انقلاب مشروطه ایران با نام راد مردی عجین شده است که به علت عظمت کارهایش در به ثمر رساندن مشروطیت به سردار ملی و همچنین به عنوان درخشان‌ترین چهره این انقلاب بزرگ معروف گردیده است. دلاوری که واژه‌های شجاعت و حماسه در مقابل نام بلند او کلمات بی مسمایی هستند؛ و شخصیت و کارهای بزرگ او از مرز تاریخ گذشته و به اسطوره جاودان در تاریخ مبدل گردیده است.
این دلاور آذربایجانی و «بزرگترین قهرمان ملی ایران، در ۲۸ مهرماه ۱۲۴۵ شمسی در سرزمین سرسبز قره‌داغ دیده به هستی گشود. پدرش حاج حسن بزاز دوره گردی بود که از تبریز پارچه می‌خرید و در روستاهای قره‌داغ می‌فروخت.»(۱) او فرزند سختی و رنج بود و از طبقه پایین اجتماع سر برآورد و با تقدیر الهی و در زیر سایه سعی و اراده خود، توانست از یک فرد گمنام به عنوان منجی یک ملت از زیر سلطه استبداد، معروف گردد تا جائیکه از نام آوران جهان گشته و شهرتش به زودی مرزها را درنوردیده و عالمگیر شد.
او سرداری بود که در یک مقطع حساس تاریخی به تنهایی تبدیل به تجسم خواست ها و نیازهای تاریخی یک ملت گشته و هیچ گاه نیز به مردم پشت نکرده و به امیدشان خیانت نورزید.
هنوز هم محله‌های قدیمی‌شهر تبریز بوی او را می‌دهند؛ و هنوز هم در ادبیات شفاهی مردمان این محلات، از دلاوری‌های او که سینه به سینه نقل شده، داستانها و خاطره‌های نقل می‌شود.(۲) و چه زیباست هنگامیکه از سردار صحبت به میان می‌آورند در حالیکه غروری مقدس، توأم با بغض و درد در چهره‌هایمان نمایان می‌شود، آری آن سردار مرد حجب و حیای میدان‌های رزم و همنشین و پدری مهربان برای توده‌های مردم بود و به قول همرزمانش: «در ایام محاصره تبریز به استثنای بدخواهان مشروطیت، کلیه سکنه تبریز از پیر و جوان، زن و مرد ستارخان را از صمیم قلب دوست می‌داشتند و او را پدر ملت می‌نامیدند.»(۳)
قهرمان ما در روزگاریکه هزاران فامیل و استعمارگران مثل بختک به جان کشور و مردم آن افتاده بودند، طرف مردم را گرفت و به کمک انقلاب مردم بر علیه استبداد شتافت و در کنار آنان قرار گرفت؛ در حالیکه ثمره این انقلاب برای او جز آزار و اذیت و در نهایت مرگ نتیجه ای نداشت. اما او چه مردانه و بی ریا، پرچم مبارزه را در دستانش نگه داشت.
در اولین برخوردها میان آزادیخواهان و مستبدان و بعد از به توپ بسته شدن مجلس در تهران، در آذربایجان نیز مانند همه جای ایران صداها به خاموشی گرایید. زیرا استبداد به کمک استعمار با تمام قدرت و بی رحمانه وارد کارزار شده بود. اما آن مرد ایستاد، آن هم به شکل اسطوره ای و به قول نویسنده ناظر بر این حوادث: «اعمال حیرت آور ستارخان روی ملت ایران را در اوایل قرن چهاردهم هجری در تمام کشورها روسفید گردانید… راستی مقاومت شدید این شخص که از طبقه سوم برخاسته بود و در مدت یازده ماه تمام در مقابل چهل هزار نفر قشون بی رحم با فرماندهان بی رحم تر و خونخوارتر دولتی ایستادگی کرده و تولید یک حس احترام و اعجاب و تحسین برای او و برای عموم ایرانیان در تمام دنیا نمود که نظیرش را در تاریخ ایران در دو، سه قرن اخیر مشاهده می‌کنیم.»(۴) و بنا به گفته مؤلف «تاریخ مشروطه ایران»: «راستی هم این ایستادگی گردانه ستارخان یک کار بزرگی می‌باشد. در تاریخ مشروطه ایران هیچ کاری به این بزرگی و ارجداری نیست. این مرد عامی‌از یک سو اندازه دلیری و کاردانی خود را نشان داد، از یک سو مشروطه را به ایران بازگردانید. مشروطه از همه شهرهای ایران برخاسته [برافتاده] تنها در تبریز بازمی‌ماند. از تبریز برخاسته تنها در کوی کوچک امیرخیز بازپسین ایستادگی را می‌نمود. در سایه دلیری و کاردانی ستارخان بار دیگر به همه کوی‌های تبریز بازگشته، سپس نیز به شهرهای ایران بازگردید. آن لکه سیاهی که در نتیجه زبونی و کارندانی نمایندگان پارلمان و شکست آزادیخواهان تهران، به دامن تاریخ ایران نشسته بود، این مرد با جانبازیهای خود آن را پاک گردانید.»(۵) آری در تاریخ و در مقاطعی حساس، شخصیت‌هایی از میان بطن جامعه خود بپا می‌خیزند، مسیر تاریخ را عوض می‌کنند و سردار ملی نیز از همان شخصیت ها بود که متأسفانه قدر او را نداستند و بعد از پیروزی مشروطیت، چه ها که بر سر او نیاوردند.
