پيشگفتار
شهرت ماکياولی به عنوان مبلغ و مدافع سياست قدرت، تا به امروز در سراسر جهان مستحکم مانده است. نوشته های سياسی او از سوی برخی از منتقدان، به عنوان توجيه گر منافع قدرتمندان و توجيه استفاده از هر وسيله برای رسيدن به هدف شناسانده شده است. اما دوگانگی و دوچهرگی انديشه ماکياولی، نشانگر روزآمدی و تازگی آن می باشد. هنوز پس از نزديک به پنج سده، انديشه های سياسی ماکياولی مورد بحث و بررسی کسانی است که درباره سياست اظهارنظر و يا به نوعی خود را با آن مشغول می کنند. نوشته حاضر، تلاشی است در جهت پرتوافکندن دوباره بر انديشه های اين متفکر بزرگ دوره نوزايی (رنسانس) و روشن ساختن جايگاه او در تاريخ انديشه های سياسی.

جايگاه ماکياولی در تاريخ انديشه سياسی
پرسش هايی که از جانب ماکياولی در آغاز سده شانزدهم ميلادی طرح شده، هنوز هم از مسائل مورد بحث در سياست است. پرسش هايی نظير اين که رابطه سياست و اخلاق چگونه است و چگونه می بايست باشد؟ آيا يک سياستمدار بايد تنها به موفقيت اعمال و کارهای خويش بينديشد يا بايد از قوانين عمومی اخلاقی پيروی کند؟ نظريه و فلسفه سياسی چه دستورالعمل هايی می تواند برای عمل سياسی در برداشته باشد؟ آيا قواعد عمومی معتبر و رايجی ناظر به پيروزی برای عمل سياسی وجود دارد يا پيروزی سياسی بيشتر در نتيجه واکنش انعطاف پذير نسبت به شرايط مختلف به دست می آيد؟ دورنماهای سياست چگونه با قانونمنديهای تکامل تاريخی در ارتباط قرار می گيرد؟ آيا يک امر پيشرفت جهانی در تاريخ وجود دارد يا هر دوره پيشرفتی در تاريخ، يک دوره پسرفت يا تحول وارونه را به دنبال خواهد داشت؟ تمام اين پرسشها، با نام انديشمند و نظريه پرداز فلورانسی سده شانزدهم پيوند می خورد.
اسپينوزا و روسو، در فلسفه سياسی خويش، همواره از ماکياولی پيروی کرده اند. در آغاز سده نوزدهم، هگل و فيشته که شاهد متلاشی شدن امپراتوری (رايش) کهن آلمان بودند، پاسخ پرسشهای سياسی خويش را در آثار او می جستند. در سده بيستم، هم موسولينی و هم آنتونيو گرامشی زندانی او، عقايد خود را به ماکياولی نسبت می دادند و نزد ماکياولی انديشه ها و تأملات سياسی را دنبال می کردند که در زمان آنان از اعتبار برخوردار بود. بدين ترتيب ماکياولی توانست به عنوان «پدر فکری» جريانات و افراد گوناگون و گاه متضاد با يکديگر کشف شود.
اين کشفيات از جهاتی درست است، زيرا ماکياولی در سراسر نوشته های سياسی خويش، هرگز قاطعانه جانب يک جريان سياسی را نمی گيرد. در نوشته های او می توان جملاتی را پيدا کرد که بيشتر محافظه کارانه، يا بيشتر اصلاح طلبانه و يا بيشتر انقلابی است. کمااينکه محافظه کاران انگليسی و آمريکايی، بيشتر «گفتاره» را سرمشق خود قرار می دهند، در حالی که انقلابيون مانند روسو و گرامشی و سياستمداران در قاره اروپا، بيشتر به «شهريار» علاقه خاطر نشان داده اند. همين امر، تضاد موجود در آثار او را به خوبی نشان می دهد و آشکار کردن آن در اينجا، هدف اساسی مقاله مرا تشکيل می دهد.
