مقدمه

آرش دکلان
فایل پی دی اف متن
ورقی کاغذی را در نظر بگیرید که از دو طرف کشیده می­شود. همانطوریکه نیروی کشش از دو طرف بیشتر و بیشتر می­شود نشانه­های گسست در نقاط میانی دو حد پدیدار می­گردد. با زیادتر شدن نیروی کشش بالاخره کاغذ از روی خطی که چندان هم راست نیست از هم خواهد گسیخت. هر نقطه واقع بر روی این خط نقطه­ای است که کمتر از همسایگان خود تحمل آن حد از کشش وارده را داشته است. تا قبل­از از هم گسیختن در مورد نقاط روی این کاغذ؛ در مورد اینکه هر نقطه­ای در کدام طرف این گسست واقع خواهد بود، می­شد پیش­بینی­هایی به دست داد. نقاط واقع در منتهی­الیه (یعنی آن نقاطی که نیروی کشش از روی آنها بر صفحه وارد می­آید) یا نقاط واقع در همسایگی آنها به یقین بعد از گسیختن کاغذ در همان سمتی خواهند ماند که به آن متعلقند. اما هرچه به نقاط میانی کاغذ نزدیک­تر می­شویم عدم یقین­مان در مورد اینکه بعد از گسست کامل کاغذ به کدامین سو تعلق خواهند داشت بیشتر و یبشتر خواهد شد، تا جایی که عملاً بدون در دست داشتن اطلاعات بسیار زیاد در مورد آنها به هیچ وجهی با اطمینان نمی­توان گفت بعد از هم گسیختن این کاغذ به دو نیمه به کدامین تکه تعلق خواهند دشت. اما در این شکی نیست که این کاغذ از هم خواهد گسیخت، و در این هم تردیدی نیست که بعد از گسیختن این تکه کاغذ دیگر جایی به عنوان حد وسط وجود نخواهد داشت. هیچ نقطه­ای به هر دو طرف این گسل تعلق نخواهد داشت، بلکه هر نقطه­ای بر روی این کاغذ، دقیقاً و قطعاً تنها و تنها بر روی یک نیمه خواهد بود. البته اینکه این کاغذ چگونه و از روی کدام خط به دو نیم تبدیل شود، به پارامترهای زیاد بستگی دارد. اما تکرار می­کنم؛ در این تردیدی نیست که این کاغذ به دو نیم تقسیم خواهد شد، و در این هم تردیدی نیست که در پایان این فرآیند نقطه میانه­ای وجود ندارد. نقاط میانی این تکه کاغذ در فرآیند، آنهایی هستند که بیشتر از سایر نقاط دچار تنش و کشش خواهند شد، اما در پایان بر اثر وارد آمدن کشش به یک و تنها یک طرف تعلق خواهند داشت. این آن چیزی است که در خاور میانه در شرف وقوع است. خاورمیانه دارد به دو نیمه تقسیم می­شود و در این فرآیند حد وسطی وجود نخواهد داشت.

خاورمیانه شقه شقه
آنچه در عمل در خاورمیانه دارد رخ می­دهد این است که گروهی به نام داعش به نام اسلام دست به حمله همزمان به خاک دو کشور زده و تاکنون در حال گسترش قلمرو بوده است. واقعیت جالب دیگر این است که این گروه نه تنها ادعای برقراری خلافت اسلامی دارد، بلکه تاکنون حتی یک عمل هم برخلاف دستورات صریح قرآن انجام نداده. آنچه داعش می­کند دقیقاً همان است که در متن داستان­ها و روایات باقی مانده از حمله اسلام به کرات و نسل اندر نسل و سینه به سینه نقل شده است. روایاتی که یادمان داده بودند به آنها شک کنیم. در طرف مقابل داعش دو گروه از افراد قرار درند. آنهایی که ماهیت اسلامی داعش را می­بینند و آن را همانطوریکه هست بازگو می­کنند، و آنهایی که به هر دلیلی از رو در رو شدن با ماهیت اسلامی داعش طفره می­روند. در عمل آنهایی که از هر نوع قدرتی در مقابله عملی با داعش برخوردارند؛ از جبهه کرد گرفته که در شهر کوبانی در عمل در برابر داعش ایستاده تا ایالات متحده که هنوز از بی­سیاستی در قبال داعش در رنج است، همه و همه بدون استثناء یا در این مورد اشتباه می­کنند یا به طرز بیشرمانه­ای دروغ می­گویند. خواهم گفت چرا. اینها همه نه تنها از رو در