این بار مستبدین و متحدین فئودال و هزار فامیل آنان، به سرعت رنگ عوض کردند و در سلک مشروطه خواهان دو آتشه به میدان وارد شدند؛ تا جائیکه شناخت آزادیخواه و مستبد ممکن نشد. زورمداران تاریخ که از سردار ملت دل خونین داشتند، روباهانه به جنگ شیر وارد شدند و بی احترامی‌ها را آغاز کردند و نهایت فاجعه «پارک اتابک» را در تاریخ ایران رقم زدند.
پس از فتح تهران و پیروزی مشروطیت، در تبریز نیز مانند سایر شهرهای ایران، جشن‌های پیروزی گرفته شد که در یکی از آنها «مخبر السلطنه» والی وقت آذربایجان خشم و بی احترامی‌خود را به ستارخان و مجاهدان نشان داد: «در میان استقبال کنندگان سران مجاهد در صف جلو ایستاده بودند. وقتی مخبر السلطنه جلو آمد، ستارخان تعظیمی‌کرد ولی مخبرالسلطنه با بی اعتنایی و خونسردی پاسخی گفته از جلو او رد شد. کسروی در «تاریخ هیجده ساله آذربایجان» نوشته است که «مخبرالسلطنه نسبت به مجاهدان خشم و حسد داشت و شهرت و نام آنها را نمی‌توانست تحمل کند.»(۶) و در نهایت روس ها وارد آذربایجان شدند تا منافع استعماری از دست رفته را که گناه آن نیز بر گردن ستارخان و مبارزین تبریز بود، بازیابند و این چنین بود که در روز هشت ربیع الاول ۱۳۲۸، ستارخان و باقرخان تحت فشار روس ها تبریز را ترک گفته و به تهران آمدند.»(۷)
بعد از رفتن ستارخان به تهران، روس ها بی شرمانه به خانه او نیز هجوم بردند و به آن آسیب رساندند. خانه ای که پناهگاه مجاهدان و خانه امید مردم تبریز به شمار می‌رفت. در تهران نیز دست نشانده‌های استعمار بیکار ننشستند و در مقابل سردار، موانع زیادی ایجاد کردند و در نهایت خواستار خلع سلاح او و مشروطه خواهان تبریز شدند. زیر به عقیده آنان: «چون پس از فتح طهران به دست ملیون احتیاجی به وجود مجاهدین نبود و این جماعت با در دست داشتن اسلحه امنیت پایتخت را متزلزل می‌کردند. دولت مشروطه بر آن شد که اسلحه مجاهدین را جمع کند.»(۸)به یکباره دلاورانی که مشروطه را از نابودی رهانیده و برای پیروزی آن از هستی خود چشم پوشیده بودند، خطرناک شده و فئودالها و هزار فامیل‌های ضد مشروطه، از یاران صدیق و محرم انقلاب مشروطیت شدند و دیدیم که بعدها چگونه زمینه را برای آمدن رضاخان و دیکتاتوری‌هایش مهیا کردند؛ و زحمات مبارزات مردم در انقلاب مشروطه را به باد دادند و به قول کسروی: «اگر کسی به فهرست وزیران [دولت مشروطه] می‌نگریست و [اعضای] کمیسیون [هیئت ۲۲ نفری] را می‌شناخت، بایستی چندان شادی ننماید زیرا چنانکه پیداست بسیاری از اینان از نزدیکان محمدعلی میرزا و در باغشاه از همدستان او بودند و این در خور هرگونه شگفت است که پس از آنهمه پیروزی در نخستین گام حکمرانی مشروطه، دست اینان در میان باشد. به هر حال بعد از فراز و نشیب‌هایی فاجعه سیاه پارک اتابک به وقوع می‌پیوندد. حادثه ای که مانند لکه سیاهی، در دل تاریخ مشروطه ایران برای همیشه تاریخ به یادگار خواهد ماند. در این حادثه سردار بزرگ مشروطه، ناجوانمردانه به دست عمال استعمار و مشروطه چی‌های تقلبی، مصدوم شده و خانه نشین می‌شود.
«ناگهان پارک غارت شد و اسبها و اموال مجاهدان و ستارخان به تاراج رفت، ولی از خود او خبری نبود. پس از تفحصی با رد قطره‌های خونی که ریخته شده بود، ستارخان را پیدا کردند در حالیکه پایش تیر خورده بود….»(۹) و بالاخره این مظلومیت ستارخان بود که برای همیشه در دل تاریخ به یادگار ماند. سرداری که مستبدین را با تمام ساز و برگشان زمین گیر کرده بود، به وسیله مشروطه چی ها و در پایتخت گلوله خورده و خانه نشین شد و فرصت طلبان بعد از آن فاجعه با آسودگی خاطر بیشتر به دنبال تقسیم قدرت و منافع رفتند، گو اینکه نه سرداری بوده است و نه مبارزاتی.