چه سياستی بهترين سياست است؟ اين پرسش برای ماکياولی از هيچ اهميتی برخوردار نبود، بلکه از شرايط جاری سياسی سرچشمه می گرفت. حتی از اين هم فراتر: هم رهبر شورش جيامپی در ايتاليا که می خواست قدرت را به تصرف درآورد و هم سزار بورژيا که می خواست قدرت خويش را حفظ کند، مورد توجه و تأمل سياسی ماکياولی قرار می گيرند. فراسوی همه نقطه نظرات سياسی، يک چيز نظر ماکياولی را بيش از هر چيز ديگر به خود جلب می کرد: ـ فن درست ـ و اين نزد ماکياولی يعنی عمل سياسی که به پيروزی منجر گردد. اين رک گويی اساسی بدانجا انجاميد که آثار نظری او مورد استفاده جنبشها و جريانات مختلف سياسی قرار بگيرد. در عين حال ساختار بنيادين نوشته های ماکياولی از اساس جمهوريخواهانه است و در کالبد دمکراسی غربی روح قدرتمندی دميده است. اين عقيده که ماکياولی جموريخواه بزرگی است، ممکن است متناقض (پارادکس) به نظر آيد، زيرا هم ژاکوبن ها و هم ناپلئون او را مطالعه کرده و از وی بهره برده اند. همچنين لنين و موسولينی از بعضی نظريات ماکياولی پيروی کرده اند. با اين حال بايد گفت اگر ما ماکياولی را به عنوان پدر فکری حکومت ترور ژاکوبن ها و جنگهای فاتحانه ناپلئون و همچنين پدر فکری کمونيسم و فاشيسم بدانيم، تأملات سياسی او را به صورت کاريکاتور درآورده ايم. در اينجا همصدا با روسو بايد گفت: «او (ماکياولی) تحت اين پوشش که به پادشاهان درس بياموزد، در واقع به ملتها درس آموخته است. شهريار ماکياولی، در واقعيت امر، کتاب جموريخواهان است».
چنان که پايين تر خواهيم ديد، دستاورد فکری ماکياولی بيشتر در جهت کشف قانونمنديهای حاکم بر علم و فن سياست بوده است و دستورالعمل هايی که او برای پيروزی در امر سياست تجويز می کند ـ عليرغم ظاهر متضاد آن ـ به دمکراسی انجاميده است. با ماکياولی يک تغيير الگو (تغيير پارادايم) از فلسفه سياسی کلاسيک جهان باستان و همچنين درک سياست در سده های ميانه به سوی انديشه سياسی دوران جديد صورت می گيرد که کل نظريات سياسی دوران جديد را بر شالوده خود استوار می سازد. ماکياولی صورت مسئله سياست را دوباره طرح ريزی، طبقه بندی و از نو فرموله کرده است و از اين رو بحق پدر علم سياست مدرن شناخته می شود.

کالبدشناسی دوران رنسانس
ياکوب بورکهارت، انديشمند بزرگ سويسی، در کتاب مشهور خود «فرهنگ رنسانس در ايتالي» می گويد: رنسانس نه تقليد و جمع آوری دستاوردهای جهان باستان بلکه دوران نوزايی و کشف دوباره جهان و انسان بود. در دوران رنسانس، برای نخستين بار در اروپا و غرب، طرح يک «انسان جهانی» (uomo universale) ريخته شد. اگرچه اين «انسان جهانی» در واقع زايش دوباره انسان اروپايی و غربی بود، اما انسانی که اين بار با ادعای جهانی به ميدان می آمد، هدفش تعيين و تبيين نظريات کل بشريت بود. رنسانس روند فرديت گرايی در يک دوران بود که می خواست خود را به عنوان مرکز ثقل قابل شناسايی آگاه شونده انسانی که بيش از پيش به فرديت و يگانگی خويش آگاه می شد، بشناسد و از سوی ديگر از جهان تمامی دارايی های دينی ـ نمادين زدوده می شد تا دوباره در هيئت ناتوراليستی (طبيعت) خود کشف گردد.
