Reyhaneh-Jabari-e1413708926475

در جستجوی عاطفه ی ناب بوده است.

در جستجوی خاطره ی آب وُ آفتاب.

با “نوزده”، ترانه ی پَرپَر،به سینه اش.

بیدار، از کنارِ سپیدارها گذشت.
با دستی از سپیده وُ با چشمی از بهار-
سرشار، با سپید ترین آرزو نشست.

دنیا درون ِچشمه ی جانش شکفته بود.
حتا برای تازه ترین آرزوی آب
شعری به روشنایی ِ یک عشق، گفته بود.

جانی، شکفته داشت.
یعنی: برای هرتپش ِشاد وُ مهربان
شعری نگفته داشت.

یک شب که آسمان ِ سحرگاهی
باچشم ِ سوگوار
گُل را به سوی عاطفه ی ماه، می کشید
سر را به روی سینه ی سردش نهاد وُ گفت:

ریحانه ی زمانه ی بیداد !
زیبایی ِ زنانه، ترا آه…می کشید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)