آیا ناسیونالیسم و اسلام سیاسی رقیب همدیگرند؟ در تقابل باهم هستند؟ مکمل و در خدمت هم هستند؟ یا فعل و انفعال این دو جنبش دینامیسم پیچیده تری دارد که رابطه شان را از یک حالت سیاه و سفید فراتر میبرد؟

در این مطلب ضمن اشاره به چند مشخصه پایه ای رابطه میان ناسیونالیسم و مذهب به طور کلی، نگاهی گذرا خواهیم انداخت به رابطه متقابل میان ناسیونالیسم ایرانی و اسلام سیاسی.

آنچه که دراین رابطه توجه من را بیش از هر چیز جلب میکند مناسبات این  دو جنبش در قلمرو سیاسی است. روشن است که اینها خود جنبشهای ایدئولوژیک- سیاسی هستند که مرکز توجهشان دخالت در قلمرو قدرت سیاسی و از این طریق تحقق منافع واقعی، زمینی و طبقاتی معینی است.

فعل و انفعال متقابل این دو جنبش در همین قلمرو سیاسی تاریخ پرفراز و نشیبی دارد که دقت در زوایای آن برای جنبش سوم – جنبشی که در مقابل هر دو است – حائز اهمیت سیاسی بالایی است. منظورم از جنبش سوم به طور روشن کمونیسم یعنی آن جنبش اجتماعی واقعی است که هدفش رهایی بشر از همه نابرابریها –  اقتصادی، سیاسی و اجتماعی – است. در هر قدم مصاف برای رهایی، تعیین تکلیف با یکی از این دو جنبشها و یا هر دو باهم یک امر دائمی و در شراط امروز یک امر حیاتی برای کمونیسم است.

دو نظر:

در میان صاحبنظران مسائل مربوط به ناسیونالیسم و جنبشهای ناسیونالیستی، مباحث زیادی در پاسخ به سئوالات بالا مطرح است. اگر سایه روشنهای این طیف بزرگ مباحث را کنار بزنیم دو نظر که کمابیش در نقطه مقابل هم هستند قابل تشخیص است:

از یکطرف، آنتونی اسمیت، “قوم شناس” برجسته “مدرسه اقتصاد لندن” از پدیده ای تحت عنوان “ناسیونالیسم دینی” نام میبرد که در واقع ادغام ناسیونالیسم و مذهب در قالب یک جنبش است.  ناسیونالیسمی که اساسا در شبه قاره هند و جهان اسلام رواج داشته است. او یک دلیل این آمیختگی ناسیونالیسم با دین را نیاز ناسیونالیسم به توسل به اساطیر دینی میداند. از طرف دیگر، بندیکت اندرسون، مولف کتابی اثرگذار به نام “اجتماعات تصوری: تأملاتی درباره خاستگاه و گسترش ملت گرایی” روی رقابت این دو جنبش تاکید میکند که تاریخا عروج یکی منوط به سقوط دیگری و برعکس بوده است. به نظر او پیشروی ناسیونالیسم با عقب نشینی دین یا بهتر است بگوییم با تحمیل عقب نشینی بر دین همراه بوده است.

در تاریخ تکوین مناسبات میان ناسیونالیسم و دین (به مثابه یک جنبش سیاسی و نه یک باور صرف) میتوان برای هر دو این نظرها مصداقهای عینی پیدا کرد. اما به عنوان یک حکم کلی، به نظر من هر چقدر از مقطع عروج سرمایه داری دورتر شده ایم همانقدر آمیختگی ناسیونالیسم با مذهب بیشتر شده است. ریشه این درهم آمیختگی عمیق ناسیونالیسم و مذهب اساسا در اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر است. دین از بطن سرمایه داری متولد نشده است اما مطابق با نیازهای هر دوره سرمایه داری در اشکال جدید مهندسی شده و بخدمت گرفته شده است. ناسیونالیسم اما با سرمایه داری و از بطن سرمایه داری پا به حیات گذاشته است اما ناسیونالیسم هم مطابق با نیازهای هر دوره سرمایه داری در اشکال جدید بسته بندی شده و بکار برده شده است. بسختی میتوان شباهتی میان دولت- ملتهای مقطع عروج سرمایه داری با جنبشهای رهاییبخش ضد استعماری میانه قرن بیست و به طریق اولی با ناسیونالیسم قومی بعد از پایان جنگ سرد پیدا کرد اگر چه همه اینها جنبشهایی برای پاسداری از نظم طبقاتی سرمایه دارانه بوده اند.