رو شدن با ماهیت اسلامی داعش فرار می­کنند، بلکه به من و افرادی مانند من هم هشدار می­دهند که ما اسلام را بد تفسیر می­کنیم. در سوره نساء عملاً زن برده مرد است و داعش در عمل با زنان مانند برده مردان رفتار می­کند. اگر متن قرآن را ملاک قرار دهیم انصافاً داعش از آنهایی که ادعا می­کنند اسلام با حقوق زنان سازش دارد صادق­تر است. اگر من شخصاً قرار باشد به اسلام گرایش داشته باشم، اگر قرار باشد بین رهبران مختلف در جهان اسلام کسی را به عنوان رهبر اسلامی انتخاب کنم، انصافاً ابوبکر بغدادی از همه آنهایی که داعیه رهبری مسلمانان را دارند به متن صریح قرآن نزدیکتر است. هرچند نظام جمهوری اسلامی اخیراً می­رود که خود را هرچه بیشتر با نص صریح قرآن تطبیق دهد، اما چیزی در داعش هست که در هیچ جای جهان اسلام نیست: جهاد. عدم توجه به این نکته سبب می­شود که در تحلیل این مسئله که چرا این همه مسلمان از سرتاسر جهان به داعش می­پیوندند دست به تحلیل­های سطحی بزنیم. کسانی که به داعش می­پیودند نه انسان­های ابلهی هستند، و نه آدم­هایی که از شدت فقر و بدبختی به داعش پیوسته باشند. ما با این نوع تحلیل­ها که گرایشات سیاسی و ایدئولوژیک انسان­ها را به پایگاه اقتصادی و فقر آنها نسبت می­دهد آشنایی داریم. هم جمهوری اسلامی ایران و هم ترکیه در مورد کردها سالهاست که چنین تحلیل­هایی را رائه می­کنند؛ تحلیل­هایی سر تا پا نادرست که در عمل به حل مشکل کمک نکرده است. آنچه در سال 2007 در جریان عملیات ناتمام بمبگذاری در فرودگاه بین­المللی گلاسکو همه را متحیر کرد این بود که افراد مسئول این عملیات نافرجام همگی سابقه خیلی خوبی داشتند. دانشجویان خوب و نسبتاً موفقی بودند و حتی در پرداخت کرایه خانه خود هیچگاه تعلل نکرده بودند. در ضمن در محیطی هم که زندگی می­کردند انسان­های قابل احترامی بودند. یعنی در قالب آنچه تاکنون شناخته شده است نه مشکل خاص روانی داشتند و نه گرایش­شان به اسلام و قصدشان از عملیات تروریستی نفع مالی آن بوده است. آنها صرفاً مسلمانان معتقدی بودند که برای انجام دستورات دین خود می­خواستند چند تن تی.ان.تی را در یک فرودگاه بین­المللی منفجر کنند؛ همین. ایجا تنها و تنها یک فاکتور است که تا جایی که من اطلاع دارم در متن هیچ تحلیل عمده­ای وارد نشده است. همه حدس­ها زده شده است. از اینکه ممکن است اینها فریب خورده باشند، ممکن است بیماری روانی مزمنی داشته و یا کودکی سختی را از سر گذرانده باشند. همه این حدس­ها زده شده جز در نظر گرفتن این فاکتور اساسی که اینها مسلمانند. به محض اینکه بگوئید آنها به دلیل اسلام این کار را کرده­اند، فوراً در واکنش به شما هشدار داده می­شود که چرا پس همه مسلمانها این کار را نمی­کنند. این نمی­تواند ناشی از اسلام باشد، چون همه مسلمانها چنین اعمالی را مرتکب نمی­شوند. در این مورد حرف خواهیم زد. آنچه در این قسمت قصد بیان آن را دارم این است که آنچه خاورمیانه را از وسط از هم کشیده و می­رود که آن را به دو شقه تقسیم کند نه منافع اقتصادی این یا آن گروه، بلکه دین اسلام است. در این جنگ دو جبهه داریم: هر شخص، گروه یا حزبی یا با اسلام است، یا بر علیه اسلام. حد وسط نداریم. در واقع آنهایی که در حد وسط قرار دارند، یا سعی دارند نقش میانه بازی کنند، تنها این شقه شدن را به عقب می­اندازند و این شقه شدن هرچقدر بیشتر به تعویق بیفتد ضررش برای خاورمیانه بیشتر و بیشتر خواهد بود. استدلال خواهم کرد چرا.

