اپیزوت سوم : فیلم سینمایی گاندی – 1982 (کارگردان و تهیه کننده : لرد ریچارد اتنبرو )
با بازی زیبای سِر بن کینزلی در نقش مهاتما گاندی

گاندی : آری من یک هندو هستم. همچنین یک مسیحی یک مسلمان و یک بودایی و یهودی می‌باشم !

گاندی : وظایف شخص نسبت به خود، به خانواده، به وطن و به جهان از یکدیگر جدا و مستقل نیستند. نمی‌توان با زیان رساندن به خود یا خانواده خود به وطن خویش خدمت کرد. به همین ترتیب ، نمی‌توان با زیان رساندن به جهان نیز به وطن خود خدمت کرد.
گاندی : چه فرقی می‌کند که مرگ و بی خانمانی و بی سرپرستی ریشه در حکومتهای استبدادی داشته باشد یا با نام مقدس آزادی و دموکراسی ایجاد گردد؟
گاندی : ضربه در برابر ضربه و چشم در برابر چشم ، دنیا را کور می‌سازد.
گاندی ، صاحب افکار بالا ، قسمتهای مختلف هندوستان را دیده بود و سفرهای متعددی به انگلستان و اروپا داشت . ضرب المثل ایرانی می گوید ” دنیا گردی کن نه دنیا خوری و آیه قرآن ما را به ” قل سیرو فی الارض” دعوت می کند.

دموکراسی اروپایی ، ریشه در دنیاگردی دارد . در جریان استعمار ، علی الخصوص مردم دو کشور فرانسه و انگلستان به اکناف دنیا سفر کردند . گرچه انگیزه های اولیه صرفاً ماجراجویی و مال اندوزی بود اما به مرور زمان ، آشنایی با ملل و مذاهب و ادیان و فرهنگهای دیگر ، آنها را از جزم اندیشی قرون وسطی دور کرد . مهاجران اروپایی و غیر اروپایی که وارد آمریکا ، استرالیا و کانادا شدند نیز چنین چیزی را تقریباً تجربه کردند. همین درک عمیق از تفاوتهای فرهنگی و عقیدتی بود که زمینه را برای اندیشمندان سیاسی مانند توماس جفرسون مهیا کرد تا بتوانند در متن قانون اساسی ایالات متحده آمریکا ، جدایی دین از سیاست – سکولاریسم – را بگنجانند و اکنون چیزی بنام دین رسمی در قانون اساسی آن کشور وجود ندارد.
همسایه های اماراتی ، از ما منعطف تر اند چون دنیاگردی کردند . من به تمام دوستان که سری به مکه و کربلا می زنند توصیه می کنم یک سفر به امارات و علی الاخصوص امارتِ دبی بزنند. چرا انگلیسی ها – نه همه اشان بلکه نسل قدیمی ترشان – اینقدر در برابر فرهنگ های دیگر منعطف هستند ؟ چون دنیا گردی یکی از ارکان زندگی اشان بوده و هست ! گشت و گذار آدم را منعطف می کند . چرا آخوندها و خیلی از مذهبی های ما منعطف نیستند !؟ چون به خود این فرصت و اجازه را نمی دهند که بغیر از مکه و کربلا جایی را ببینند .

دنیای برخی به کوچکی دنیای مورچه ای در دامن یک تپه است. تمام جهان بینی آن مورچه محدود به همان تپه است . او به دنیا می آید و از دنیا می رود بدون اینکه مورچه های کوه کنار خود را ببیند وشاید با خود فکر می کند که در بهترین جای دنیا و با بهترین مورچه های دنیا حشر و نشر دارد و ملکه خود را از تمام ملکه هایِ ندیده زیباتر می بیند ! در حالیکه از منظر چشم یک ناظر بی طرف تمام مورچه های ملکه ممکن است یک شکل بنظر برسند .