از انقلاب بورژوایی فرانسه تا ارتجاع سرمایه داری:

در مقطع عروج سرمایه  داری به عنوان یک نظم نوپا در مقابل ساختارهای پیشا سرمایه داری، ناسیونالیسم قالب ایدئولوژیک سیاسی این طبقه نوپا در مقابل طبقات در حال فروپاشی بود. ناسیونالیسم رو به جلو بود همچنانکه خود بورژوازی در مقایسه با نظم فئودالی رو به جلو بود. بورژازی در یک مصاف تمام عیار با همه بنیادهای اقتصادی و روبناها و ارزشها و تلقیات فرهنگی و ایدئولوژیک نظم کهنه بود. ناسیونالیسم به مثابه جنبشی برای تشکیل دولت-ملت اصلی ترین قالب سیاسی بورژازی در مقابله با نظم کهنه بود. در انقلاب کبیر فرانسه، ناسیونالیسم در نقش یک قالب و ابزار سیاسی – ایدئولوژیک برای بوروازی انقلابی، ناگزیر بود برای تصفیه حساب نهایی با نظم فئوالی به سراغ همه نهادها و تلقیات و فرهنگها و در یک کلام ایدئولوژی متعلق به نظم کهنه از جمله مذهب برود و با آنها تعیین تکلیف کند. رابطه ناسیونالیسم با مذهب انعکاسی از رابطه خود بورژوازی، خود طبقه بورژوا با مذهب بود. اما تقابل ناسیونالیسم با مذهب فقط تا زمانی میتوانست ادامه یابد که خود بورژوازی نیاز به مقابله با مذهب داشت. وقتی بورژوازی با انقلاب کبیر فرانسه توانست موقعیت بالنده اقتصادیش را با استقرار و تثبیت قدرت سیاسی اش به فرجام برساند و به طبقه حاکم تبدیل شود، آنگاه رابطه بورژوازی به مثابه طبقه حاکم و به تبع آن رابطه ناسیونالیسم با مذهب باید تجدید تعریف میشد.

پرداختن به تحولاتی که سرمایه داری و بر مبنای آن ناسیونالیسم در طول بیش از سه قرن از سرگذرانده است نیازمند کار نظری عمیق و گسترده است. اما تا آنجاییکه به سرمایه داری معاصر و مضمون و مشخصات ناسیونالیسم معاصر برمیگردد، میتوان جایگاه و نقش ناسیونالیسم و رابطه اش با مذهب را با استناد به مشاهدات تجربی پیرامون خود بسادگی دید و توضیح داد.

در یک نگاه کلی، ناسیونالیسم همراه خود بورژوازی نه تنها از هر گونه جلوه ترقیخواهی تهی شده است بلکه خود به یک مانع مهم در مقابل هرگونه تلاش برای رهایی تبدیل شده است. و این آن خط خونینی است که ناسیونالیسم را به مذهب علی العموم و ناسیونالیسم ایرانی را به اسلام سیاسی به طور مشخص متصل میکند. ناسیونالیسم و دین امروز به دو جنبش دوقلوی سیاسی تبدیل شده اند که در رقابت یا حتی در تقابل با هم، در کنار و حتی در اتحاد باهم  در خدمت پیشبرد منافع سرمایه در مقابل توده های کارکن و کل بشریت قرار گرفته اند. امروز ناسیونالیسم – هر نوع آن – در کنار مذهب تماما نقش ارتجاعی ایفا میکند. این موقعیت، این نقش وکارکرد ارتجاعی تماما به این مربوط است که سرمایه داری به مناسبات اقتصادی مسلط در همه دنیا تبدیل شده است و دیگر به هیچ معنا نیرویی برای مقابله با نظم کهنه نیست. خود به نظمی کهنه تبدیل شده است. خود مظهر و تجسم تمام عیار گذشته است. خود یک نظم ارتجاعی است.

نظمی که خود ارتجاعی است نمیتواند جنبشی از خود بیرون  دهد که جلوه ای از ترقیخواهی داشته باشد. ناسیونالیسم و مذهب هر دو در دست نظمی تماما ارتجاعی به ایدئولوژی و جنبشی تماما ارتجاعی تبدیل شده اند.