آنچه بنیادگرایان اسلامی در آن مورد برحقند
باراک اوباما در متن سخنرانی خود چندی پیش به صراحت اعلان کرد که داعش یک گروه مسلمان نیست و این یک دروغ بیشرمانه است. کدام عمل داعش برخلاف نص صریح قرآن است؟ از این دو کدام مسلمان­ترند. یکی ادعا می­کند که مسلمان است، اما حجاب ندارد، برخی اوقات گوشت خوک هم می­خورد و اجازه می­دهد دخترش به مدرسه هم برود و شوهرش را خودش انتخاب کند. حتی برخی آنقدر غربی شده­اند که به دختران­شان اجازه می­دهند دوست پسر هم داشته باشند. این واقعاً از نظر اسلامی بیشرمانه است. اگر من یک مسلمان باشم هرگز به دخترم چنین اجازه­ای را نخواهم داد. البته که اگر مسلمان باشم هرگاه و از هر فرصتی که بتوانم هرگونه که دلم بخواهد از هر زنی که مطابق آداب اسلامی جایز باشد لذت جنسی خواهم برد. دخترم هم اگر با فردی قبل از ازدواج رابطه داشت مستحق مرگ است. این آنچه است که اسلام است. من کتاب قرآن را باز کرده و بر اساس آن عمل خواهم کرد. شاید گفته شود که این برخلاف آنچه است که اکثر مردم از اسلام می­فهمند. اما مگر اکثر مردم ملاکند؟ در مورد امور واقع که از مردم نظر نمی­پرسند. دو ضربدر دو چهار است و همیشه چهار خواهد ماند مستقل از اینکه مردم در مورد آن چه نظری داشته باشند. زمین همواره به دور خورشید می­چرخید، چه اکنون و چه دو هزار سال پیش و مردم همواره اشتباه می­کرده و می­کنند اگر نظری غیر از این داشته باشند. همین مردم مسلمان تا زمان صفویه از اسلام چه می­فهمیدند. به رستم­التوارخ و سایر کتابهای نوشته شده در آن زمان نگاه کنید، به اصول کافی نگاه کنید. اینها آن چیزی بود که مردم از اسلام می­فهمیدند و دقیقاً مطابق آنچه بود و هست که داعش امروز اجرا می­کند. آنچه اکثریت مردم امروز از اسلام می­فهمند اشتباه است. آنها بیشتر آرای خود را نه از دل کتاب قرآن که از داخل شبکه­های ماهوراه­ای گرفته­اند، اما در ضمن عادت هم کرده­اند که به کلمه «اسلام» واکنش نشان داده و خود را مسلمان بخوانند. آنها وقتی که می­گویند مسلمانند منظورشان این نیست که وقتی می­خواهند در مورد ازدواج دخترشان تصمیم بگیرند به کتاب قرآن مراجعه خواهند کرد. آنها بر اساس عقل روزمره و مدنی خود در این مورد تصمیم می­گیرند، اما در عین حال نسبت به کتابی به نام قرآن هم شرطی شده­اند. در هنگام تصمیم­گیری ممکن است با آن استخاره­ای هم بکنند، همانطوریکه از کتاب حافظ هم برای استخاره استفاده می­کنند. اما آن را هر طوری که دلشان بخواهد معنی می­کنند. برخوردشان با کتاب قرآن اصلاً آن چیزی نیست که در داخل خود این کتاب آمده. در مقابل عده­ای هم هستند که متن کتاب قرآن را خوانده­اند و خودشان را هم نمی­فریبند. آنها زن زانیه را سنگسار می­کنند. امروزه شاید گفته شود در قرآن آیه­ای در تأیید حکم سنگسار نیست. اما آیه 41 سوره مائده تا همین 50 سال پیش اینگونه فهمیده می­شد. چه کسی بود که به ما فهماند که از این آیه تفسیر دیگری ارائه کنیم؟ آیا هیچ کسی در تمام دوران اسلام تا قبل از مواجهه با غرب متوجه شده بوده است که سنگسار کردن عملی خلاف انسانیت است؟ هیچ یک از بزرگان ما قبل از مواجهه با غرب حتی یک کلمه راجع به بدی سنگسار نگفته و ننوشته­اند. یعنی دین اسلام در تمامی این سالها به این صورت فهمیده شده است و تحت تأثیر آشنایی با کسانی تغییر کرده است که اصولاً طبق تعریف خود این فرهنگ کافر هستند. یعنی ما مسلمانان در مواجهه با کفار تعابیر کفرآمیز از اسلام ارائه کرده­ایم. این آنچه است که طالبان می­گوید و درست هم می­گوید. این آن چیزی است که القاعده و امروز داعش می­گوید. بیاییم برای چند لحظه هم که شده آنها را درک کنیم. ما کتاب و سنت و تاریخی داریم و طبق این سنت روشی خاص برای تفسیر آیات قرآن هم وجود دارد. روش­های مدرن تفسیر همگی تحت تأثیر مواجهه با دشمنان اسلام و کفار صورت گرفته است. همان صلیبیونی که می­خواستند جهان اسلام را براندزند، همانهایی که امپراتوری اسلامی عثمانی را تکه­تکه کردند، امروز آنچنان بر اذهان ما چیره شده­اند که اسلام را و تفسیر آن را تغییر داده­اند. اسلامی که امروزه در جهان اسلام رایج است یک اسلام آمریکایی است و نه آن اسلام حقیقی دوران پیامبر، آن اسلامی که تمام این سالیان دراز فهمیده می­شد. لااقل در این مورد که نباید به خودمان دروغ بگوئیم که آیه 41 سوره مائده دستور صریح محمد است برای سنگسار کردن زن زانیه. این ادعا که داوری پیامبر در این ماجرا درست بوده، اما قصد این آیه تشویق حکم سنگسار نیست، الحق و والانصاف که غیر منطقی است و مسلمانی که دقیقاً حکم سنگسار را از این آیه می­فهمد هم باهوش­تر است و هم صادق­تر از آن مسلمانی است که می­خواهد برای من نقش مسلمان مدرن را بازی کند. من اگر بخواهم مسلمان بشوم واقعاً به کتاب قرآن نگاه می­کنم و می­بینم تفسیر چه کسی منطقاً با سطح و ظاهر معنای آیات همخوانی بیشتری دارد. در سوره نساء آمده است که مرد می­تواند زنش را کتک بزند. واقعاً من اگر مسلمان باشم باید حرف ابوبکر بغدادی را باور کنم که این آیه را به همین صورت برایم می­خواند و معنا می­کند، یا آن کسی که با هزار صغری و کبری چیدن و با استفاده از تفکرات کفرآمیز جان لاک کافر و تامس هابز از خدا بی­خبر این آیات را به شیوه صلیبیون برایم تفسیر می­کند؟ حال باید روشن باشد که چرا مسلمانانی که در کشورهای غیراسلامی زندگی می­کنند تندروترند تا آنهایی که در خود کشورهای اسلامی زندگی می­کنند، به این دلیل که اینها بیشتر از مسلمانان ساکن در کشورهای مسلمان به متون دینی مراجعه می­کنند، بیشتر در این مورد فکر می­کنند و با فکر خود تصمیم می­گیرند. در واقع هر دو طرف به اندازه کافی به امور اطراف توجه می­کنند. مسلمانان ساکن کشورهای اسلامی همه روزه با دین مواجه­اند و امور دینی برایشان به امر عادی تبدیل می­شود، آنها بیشتر به فرهنگ غربی توجه کرده و از آن اقتباس می­کنند. اما مسلمانان ساکن در غرب و کلاً کشورهای غیر اسلامی برای دریافتن اسلام ناچارند مدتها با خود منابع اصلی درگیر باشند. یک مسلمان که در کشور اسلامی زندگی می­کند لازم ندارد برای تک تک کارهای زندگی روزمره­اش به کتاب قرآن رجوع کند. او می­تواند با طیب خاطر از همسایه مسلمانش تبعیت کند. اما مسلمانی که در کشوری اروپایی زندگی می­کند، اگر بخواهد بر طبق قواعد اسلامی عمل کند نمی­تواند به راحتی از همسایه­اش تقلید کند، او باید به متن کتابش توجه کرده و در جمع کوچکی که با اکثریت جامعه متفاوت است به کشف دوباره قرآن و اسلام بپردازد. این کشف دوباره و تحقیق در منابع اصلی اسلام است که به آن چیزی ختم می­شود که داعش است. این کشف می­تواند در هر جایی رخ دهد، اما احتمال اینکه یک فرد مسلمان در اروپا در تنهایی خود به این کشف نائل آید بیشتر است تا یک فرد مسلمان در کشور اسلامی که دارای همسایگان اسلامی است.