اگر تعصب باشد ، شما از همسایه کناریتان هم چیزی یاد نمی گیرید . چون حاضر نیستید به خانه او بروید و با او معاشرت کنید. دوستی داشتم در برادفورد ، یک مهندس مخابرات اما بغیر از انگلستان جایی را ندیده بود. پدرش که یک مهاجر نسل اول از پاکستان بود بسیار منعطف و معتدل اما بچه هایش حتی یک مسافرت کوتاه به کشور اجدادی خود نداشتند. وقتی که فهمید من در خانه یک انگلیسی اتاق گرفته ام انگار که یک اشتباه مهلک از من سر زده باشد به من گفت : تو چطور مسلمانی هستی !؟ وقتی به او گفتم که می خواهم زندگی در یک خانواده انگلیسی الاصل را تجربه کنم هاج و واج به من نگاه می کرد و روزی که دید من سوسیس هم می خورم دیگر از من ناامید شد ! او حتی برای یکبار به خودش اجازه نداده بود که مزه سوسیسی را تجربه کند که گوشت خوک در آن بکار رفته باشد . ولی مشروب خورِ قهاری بود . نه شرابِ سَبُک ، بلکه ویسکی و ودکا ! از سیگار و قلیان و حشیش هم رویگردان نبود ! تقریباً تمام پیوستگان به داعش از اروپا ، تجربه جهانگردی نداشته اند.

یادگیری عمیق و روان یک زبان بیگانه (غیرمادری یا زبان دوم) بسیار سخت است . خیلی از اساتید دانشگاهی ایرانی مسلمان که برای تحصیل به آمریکا یا انگلستان آمده بودند به زحمت قادر به تکلم به زبان انگلیسیِ غیرِ رسمی هستند . علت آن متاسفانه این است که خود را از جامعه میهمان جدا نگه داشته بودند . دوستان غیر ایرانی اشان هم بیشتر خارجیانی بودند که مانند خود آنها ، زبان انگلیسی برایشان یک زبان بیگانه بوده است . دامنه لغات محدود و رسمی دانشگاهی برای گذراندن دروس تئوری دانشگاه کفایت می کند اما برای درک عمیق یک فرهنگ ، شما باید به کف کوچه و خیابان آن رفته باشید و با مردم عادی اش نشست و برخاست کرده باشید . شما با خواندن کتابی در مورد فرهنگ مردم یک کشور نمی توانید چیزی از آن یاد بگیرید درست مانند اینکه نمی توانید شنا کردن را با مطالعه کتابی در مورد اصول و فنون شنا بیاموزید.

گرچه عملاً بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، حتی همین درجه از دیدن و درگیرشدن با فرهنگ غرب ، موجب شد که اکثر آنها از حوزه حاکمیت خارج و یا در بهترین حالت تبدیل به مشاوران و دانشگاهیان شوند. از مهندس بازرگان و بنی صدر گرفته تا دکتر سروش و دکتر بهشتی(پسر) و دهها بلکه صدها تحصیل کرده فرنگ . اینها مسخِ غرب نشدند اما آزادیهای سیاسی و مدنی غرب را درک و قبول کردند.
همین تفاوت تجربه هاست که یکی مانند حسن رحیم پور ازغدی و دوستش دکتر سعید جلیلی را – علیرغم خوش فکری – به وادی عدم انعطاف می کشاند تا آنجا که ازغدی داستان سگ ولگرد صادق هدایت را می خواند و او را به نادانی متهم می کند ! اگر فهم نمادهای داستانی نباشد – که فهم نمادهای داستانی با دنیاگردی تقویت شده و رشد می کند – آدمها خشک و عبوس می شوند. آیت الله خمینی بغیر از ایران و نجف تا سن 75 سالگی جای دیگری را ندیده بود و مدل حکومتی منقبض و ناکارآمد ولایت مطلقه فقیه وی هم متاثر از همین عدم آشنایی با مدل های حکومتی سایر ملل بود.

یکی از موارد مثبت انقلاب ایران ، افزایش ظرفیت دانشگاههای دولتی و فراگیر شدن دانشگاه آزاد در هر شهر کوچک و بزرگ بود . این پدیده – از دهه شصت به بعد – موجب شد که دانشجویان دختر و پسر مجبور شوند شهرهای محل سکونت خود را رها و به فرهنگهای قومی دیگر نقل مکان کنند و در یک دوره چهار ساله یا بیشتر نه تنها فرهنگ مقصد را ، که فرهنگ هم اتاقی هایی که از اطراف و اکناف ایران می آمدند را هم متفاوت با زادگاه خود یافتند. برخی اوقات کنار آمدن یک مشهدی با یک کُرد یا عرب یا همزیستی یک آذری با بلوچ در خوابگاه دانشگاهها مثل یک کابوس بود اما تمام آن دانشجوها با هم سوختند و ساختند و فرهنگ مدارا را یاد گرفتند. عشق و عاشقی های تند و تیزی شکل گرفت و ازدواج های بین اقوام شیوع پیدا کرد. مثلاً فرهنگ منضبط و تمیزِ وسواسیِ آذری ، برای یک فارس یا مازندرانی شوک آور بود و اگر ازدواجشان دوام می آورد ! هر دو بعد چند سال انسانهای منعطف تری می شدند.