رابطه عشق و نفرت:

برگردیم به سئوالاتی که در آغاز این مطلب مطرح کردیم: آیا ناسیونالیسم و مذهب و به طور مشخصتر ناسیونالیسم ایرانی و اسلام سیاسی رقیب همدیگرند؟ در تقابل باهم هستند؟ مکمل و در خدمت هم هستند؟ یا فعل و انفعال این دو جنبش دینامیسم پیچیده تری دارد که رابطه شان را از یک حالت سیاه و سفید فراتر میبرد؟

به نظرم  پاسخهایی که قبلا به آن اشاره کردم جوابگوی دینامیسم رابطه بین این دو جنبش ارتجاعی نیست. یک چیز روشن است و آن اینکه هر دو جنبش به همراه تحولاتی که سرمایه به خودش دیده است تغییر پیدا کرده اند. اگر چه بنیادهای ایدئولوژیکشان همچنان پابرجاست اما از لحاظ سیاسی تماما زیر و رو شده اند. هر دو  بنابر نیازهای امروزین سرمایه حدادی و بازتولید شده اند. دقایق و لحظات همه جانبه این تغییر شکل و شمایل موضوع این مطلب نیست. آنچه اینجا مورد توجه است دینامیسم رابطه متقابل میان این دو جنبش ارتجاعی است.

رابطه ناسیونالیسم با مذهب در طول تاریخ طولانی یک رابطه عشق و نفرت بوده است. زمانی باهم و در آغوش و در کنار هم، زمانی در رقابت و حتی در مقابل و دشمن هم بوده اند. در یک حکم کلی عشقشان مبتنی بر تعلق ایدئولوژیک- سیاسیشان به نظم نابرابر حاکم و نفرتشان به خاطر رقابت بر سر قدرت با هدف حل بحرانهای حکومتی سرمایه بوده است. بحرانهای طبقاتی-حکومتی یک وجه جدایی ناپذیر تاریخ سرمایه است. این دو جنبش و دو ایدئولوژی، در متن بحرانهای حکومتی بورژوایی یا در کنار هم و یا در رقابت باهم اما در نقش کاتالیزور حل بحرانهای حکومتی سرمایه ظاهر شده اند.

چند مثال تاریخی از مناسبات ناسیونالیسم و مذهب:

در سطح جهان و در یک بعد تاریخی طولانی تر مخصوصا در سالهای میانه قرن بیست، ناسیونالیسم قالب ایدئولوژیک اصلی – نه الزاما تنها قالب – اغلب “جنبشهای رهاییبخش” بود. در کنار دهها جنبش ضد استعماری در آفریقا و خاورمیانه، مصر دوران عبدالناصر یک نمونه برجسته است. اما همه این “جنبشهای رهاییبخش” ناسیونالیستی که کاتالیزور حل بحرانهای حکومتی بورژوازی بودند، بعد از پایان رسالت سیاسی شان بسرعت به الیگارشیهای سیاسی-نظامی-امنتیی در مقابل توده های وسیع کارگر و مردم محروم تبدیل شدند و خود وارد بحران سیاسی حکومتی شدند. این بار بورژوازی منطقه و جهان به خونین ترین سلاح سیاسی در زرادخانه تاریخی اش یعنی جنبش اسلامی برای حل بحرانهای حکومتی اش دست برد. نمونه برجسته اش اسلام سیاسی در مقطع انقلاب ۵۷ است.

رابطه عشق و نفرت میان ناسیونالیسم و مذهب، حتی در همان دوره عروج ناسیونالیسم هم سیاه و سفید نیست. جاهایی ناسیونالیسم  و اسلام برای کسب رهبری در رقابت خونین بوده اند. برای مثال، جمال عبدالناصر پرچم پان عربیسم را در متن سرکوب اخوان المسلمین بلند کرد. جاهایی هم این دو ایدئولوژی و جنبش در قالب یک جنبش مشترک امرشان را پیش برده اند. برای مثال، محمد علی جناح با پرچم ناسیونالیسم اسلامی جنبش استقلال مسلمانان از هندوستان و تاسیس کشور پاکستان را رهبری کرد.