اسماعیل امیرخیزی یار نزدیک ستارخان به نقل از یادداشت‌های میرزا جواد ناطق، درمورد ملاقات او با سردار ملی بعد از گلوله خوردن و در روزهای خانه نشینی اش می‌نویسد: «در اوایل پاییز بود که من به تهران وارد شدم، پس از دو روز نشانی منزل ستارخان را گرفتم. گفتند در خانه مختارالسلطنه قره باغی سکونت دارد. چون وارد حیاط شده، نزدیک اتاق ستارخان رسیدم، ستارخان به ترکی گفت: کیم دی؟ گفتم منم، آمده ام شما را ملاقات کنم. حالتان چطور است؟ گفت: می‌بینید به سر من چه آوردند …
ستارخان روی تخت دراز کشیده بود و بوی عفونت فضا را گرفته بود. پرسیدم این بوی گند چیست؟ گفت من که طبیب ندارم. بوی گند از پوست بزغاله ای است که ابراهیم [برادرزاده ستارخان] آن را روی زخم پایم کشیده است.»(۱۰) و بعد از این زخم کاری سردار به فکر بازگشت به تبریز افتاد. ولی دولت به او اجازه نداد.(۱۱) و او با درد و رنج به زندگی خود ادامه می‌داد. و در نهایت اینکه دو سه روز قبل از مرگش سید جلیل اردبیلی را فرا می‌خواند و غم‌های دلش را پیش او می‌گشاید و دلتنگی‌هایش را با او در میان می‌نهد و در آخر از او درخواستی می‌کند که آن درخواست بیشترین توقع او از آن همه فداکاریهایش در راه پیروزی مشروطیت و آزادی مردم ایران بود. اسماعیل امیرخیزی از یاران ستارخان در مورد این دیدار می‌نویسد: «دو، سه روز قبل از درگذشت خود، مرحوم سید جلیل اردبیلی را می‌خواهد و به او می‌گوید که من دیگر رفتنی هستم. از شما خواهش می‌کنم مباشر تعزیه باشید و نگذارید بسیار خوار شود. سید جلیل او را دلداری می‌دهد و به سلامت و سعادت آینده امیدوار می‌سازد.»(۱۲) و بالاخره اینکه این سردار پرآوازه و دلاور مشروطه در ۲۵ آبان ۱۲۹۳ شمسی، پس از چهار سال زندگی پر رنج و عذاب ، در چهل و هفت و بنا به قولی در چهل و هشت سالگی(۱۳) در تهران دار فانی را وداع گفت و به ملکوت اعلی پیوست. «از طرف دولت جنازه او با تشریفات نظامی‌و روی توپ تشییع شد»(۱۴) و در باغ طوطی حضرت عبدالعظیم شهر ری به خاک سپرده شد.
انتشار خبر درگذشت این قهرمان بزرگ آزادی موجب تأثر و تأسف همگان گردید و آذربایجان را غرق در ماتم و عزا نمود.

۱- مشاهیر آذربایجان، صمد سرداری نیا، ج۲، انتشارات شایسته، تبریز، ۱۳۷۹، ص۱

۲- جالب است که امروزه نیز در محلات قدیمی‌شهر تبریز که در دوره مشروطه شاهد درگیری ها بین مشروطه خواهان و نیروهای دولتی بوده، خاطراتی از شجاعت ها و دلاوریهای ستارخان که سینه به سینه نقل شده بازگو میگردد. مکتوب کردن این خاطرات خود می‌تواند در شناخت برخی جزئیات آن دوره مهم باشد.
۳- قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران، کریم طاهر زاده، بهزاد، اقبال، ۱۳۶۳، ص۴۴۵
۴- قیام آذربایجان در انقلاب مشروطه ایران، همان، ص۴۴۳
۵- تاریخ مشروطه ایران، احمد کسروی، امیر کبیر، تهران، ۱۳۷۳، ص۶۹۳
۶- رهبران مشروطه، ابراهیم صفایی، انتشارات جاویدان، ۱۳۶۳، ص۴۰۴
۷- قیام آذربایجان در انقلاب مشروطیت ایران، همان، ص۴۴۴
۸- رجال آذربایجان در عصر مشروطیت، مهدی مجتهدی، انتشارات زرین، تهران، ص۱۵۵
۹- رهبران مشروطه، همان، ص۴۰۹
۱۰- قیام آذربایجان و ستارخان، اسماعیل امیرخیزی، نگاه، تهران، ۱۳۷۹، ص۵۱۳
۱۱- رهبران مشروطه، ابراهیم صفایی، همان، ص۴۰۹- ۴۱۰
۱۲- قیام آذربایجان و ستارخان، اسماعیل امیرخیزی، همان، ص۵۱۷
۱۳- قیام آذربایجان و ستارخان، همان، ص ۵۱۷
۱۴- رهبران مشروطه، همان، ص۴۱۰٫

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)