همراه شو رفیق


یکی از عکس العمل هایِ ما مردمِ ایران، شگفت زدگیست. تعجب کردن یا همان شگفت زدگی بخشی جدایی ناپذیر از فرهنگِ ماست. ما همیشه تعجب میکنیم. ما همیشه و در همه حال در شگفتیم.

حتما این روزها صحنه نماز خواندنِ نماینده بابل را در شبکه هایِ اجتماعی و اخبار دیده اید. و همه آنچنان حیرت زده شده اید که انگار اولین بار است به چنین صحنه ای بر میخورید. تعجبتان را نمیفهمم. شما دهه شصتی ها که نماز اجباری در مدارس را فراموش نکرده اید؟ در تمامِ مدارس یک سالن نمازخانه بود، حتی اگر آن مدرسه سالن ورزش یا کتابخانه هم نداشت، باز وجود یک نمازخانه از اوجب واجبات بود. مگر نه اینکه در مدارس، نماز خواندن اجباری بود؟ و اگر خواندنش نمره ای برایمان نداشت ولی نخواندنش، باعثِ کسرِ نمره بود. مگر نه اینکه جمهوری اسلامی بیش از چهل سال است که مملکت را زیر سلطه دارد و همیشه و همه جا مردم را به نماز اول وقت فراخوانده است . همین یک ماه پیش رئیس مجلس گفت که حین اذان ظهر باید جلسه مجلس تعطیل شود و به خاطر تاخیر در تعطیلی جلسه برای نمازِ اول وقت، از پیشگاه مردمِ ایران، عذر خواهی کرد. زمانیکه همه میدانیم، ریاکاری و تظاهر از اصولِ جدایی ناپذیر جمهوری اسلامیست، دیگر شگفت زدگیمان برای چیست؟

از ادبیاتِ رئیسی و بی سواد بودنش هر روز تعجب میکنیم. یادمان میرود که ادبیاتِ امامِ راحلشان را، یادمان نمی آید ادبیاتِ احمدی نژادشان را. هر روز از وعده های رئیس جمهور در شگفت میشویم. و باز هم یادمان میرود وعده آب و برق مجانیِ امامشان را. وعده آوردنِ نفت بر سرِ سفره مردم را از چهل سالِ گذشته. و اما ما مردمِ همیشه حیرت زده، آز آمدن خمینی به جای شاه تعجب نکردیم. در حالیکه هر روز و هر ساعت از عملکردِ جمهوریِ اسلامی در عجبیم.

میخواهم واقعیتی را برایتان بگویم. جهانیان از ما در عجبند. و اما ما ملتِ عجیبَ حیرتزده، هیچگاه از خودمان در شگفت نمی شویم. ما چهل و سه سال است در زیرِ سایه شومِ جمهوری اسلامی، حقارت میکشیم و هر روز برایِ اوضاعِ نا بسامانِ خود و کشورمان، لطیفه میسازیم.

از اینکه هیچکس، مادرِ هیراد پیربداقی را در تحصنش در مقابل دادسرای اوین در تهران همراهی نمیکند، تعجب نمیکنیم. از اینکه در تابستانِ گذشته، مردم شهرهای دیگرِ ایران، مردمِ تشنه خوزستان را همراهی نکردند، تعجب نکردیم. و از اینکه مردم خوزستان، مردمِ تشنه اصفهان را در اعتراض به بی آبی، همراهی نکردند، باز هم تعجب نکردیم.

ما از همراه نبودنمان با اعتصاباتِ صنفی، تعجب نمیکنیم. انگار به قانون نانوشته ای معتقدیم که طبقِ آن، بازنشسته ها باید به تنهایی پیگیر مطالباتشان باشند، معلمان به تنهایی، کارگران جداگانه، کشاورزان مجزا و مال باختنگان مستقلاً. انگار هر شخصی و هر صنفی به شخصه باید به فکر خود باشد و از خود دفاع کند. و دوباره انگار یادمان میرود داستان تله موش و بی اعتنایی حیوانات مزرعه را. انگار هنوز نمیدانیم که ما دردِ مشترکی داریم که باید پشت به پشت هم، و دست در دستِ هم، در پیِ درمانش برآییم. که اگر این زخمِ چهل و اندی ساله درمان نشود، می کُشد. همه را می کُشد. پس نسبت به مطالباتِ به حقِ همدردانمان، بی اعتنا نباشیم. و به آه کشیدنی در مقابل عفونتی کُشنده به نامِ جمهوری جهلِ اسلامی، بسنده نکنیم. اگر چه این درد، از زخمی کاری ست، ولی درمانپذیر است. فقط کافیست بخواهیم. فقط کافیست همراه شویم. کافیست بدانیم که اگر این دردِ مشترک را درمان نکنیم، ما بازنشستگانِ فردا، باید خود به تنهایی به دنبال مطالباتمان باشیم، و در حالی که فرزندانمان را کُشته اند به تنهایی به دادخواهی برخیزیم.

کاش به این آگاهی برسیم که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود. به امید روزی که صدای هم باشیم.

پاینده ایران
علیرضا نوری پور

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)