همانطور که در آغاز این مطلب گفتم، هر چه به زمان حاضر نزدیکتر شده ایم و هرچه سرمایه داری به تنها نظم اقتصادی- اجتماعی و سیاسی مسلط تبدیل شده است همانقدر همخوانی و هم سنخی سیاسی میان ناسیونالیسم و مذهب بیشتر شده است. خیلی جاها این دو ایدئولوژی و جنبش آنقدر باهم عجین هستند که حتی شخصیتها و شعارها و پرچمها و افتخارات و اسطوره هایشان یکی است و بسختی میتوان تشخیص داد که این جنبش ناسیونالیستی یا مذهبی است. و صد البته ناسیونالیسمی که افتخارات تاریخی اش را از گورستانهای اسطوره ای مذهبی به عاریت بگیرد براستی خطرناکترین نوع ناسیونالیسم است. یک نمونه برجسته از این نوع ناسیونالیسم، ناسیونالیسم ارتودوکس صرب است. ناسیونالیسم صرب، برای قتل عامهایش در کوزوو به اسطورهای مذهبی – سیاسی ای دست برد که متعلق به قرن چهارده میلادی است. در این اسطوره که در دست ناسیونالیسم صرب به یک سلاح تهییج عاطفی ناسیونالیستی – مذهبی تبدیل شد، شاهزادی ای به نام لازار که در جنگ تاریخی کوزوو از سلطان عثمانی شکست سختی خورده بود همچون مسیح “ملت” صرب بود که قرار بود زمانی باز گردد و سرزمین  مقدس کوزوو را از دست مسلمین رها کند. در این اسطوره، کوزوو  برای صربها همچون اروشلیم برای یهودیها و بیت المقدس برای اسلامیهاست. شبه نظامیان صرب زیر پرچمهای برافراشته بر استخوانهای همین شاهزاده مقدس قتل عامهایشان را سازمان دادند.

گوشه هایی از رابطه ناسیونالیسم ایرانی و اسلام سیاسی:

مصداقهای ایرانی رابطه متقابل عشق و نفرت میان مذهب و ناسیونالیسم خود موضوع  بحث مفصلی است. اینجا فقط به دو مورد بسنده میکنیم:

در جریان انقلاب مشروطه، ایدئولوژی اسلامی دو شقه شد. بخشی به رهبری شیخ فضل الله در مقام پاسداری از نظم کهنه در مقابل ناسیونالیسم تجدد طلبانه مشروطه صف کشید و بخش دیگر به رهبری دو  آیت الله – طباطبایی و بهبهانی – وارد هممکاری رقابت آمیز با ناسیونالیسم برای کسب رهبری سیاسی  شد  و دست آخر اتحادی از ناسیونالیسم و اسلام مهر خود را بر قانون اساسی زد.

این سئوال هنوز قابل تامل است که چرا در انقلاب کبیر فرانسه، ناسیونالیسم به نمایندگی از بورژوازی برای پیشروی اش تعیین تکلیلف با مسیحیت سازمانیافته را در دستور گذاشت اما در انقلاب مشروطه، ناسیونالیسم تماما آغشته به اسلام بود و تا آخر نتوانست دستش را از جیب اسلام بیرون بکشد. اغلب متجددین “سکولار” مشروطه نتوانستند از مماشات با اسلام و اسلامیون فاصله بگیرند. اما با تمام این تفاصیل، در انقلاب مشروطه این ناسیونالیسم با سکولاریسم نیم بندش بود که دست بالا داشت.

 در انقلاب ۵۷ وضع تماما برعکس میشود. این بار ناسیونالیسمی که از درون انقلاب مشروطه سربرآورده بود و نهایتا در قالب ناسیونالیسم عظمت طلبانه بر تخت سلطنتی تکیه زده بود خود موضوع بحران حکومی بود و با تعرض یک انقلاب مواجه شده بود. این بار جبنش اسلامی در نقش کاندید اصلی حل بحران حکومتی سرمایه داری ظاهر شد. اگر چه این جنبش خود از زهدان چرکین کنفرانس گوادلوپ به مامایی آمریکا و غرب متولد شده بود اما با شعار “نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی” متولی بی رقیب آرمانهای تاریخی “بورژوازی ملی” شد. این جنبش هم ملی بود و هم اسلامی. تحقیر ملی گرایی توسط خمینی بیشتر پروپاگاند سیاسی برای تثبیت سیاسی جنبش اسلامی در حکومت بود تا خصومت با ناسیونالیسم به مثابه یک جنبش ارتجاعی.