در اين دوران، شيوه زندگی ايستای سده های ميانه منحل می گردد و شيوه های پويای زندگی دوران جديد آغاز می شود. جلوه های اين پويايی را می توان در هنر، ادبيات و فلسفه اين دوران بازيافت. از سده چهاردهم ميلادی بورژوازی تجاری و مالی ايتاليا، علاوه بر مکان که در سده های ميانه به صورت زمين قابل کشت اهميت داشت، زمان را نيز کشف کرد. ديگر ناقوس کليسا فقط معنای مذهبی نداشت، بلکه اين ناقوس ساعت به ساعت حتی شبها، زمان را اعلام می کرد. در اين زمان، شهر اهميتی روزافزون در برابر ده می يافت و سرمايه داری تجاری و مالی با خريدن زمينها، اشرافيت زميندار و حتی کليسا را به عنوان يک زميندار بزرگ به عقب می راند. پاپ پيوس دوم در همين زمان درباره آن گفته بود: «در ايتاليای خواهان تغيير ما که هيچ چيز محکم نيست و هيچ قدرت قديمی وجود ندارد، به سادگی می تواند از بنده پادشاه بوجود آيد».
برای اينکه روح اين دوران را بيشتر از اين بازسازی کنيم، بايد اين نکته مهم را بگوييم که يکی از بزرگترين صرافان ايتاليا در اين دوران روی چکهايش می نوشت: «به نام خدا و سود». بدين ترتيب اين بورژوازی علاوه بر خدا، سود را نيز کشف می کرد و می رفت که آن را حتی بر خدا برتری بخشد. فلورانس مرکز اين سرمايه داری بود. از بزرگترين خاندان هايی که در فلورانس حکومت کرده اند، می توان از خاندان مديچی نام برد. کوزيمو مديچی نه تنها از ثروتمندترين مردان زمان خود بود، بلکه از سال ۱۴۳۴ سياست شهر خود را تعيين می کرد. نوه او لورنسو يکی از بزرگترين مردان هنر، ادبيات و فلسفه بود و در زمان زندگی خود به عنوان شهريار فلورانس ديده می شد. ماکياولی کتاب شهريار خود را به همين لورنسو مديچی پيشکش می کند، به اميد آنکه نزد او مقامی بيابد. پسر لورنسو، جيوانی در سال ۱۵۱۳ به عنوان پاپ لئوی دهم تاجگذاری کرد. پس از مدتی کلمنس هفتم، که او نيز يک مديچی بود به عنوان پاپ برگزيده شد. در سال ۱۵۳۳ نوه لورنسو، کاترين دومديچی با پادشاه آينده فرانسه هانری دوم، ازدواج کرد. از برادر جوان کوزيمو، لورنسو دی جيوانی، ماريا دومديچی می آيد که در سال ۱۶۰۰ با هانری چهارم ازدواج کرد. در اينجا از تاريخ زندگی خانواده مديچی می توان منحنی حرکتی نمونه وار در رنسانس ايتاليا را مشاهده کرد: از ترقی سريع يک خانواده سرمايه دار و اعيان به سوی يک خانواده آريستوکرات اشرافی با ايده آل ها و آرمان های فئودالی. اين «بازسازی اشرافيت» (Rearistokratisierung) در خانواده های تاجران و بانکداران بزرگ و نظاميان فلورانس، پديده ای است که به عنوان روندی متناقض (پارادوکس) در طرح کلی رنسانس ايتاليا و دوران جديد يعنی رشد توفانزای بوژوازی و مناسبات سرمايه داری، خودنمايی می کند. انديشه ماکياولی در تدوين نظريه دولت مدرن، از بسياری جهات پاسخی از جمله به همين حرکت متناقض و قهقرايی در بطن رشد بورژوازی ايتالياست. در کنار اين رشد بورژوازی تجاری و مالی، بايد از هومانيست ها يا انسان گرايان دوره رنسانس ياد کرد. اين انسان گرايان با سرمايه داران عليه اشراف و کليسا متحد شدند و در اين دوران اتحاد «پول و انديشه» که ويژگی مهم دوران جديد است، شکل گرفت. اتحاد پول و فکر در نبردی شهروندانه عليه کليسا و اشرافيت باعث شد قشرهايی که در دوران تولد محروم از امتيازات موجود در مناسبات اشرافی و دينی دوران سده های ميانه بودند، به سوی عرصه های تازه ای در زندگی اجتماعی گام بردارند. در اين جنگ، فکر و انديشه جانب پول را گرفت، زيرا انديشمندان اين دوران نيز از طبقات ميانی و پايين جامعه برمی خاستند. انسان گرايان به زبان لاتين می نوشتند، ولی سبک لاتينی را بهتر کردند. اما از زمان دانته، زبان گفتاری مردم ايتاليا يعنی ايتاليايی، در ادبيات، لاتين را به عنوان زبان ادبی به عقب راند. در آغاز دوران رنسانس، پترارک قرار دارد و در پايان آن ماکياولی. انسان گرايان دوره رنسانس می خواستند «انسان جهانی» با انديشه های جهانی و جهانشمول بيآفرينند و اين سرنوشت دوران جديد می باشد که به جای انديشه هایمنطقه ای (partikular) می خواهد انديشه های جهانی و جهانشمول (Universal) بيآفريند. ماکياولی به عنوان يکی از بزرگترين نمايندگان انديشگی رنسانس، در همين سنت قرارمی گيرد و او در باب سياست بطور جهانی و جهانشمول، به تأمل و ژرف انديشی می پردازد. اينک به بررسی زندگی ماکياولی می پردازيم.