در دهه هفتاد ، خیلی از جوانان تهرانی برای کار به ژاپن سفر کردند . عمده این افراد از محله های پایین شهر و طبقه متوسطِ پایین بودند . چیزهایی که آنها از مواجهه با تمدنِ غربی شدهِ ژاپنِ شرقیِ سنتی یاد گرفتند بعدها در زندگی ایران شان تاثیرات عمیقی گذاشت . انعطاف فرهنگی و اجتماعی ای که مهاجرت های کاری ژاپن برای تهرانیها ایجاد کرد ، شاید بیشتر از تجربه بچه های دهه پنجاه تهران بود که برای تحصیل – و با حمایتهای مالی دولتی یا خانواده اشان – به اروپا و آمریکا رفته بودند. آمار دقیقی از مهاجران بازگشته به کشور وجود ندارد .اما مشاهدات موید این نکته است که عده بسیاری از جوانان دانشجوی خارج از ایران که با شروع دوره انقلاب به ایران برنگشتند یا در اوایل آن از ایران مهاجرت کردند ، دوباره به کشور بازگشتند . بسیاری از این افراد هم اکنون به طور انفرادی و نه در قالب تشکل های سازمان یافته ، مروّجان عملی فرهنگ لیبرال دموکراسی در کشور هستند.

تحرک اجتماعی فقط محدود به دنیا گَردی و کشور گَردی نمی شود (واژه کشورگَردی را از مهندس غََرَضی عاریت گرفته ام ! ) . وقتی که خط متروی تهران از جنوب به شمال در سال 1380 راه اندازی شد ، امکان مسافرت از جنوب به شمال شهر و بالعکس را تبدیل به یک تفریح ارزان ِ روزانه کرد . دهه هشتاد در تهران شاهد بیشترین عشق و عاشقی ها و ازدواج های بین طبقاتی بوده است . مردمانی که زمانی دیدن همدیگر برایشان یک رویا بود بسادگی سوار مترو شدند و در عرض سی دقیقه به محله هم رسیدند . و این آگاهی اجتماعی ایجاد شده ، موجب انعطاف و کمرنگ شدن تعصبات محله ای شد. کاربرد جمله معروف “بچه این محلی ؟!” دیگر این روزها در تهران چندان خریدار ندارد.
وقتی رفتار کادر نظامی و انتظامی فرودگاه امام را مشاهده می کنید متوجه می شوید که این بندگان خدا هر روز شاهد رفت و آمد مسافران به جاهایی هستند که آنها هیچ درکی از آن ندارند . این چنین است که آن سرباز یا کادر ، با شما مانند یک انسان رفتار نمی کند . شما را تحقیر می کند و هیچ مدارا و درک متقابلی با شما ندارد چون پایش آنطرف تر از آن فرودگاه نرفته است . مردم شهرهایی که توریستی هستند از مردم سایر جاهای دنیا یاد می گیرند. اگر شرایط برای رفت و آمد خارجیان مهیا باشد ما از آنها یاد می گیریم. مثال آن لیگ برتر فوتبال ایران است . از دو دهه قبل که درهای فوتبال ایران به روی بازیکنان و مربیان خارجی باز شده است ، نه تنها بسیاری از بازیکنان با استعداد ما به ارزش کار خود پی بردند و راهی لیگ های معتبر دنیا شدند ، بلکه جامعه فوتبال کشور نیز نسبتاً تبدیل به یک بخش پاسخگو ، انتقادپذیر و منعطف کشور شد . اگر ما امروز می توانیم برنامه ی “نود” داشته باشیم و در همین حد ، افراد ، بی پروا به همدیگر فحش بدهند ، همدیگر را متهم کنند ، مسخره کنند و عملکرد مربیان و مدیران باشگاهها و داوران را زیر سوال ببرند ، همه به یُمن باز شدن درهای فوتبال ایران به روی خارجیان بوده است .