در نمونه های اخیرتر در صحنه سیاسی ایران میتوان جلوه های دیگری از مغازله سیاسی تعطیل ناپذیر میان این دو جنبش را نشان داد.

همین چند روز پیش ادیب برومند رئیس شورای مرکزی جبهه ملی اطلاعیه ای منتشر کرد که براستی در رمینه عشق متقابل مذهب و ناسیونالیسم خصلت نما است.

“تشیع از ارکان مهم ملیت ماست و هر فرد ملی‌گرایی باید به این مذهب عقیده‌مند باشد و هر جنبشی را در عزای شهیدان بزرگ شیعه که تاییدکننده وحدت ملی نیز هست مغتنم و محترم شناسد. با این تذکر، هر عضوی از اعضای جبهه ملی باید نسبت به مطالب یادشده پای‌بند و وفادارباشد تا عضو جبهه ملی شناخته شود وگرنه در تاریخ این جبهه جایگاهی نخواهد داشت”.

آفتاب آمد دلیل آفتاب. این سخنان آنقدر صادقانه است که دیگر نیازی به تفسیر ندارد.  جبهه ملی که سازمان کلاسیک جنبش ملی – اسلامی است باید همین را بگوید که برومند گفته است. یاد آوری میکنم که آل احمد و شریعتی در ابعاد وسیعتری ادبیات این ناسیونالیسم اسلامی را قبلا تولید کرده بودند و تیغ ملی اسلامی خمینی برای سلاخی انقلاب مردم علیه سرمایه و حکومتش را تیز کرده بودند.

خصلت نماتر از این، آن رابطه ای است که در میان این دو جنبش به مثابه دو جنبش در دو قطب مقابل جریان دارد. برای مثال، هیچ درجه از زخمهای عاطفی نمیتواند مانع شود که رضا پهلوی اعلام کند اگر لازم شد در نقش خلبان نیروی هوایی جمهوری اسلامی انجام وظیفه خواهد کرد. هیچ درجه از زخم سیاسی مانع نمیشود تا داریوش همایون “اگر لازم شد” در رکاب جمهوری اسلامی شمشیر بزند. و برعکس، تقلاهای ملیگرایانه اخیر بخشی از سران حکومت اسلامی حتی جالب توجه تر است. لوح کورش که ظاهرا ملک طلق ناسیونالیسم عظمت طلبانه سلطنتی است، یکباره به همت رئیس جمهور اسلامی آنهم در “ایران اسلامی” به مثابه افتخار تاریخی ملی به نمایش گذاشته میشود!

واقعیت این است که این دوجنبش حتی اگر در مقطعی از تاریخ وارد کشمکش خونین شده باشند، نسبت به هم غریب نیستند. از نقطه نظر منافع طبقاتی، یک احساس غریزی قدرتمندی باعث میشود قلب این دو جنبش باهم بزند حتی اگر اینجا و آنجا شمشیر بر روی هم بکشند!‍‍

در باره همخونی و هم سنخی و هم آوازی سیاسی دو جنبش اسلامی و ناسیونالیسم ایرانی باید در فرصتی مناسب مفصلتر صحبت کرد. اما هر درجه از نزدیکی میان این دو جریان ارتجاعی نباید ما را از این حقیقت غافل کند که اینها علیرغم اشتراک منافع استراتژیکشان هنوز دو جنبش هستند که یکی در قدرت سیاسی است و آن یکی قبلا در قدرت بود و درحال حاضر نقش اپوزیسیون را بازی میکند. بنا براین قابل فهم است که سرمایه داری ایران و جهان دقیقا به خاطر بی پایگی و انزوای سیاسی جنبش اسلامی در قدرت، روی ناسیونالیسم در شکل و شمایل جدید و با هدف رفع کم تلفات بحران حکومتی سرمایه داری اسلامی در ایران حساب باز کند.  سئوال این است که خطر ناسیونالیسم برای جنبش سوم، جنبش تامین عدالت و برابری و آزادی برای همه، یعنی کمونیسم چیست؟ مقابله با این خطر چه جایگاهی در مبارزه برای آزادی و برابری دارد؟ ضروری است که در فرصتی دیگر به ابعاد مختلف این مساله بپردازیم. *

نشریه سهند شماره ۲۹- ۲۹ نوامبر ۲۰۱۴، ۹ آذر ۱۳۹۳

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)