تقدیم به دوستان نویسنده ام:

Meysam_Mousavi_Iran2.sized

در پارکی در فایرفاکس نشسته ام اما تو می توانی مرا سر سنگ نبشته های جلوی گؤی مچید در پارک خاقانی تبریز ببینی. پاییز در گلویم گیر کرده است. پسرم دارد از برگهای سرگردان در باد صدایم می کند. مردم خود را از وال مارت به سمت هیچی بزرگ فرو می ریزند. اما تو همین مردم را با لحن و بیان دیگر در میدان ساعت تبریز می بینی. موبایلم پر از رابطه و شعر و شاعر و آزربایجان است. می خوانم همه را. موبایلم پر از پاییز است. همه برگ – برگ از موبایلم می افتند بر خاک و دوباره پا می شوند و راه می افتند به سمت بیشۀ روبرو.
گیسوان سیاه و بلند اندیشۀ آن سوی آبها با ایده های موطلائی این سوی آبها در یک چیز مشترکند، در اندوه انسان این قرن آشفته.
و اندوه من چشمهای سیاه پسری است که بابا برایش در کلمات و سطور جان داد و او هرگز نفهمید. و اندوه ما آشفتگی جغرافیایی است که ما را درگیر خودمان ساخته است. فارس، ترک، کرد، عرب، بلوچ..
ما افسانه هایمان را روی سر یکدیگر خراب می کنیم و غرب دارد افسانه هایش را می سازد. تقریبن در اکثر فیلمها و سریالهای ترکی و فارسی و عربی، قهرمان جوان فیلم، آرزوی رفتن به آمریکا را در سر می پروراند. و تقریبن در همۀ این فیلمها کوچ کردن رؤیای مغزهاست. در هیچ جغرافیایی اما آن رهایی رؤیا گونۀ موجود در فیلمهای مذکور وجود ندارد.
رهایی انسان با همۀ مخلفاتش – فرهنگی و سیاسی واقتصادی … – افسانه ای است که هنوز سروده نشده است.
گریز از مردگی اما اصلی ترین دلیل این فرایند است.
این قوم عاشق مردگی زنانۀ جامعه و فرهنگ است. مثل فیلم طبقۀ حساس کمال تبریزی. مثل خودشان. با مردگی که زن است مردانه می زیند! با سنگ قبرها مشغولند. حتی مردۀ مرد هم باید سایه اش روی سر زنانگی باشد!
گاهی یادمان می رود که جهان، سنگ قبر همۀ ماست.
این مردگی را انتهایی نیست. مثل فیلم ” روزی روزگاری در آناتولی” نوری بیلگه جئیلان. شرق کی و چگونه خویشتن خویش را چال کرد و به خاک سپرد؟ شبی دراز دنبال جنازه اش می گردند و نمی یابندش. نور نیست، روشنایی نیست، چراغ بر دست گرد شهر می گردند و انسان مرده شان آرزوست! خاک را می کنیم که یا جنازه ای را مخفی کنیم و یا جنازه ای را از آن تو بیرون بیاوریم. ما یا مرده ایم و یا مشغول مردگی هستیم. در تلاشیم که از مردگی بگریزیم اما نمی شود که بشود. دموکراسی و عدالت و آزادی را بهانه هایی برای زندگی می سازیم. عصبیت را می ریزیم روی میز. زبانمان را، دین و نژاد و افسانه هایمان را به نمایش می گذاریم که بگوییم زنده ایم. به یکدیگر می تازیم و می غریم و می نازیم پس هستیم. مردگی هایمان عنب و انگور و اوزوم مولاناست.
مردگی هایمان درگیر یکدیگرند.
یاد نگرفته ایم مرزهای زندگی یکدیگر را به رسمیت بشناسیم!
گاهی فکر می کنم چرا داعش سر بریدن آدمها را فیلم می کند و انتشار می دهد؟ به این نتیجه می رسم که در اصل می خواهد بگوید که جهان باید شکل مردگی آنها باشد. این یک نوع یکسان سازی برای مردگی است. اصولن چرا منطقۀ ما پر از التهاب مردگی است؟ چرا مسابقۀ حوری و بهشت و خرما می دهیم بر سر این مردگی؟ ترک و فارس و کرد و عربش همه درگیر این التهاب اند.
مردم منطقه ای که ما در آنیم یا در دفاع از خویش می میرند و یا در هجوم به خویشتن دیگری. در هر حال مردگی نتیجۀ هر دو سو می باشد.
این تشبیه صرفن مفهوم جسم و جان و نفس ندارد بلکه ما گونۀ متمدن مردگی را نیز بلدیم. تاریخ یکدیگر را تحریف می کنیم، زبان یکدیگر را می بریم و سانسور می کنیم و ممنوع می سازیم. نمادها و جلوه های فرهنگی یکدیگر را تخریب می کنیم. دریاچه ها و جنگل ها و قهرمانان یکدیگر را محو می کنیم. ما شکل مردگی یکدیگریم. که اگر رنگ همزیستی داشتیم یکدیگر را زنده نگه می داشتیم!
خودی و غیر خودی نیز این وسط تقسیم باطلی است. آنچه که می بینم همه اش بی خودی است.
لیدری را می شناسم که موذیانه نقشۀ کشتن رقیبان سیاسی اش را در خارج از وطن می کشد. روزی غیر مستقیم سئوال کردم که چرا این کارها صورت می گیرد؟ گفت که مردم باید روی یک نفر متمرکز شوند! مردگی اندیشه اش حالم را به هم زد. آن تصویر در ذهنم مجسم می شود. پایان فیلم طبقۀ حساس را می گویم. مرد، مردۀ متجاوز را از قبر طبقۀ بالایی برداشته است و اکنون صاحب قبر خویش و صاحب زنی است که آن زیر، مرده تشریف دارد. مرد زیر برف و سرما در قبر دراز کشیده و آرامش عجیبی را سعی دارد به بیننده از خود نشان دهد. مرد می خواهد همه بر حس پیروزی او متمرکز شوند، اما ما همه می دانیم که مبارزۀ او برای ما و زندگی نبود. او برای مردگی مبارزه می کرد.
پارک را به مقصدی دیگر رها می کنم و راه می افتم.
” وعلى کتفی نعشی وأنا أمشی…” – سمیح القاسم –
اما گذشت آن روز که مردم با مردگی کلاسیسم حال کنند. دار و جنازۀ خویش را بر دوش کشیدن دمده شده است. امروز روز دیگری است. سیاستمداران جنازۀ جهان را آرایش می کنند، نویسندگان و شاعران نعش جهان را بر دوش می کشند، و مردم با اشک و آه و ناله آن را دفن می کنند!

نوامبر 2014

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)