در واقع آنچه بنیادگرایی اسلامی نامیده می­شود، کشف دوباره حقیقت و جوهر راستین دین اسلام است. این آن چیزی است که بنیادگرایان ادعا می­کنند و شواهد تاریخی هم به درستی ادعای آنان گواهی می­دهند. اسلام میانه­رو یک اسلام تحریف شده توسط صلیبیون است و این هم ادعای درست دیگری است که توسط بنیادگرایان اسلامی مطرح شده است.

اسلام میانه رو یک دروغ بیشرمانه است
اسلام میانه­رو یک دروغ بیشرمانه است و این هم چیزی است که بنیادگرایان اسلامی در آن مورد برحقند. اما دلیل دیگری هم برای بیشرمانه بودن این دروغ هست. آنچه در فضای جاری رخ می­دهد ترس و واهمه شدید است از مواجه با واقعیت. هیچ کسی تنها مسئله در شرف وقوع را بر زبان نمی­راند. داعش به نام اسلام می­جنگد، آدم می­کشد، به زنها تجاوز می­کند، حتی آنان را می­فروشد و من دوستان نزدیکی دارم که حاضرند به هر استدلالی متوسل شوند که داعش زنان را به بردگی نگرفته است، که داستان جهاد نکاح دروغ است و از این قبیل و همه آنهایی که چنین ادعاهایی را مطرح می­کنند خود را وابسته به چپ سیاسی می­دانند و این ازدواج چپ و اسلام در من وحشت ایجاد می­کند چون به نظرم باززایی حوادث انقلاب ایران است که حاصل ازدواج نامیمون چپ و اسلام بود و هیچکدام از این دو هنوز هم که هنوز است مسئولیت خودشان را نپذیرفته­اند و جالب این است که به شیوه­ای بسیار مشابه برای رفع مسئولیت متوسل می­شوند. برای مسلمان این شیطان است که او را از هرگونه مسئولیتی می­رهاند و برای چپ استعمار و جهان سرمایه­داری. منظورم این نیست که همه چپ­ها با اسلام همدستند، اما بسیاری از آنها چنین هستند.

اصطلاح «اسلام سیاسی» و تلاش برای ایجاد تمایز میان آن و اسلام مردمان عادی یا اسلام میانه­رو یکی از اشتباهات بسیار خطرناکی است که همه سعی تمام دارند مبادا لحظه­ای از ارتکاب به آن جان سالم به در ببرند. اما این اصطلاح برای چه ساخته شده است؟ آن احزابی که اکنون با داعش درگیر جنگ هستند همه به خوبی می­دانند که دارند با اسلام می­جنگند و به خوبی هم آگاه هستند که اسلام اسلام است و میانه­رو و تندرو ندارد، اما هرگز این را بیان نمی­کند. چرا؟ چون از این می­ترسند که بیان آن سبب شود همراهی عده بسیار زیادی از مردم مسلمان را که هنوز بنیادگرا نشده­اند از دست بدهند. این عملی است سیاسی. با خود این عمل، آنها اسلام را به دینی سیاسی تبدیل می­کنند. به این طریق اسلام کلاً به دینی سیاسی بدل شده است، چون برای حفظ قدرت سیاسی آن احزاب درگیر نبرد با داعش، یک مرزبندی عمدی مورد پذیرش قرار گرفته است. مرزی که وجود ندارد. اما این امر سبب حفظ اسلام و متون مقدسی خواهد شد که یک نگاه دقیق به آن مشخص می­کند که تنها یک تعبیر درست از آن وجود دارد و آن اتفاقاً بنیادگرایانه­ترین تعبیر است. در واقع چیزی به اسم تعبیر بنیادگرایانه وجود ندارد. تنها یک تعبیر وجود دارد و آن همان تعبیری است که قدرتهای حاکم بر جهان آن را بینادگرایانه می­خوانند تا تعبیر خودشان را در کنار آن به عنوان یک تعبیر درست در میان انواع تعابیر مختلف جا بزنند. در واقع قدرت حاکم بر جهان با ارئه تعبیر کفرآمیز از دین سعی دارد آن را از میان بردارد، اما متوجه این نکته نیست که با این کار نمی­توان دین را از بین برد. دین با این کار ممکن است مدتی به محاق برود، اما چون همیشه کتبش مقدس باقی می­مانند همیشه راهی برای بازگشت خواهد یافت. قدرت گرفتن بنیادگرایی مسیحی در غرب باید گواه این امر باشد. با دین تنها به یک صورت می­توان برخورد کرد. کتاب قرآن باید در حد کتابی باشد مانند شاهنامه فردوسی یا ایلیاد و اودیسه هومر یا هری پاتر. همه آزادند آن را بخوانند اما کسی حق نداشته باشد آنها را جدی بگیرد. کسی که کتاب هری پاتر را جدی بگیرد و جدی جدی به درگاه مرد عنکبوتی دعا بخواند انسان سالمی نیست.