باید سیاست غلط جمعیتی فعلی را – که مردم ایران را به زاد و ولد بیشتر تشویق می کند – کنار بگذاریم و بجای آن مرزهای کشور را به روی مهاجران شایسته سایر ملل باز کنیم تا از مهاجران درس بگیریم . ” اطلبوا العلم ولو فی الصین” در دنیای مدرن قابلیت به روز شدن دارد : ” علم را یاد بگیر حتی اگر با دعوت چینی ها به کشورت باشد ! ” . این سیاست جمعیتی اتحادیه اروپا ، آمریکا ، کانادا ، استرالیا و نیوزیلند است : جذب نخبگان سایر ملل . یادمان باشد که اگر امروز ایرانی ها هوشمند هستند ، بخاطر ورود اقوام گوناگون به این سرزمین و یادگیری و آمیزش با آنها بوده است . گرچه آن ورودها با خشونت و کشتار همراه بوده اما ایران مدرن می تواند درهای خود را به روی مردم دنیا بگشاید و با اعطای شهروندی به افراد مفید – طبق معیارهای دقیق و موثر – بر انعطاف ، اختلاط و غنای فرهنگی و اقتصادی خود بیافزاید.

موخره بر اپیزوت سوم :

ایکاش به همان اندازه که ایرانی ها برای رفتن به مکه و کربلا خرج می کنند برای دیدن بقیه جاهای دنیا هم هزینه کنند. چه اشکالی دارد که نیکوکاران بورس سفر بدهند ؟ نیکوکاری فقط خرج مسجد کردن نیست . اگر مسجد خانه خداست ، کره ارض هم دانشگاه خداوند است . ایکاش دولت به همه دانشجویان کوشا و علاقه مند ایرانی – شامل دانشجویان نظامی و انتظامی و طلاب حوزه – یارانه پنج مسافرت خارجی می داد : مثلاً یکی برای دیدن عراق و عربستان ، یکی برای دیدن ترکیه و امارات ، برای دیدن چین و ژاپن ، برای سفر به اتحادیه اروپا و یکی هم برای دیدن آمریکا . تا جوانان ما شرق و غرب عالم و دنیای اسلام را ببینند و مقایسه کنند تا برای تبدیل شدن به شهروند در کلاس جهانی آماده شوند.

اگر هر سال 50 هزار دانشجو ملزم به ارائه یک گزارش 20 صفحه ایِ هدفمند از دیده ها و شنیده های سفرهای خارجی خود بشوند، سالیانه حدود یک میلیون صفحه گزارش ناب دست اول تولید می شود. تاثیر و سودآوری این گزارشات بر رشد تولید و دانایی ملی بسیار بیشتر از هزینه آن است . قبول ندارید حساب کنیم !؟ این کاری است که کشور چین در حال انجام آنست . دانشگاههای اروپا و آمریکا مملو از دانشجویان چینی شده است و پیش بینی می شود که نظام حکومتی چین ظرف 15 سال آینده شاهد تغییرات دموکراتیک وسیع خواهد بود.

گاندیِ هندوستانی ، به مدد دنیاگردی و کسب بصیرت واقعی – نه بصیرت فرمایشی ! – آن کشور را متحول کرد .دکتر شریعتی ها و دکتر سروش ها و دهها اندیشمند منعطف و اهل تسامح و تساهل دیگر به مدد دنیاگردی ، دنیابینی و سیرِ در آفاق و انفس به چنین جهان بینی نائل شدند. بنابراین یکی دیگر از برنامه های پایه ای برای رسیدن به دموکراسی ، تشویق جهانگردی و تسهیل رفت و آمد مردم ایران به سایر کشورها در کنار سیاست های مهاجرپذیری از بین سایر ملل است .
ادامه دارد …

لینک ها 

قسمت سوم : https://www.tribunezamaneh.com/archives/62181

قسمت دوم : https://www.tribunezamaneh.com/archives/61740

قسمت اول : https://www.tribunezamaneh.com/archives/61304

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)