحشت از اختلاف نظر ها بهره برداری میکند( بر وحدت تکیه میکند) .نخستین اطلاعیه ی هر جنبش فاشیست علیه مزاحمان بیگانه منتشر میشود .
– خیانت و ترس از خیانت و جستجوی اجماع و آغوش امن مفهوم مسلط ترانه های مبتذل امروزیست. سوژه ی این جستجو دائما در هراس از بیگانه و دیگریست که مبادا بیاید و بر او غلبه کند.

 

+رهبر فاشیست که میداند قدرتش به او واگذار نشده ، بلکه از طریق زور به دست آمده است ، این را نیز میداند که پایه های این قدرت بر ضعف توده ها قرار دارد ، توده هایی چنان ضعیف که نیازمند و مستحق رهبری سلطه طلب هستند.
– این همان جایی است که اباذری بر همدستی دولت و ملت ترس خورده تاکید می کند. هم اغوشی بنده و ارباب ،ملت بی اراده و دولت سلطه طلب و تمامیت خواه. بده بستان کثیفی که در قبالش یکی آرامشی کذایی می فروشد و دیگری امکان سلطه و تداوم وضع موجود را در قالب تهی اعتدال فراهم می کند.

 

+ اُوِرفاشیسم بر پایه ی توده گرایی کیفی بنا میشود(که کیفیت آن را هم خودش مشخص میکند) . در یک دموکراسی شهروندان از حقوق فردی برخوردارند اما مجموعه ی شهروندان فقط از دیدگاه کمی وزن سیاسی دارند . برای اُوِرفاشیسم افراد به خودی خود حقوقی ندارند و مفهوم توده با کیفیت همراه است ، مانند ماهیتی یکپارچه که اراده ی جمعی را بیان میکند . و از آنجا که هیچ کمیت انسانی نمیتواند اراده ی جمعی داشته باشد ، رهبر باید آن را تفسیر نماید و توده چیزی جز یک نمایش تئاتری نیست .
– بواقع تشییع جنازه ی پاشایی مصداق همین نمایش تئاتری از تنهایان ترس خورده بود. بدون هیچ مقاومت و محتوا و اراده جمعی ای در سوگ رهبری کاریزماتیک و اسطوره ای که برایشان خاطره می ساخت سبک زندگی شان را با تفسیری مبتذل می آمیخت و در همین افیون غرق شان می کرد.

 

+ اُوِرفاشیسم به زبان نیوسپیک ( نگ کنید به رمان 1984 جرج اورول) صحبت میکند . کلیه ی متن های درسی نازی یا فاشیست از نظر واژگان فقیر و از دیدگاه دستوری و کلامی ابتدایی اند ، به این خاطر که ابزارهای منطقی پیچیده و انتقادی را محدود نمایند .
– شعر و ترانه ی سطحی و مبتذل امثال پاشایی دقیقا همین کارکرد منبر و خطابه ی ملا را دارد همان طور که پیوند ماتحت مهوش و لاتها بر مدار همین سادگی و بربریت می چرخید همان طور که رابطه ی ماتحت جنیفرلوپز و ساکنان دنیای امروز سرمایه داری حول همین بلاهت و ابتذال می چرخد. اصل دوری از پیچیدگی و کنار زدن تناقضات واقعیت ایست که ممکن است توجه و جدی گرفتن همگانی مسائل اصلی اش در عرصه ی عمومی، به جنبش های انتقادی و همه گیر منجر شود که برای سلطه ی فاشیسم و دوام سیستم سمی خطرناک است.

 

در پایان اکو میگوید که بدبختانه زندگی به این سادگی نیست که کسی بیاید و بگوید دوباره میخواهم آشویتس را بازگشایی کنم یا بار دیگر پیراهن سیاه ها ( منظور طرفداران فاشیست است ) در خیابانها راهپیمایی کنند ، و ممکن است اُوِرفاشیسم به اشکال دیگری ظهور کند .

“وظیفه ی ما این است که آن را در هر فرمی که باشد افشا کنیم و به دیگران نشان دهیم.”

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)