دوشقگی نزدیک است
به زودی همه در جهان در مقابل اسلام خود را در یکی از این دو جبهه خواهند یافت. یا مسلمانند یا مخالف اسلام. حد وسطی موجود نیست. تعبیر میانه­روانه معنی ندارد و این را چندی پیش رجب طیب اردوغان، رئیس جمهور ترکیه، بیان کرده است. شکست پروژه اصلاحات در ایران هم باید این را نشان داده باشد که ما اسلام میانه ­نداریم. ما یا با اسلام هستیم یا علیه آن. هر موضع میانه­روانه تنها بیماری­ای به نام اسلام را به طور مزمن حفظ کرده و به بقا وشیوع آن کمک می­کند. اسلام و تمام داستان قرآن نباید با داستان مرد عنکبوتی متفاوت باشد. با انسانی که اسلامش را جدی بگیرد باید همانگونه برخورد که با کسی که به خاطر هری پاتر بخواهد عده­ای را دور خود گرد آورده و جنگ راه بیندازد.

تمامی آنهایی هم که هنوز مطمئن نیستند، به زودی در یکی از این دو طرف خواهند بود. وقتی دامنه جنگ بالا بگیرد، دیگر بیطرفی عین طرفداری از طرف ناحق خواهد بود. یک طرف کسانی هستند مانند من که جنگ خود را با نادانی و جهالتی با نام اسلام به صراحت بیان کرده­اند و طرف دیگر همه آنهایی هستند که چه خواسته و چه ناخواسته با اسلام همکاری می­کنند. اینها ممکن است حتی کسانی باشند که امروز دارند جان خود را برای مبارزه با داعش فدا می­کنند. تمام آنهایی که به صراحت به اسلام که ریشه شر است نمی­تازند، در ایجاد مشکلی که در خاورمیانه وجود دارد سهیمند.

آنچه در خاورمیانه می­گذرد …
آنچه در خاورمیانه در جریان است زبانه کشیدن آخرین شعله­های باقیمانده از اسلام است. در واقع اسلام دارد برای آخرین بار قدرت­نمایی می­کند. در این قدرت­نمایی یا پیروز می­شود که این احتمالاً آخرین پیروزی­اش خواهد بود و خود و تمدن بشری را با هم نابود می­کند؛ چیزی که احتمالش را هنوز بسیار بعید می­دانم. یا اینکه خودش برای ابد نابود می­شود. اگر اسلام در این آخرین نبردی که آغاز کرده است شکست بخورد، دیگر هرگز برنخواهد خواست و مانند بسیاری از سایر دوره­های تاریخی که آغاز و پایانی دارند، دوره حیاتش به اتمام خواهد رسید. کلاً قرن بیست و یکم را قرن حل مشکل دین می­دانم. برخلاف آنچه ممکن است تاکنون از ظاهر کلامم به نظر رسیده باشد بدبین نیستم، برعکس فکر می­کنم دلایل و نشانه­های زیادی برای خوش­بینی وجود دارد. نه فقط اسلام، بلکه دین تاریخ مصرفش تمام شده و در جهان جدید آخرین تلاشش را برای زنده ماندن می­کند و به احتمال بسیار زیاد از بین خواهد رفت. در واقع داعش در حال نابودی اسلام است. هرچند این ویرانگری قربانیانی هم می­گیرد، و خود من هم ممکن بود و هنوز هم هست که یکی از قربانیان این فرآیند باشم، اما در نهایت به نفع نوع بشری خواهد بود. در این میان هرچقدر در مبارزه با دین صریح­تر باشیم به گذر ساده­تر این روند بیشتر کمک می­کنیم. هر تلاشی برای زنده نگه داشتن دین، هر نوع مماشاتی با آن، ویروسی به نام دین را به مغزهای بیشتری سرایت داده و دردی را که بشر می­کشد بیشتر خواهد کرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)