زندگينامه ماکياولی
نيکولو ماکياولی در ۳ ماه مه ۱۴۶۹ در فلورانس در يک خانواده متوسط پايين بدنيا آمد. پدرش برناردو ماکياولی از يک خانواده اشرافی ولی فقيرشده برمی خاست. ماکياولی در يک خانواده شش نفره می زيست و پدرش به تحصيل فرزندانش علاقه زيادی نشان می داد و برای تحصيل فرزندانش سرمايه گذاری می کرد، زيرا می دانست که پيشرفت و ترقی فرزندانش تنها به تحصيل آنان بستگی دارد و امکانات مالی خانواده راه ديگری را پيش پای آنان نمی گذارد. ماکياولی در هشت سالگی به نزد معلم لاتين فرستاده شد. پدر ماکياولی پول زيادی برای خريد کتابهای لاتين پسرش می پرداخت و به همين خاطر خانواده در فقر بيشتری فرو می رفت. اما اين تحمل مخارج برای ماکياولی جوان نتيجه داد و او در سن ۲۹ سالگی به رياست «ديوان دوم» و عضويت در «شورای ده نفره» فرمانروا در فلورانس برگزيده شد که در آن درباره سياست های خارجی و امنيتی جمهوری فلورانس تصميم گرفته می شد. ماکياولی در اين مشاغل وظايف ديپلماتيک خود را به خوبی انجام می داد و سال به سال در موقعيت خود ابقا می شد. او به عنوان سفير و ديپلمات به سوی سزار بورژيا، به نزد قيصر ماکسيمليان و بالاتر از همه به دربار فرانسه فرستاده شد. در کنار اين وظيفه، سازماندهی دوباره نيروی نظامی فلورانس به او واگذار شد و او در فلورانس يک ميليشيا تشکيل داد. در سال ۱۵۱۲ ماکياولی به دليل شرکت در توطئه کودتا عليه مديچی ها (امری که تا کنون ثابت نشده است) و دفاع از جمهوری فلورانس از کار برکنار می گردد و به تبعيد فرستاده می شود. ماکياولی همواره می خواست به جهان سياست بازگردد، اما اين امر در طول زندگی او ديگر ميسر نشد. شايد بيرحمانه بنظربيايد ولی جهان سياست از اين تبعيد سود فراوان برده است، زيرا ماکياولی تازه در زمان تبعيد طولانی مدت خود به تأمل و تعمق در امر سياست به عنوان يک نظم انديشگی می پردازد. ماکياولی در سال ۱۵۱۲ کار نوشتن «گفتاره» را آغاز کرد و در سال ۱۵۱۳ در مدت چهارماه کتاب برجسته «شهريار» را نوشت. دو اثر بزرگ ديگر او يعنی «هنر جنگ» (۱۵۲۰) و «تاريخ فلورانس» (۱۵۲۵) يکی پس از ديگری منتشر شد و کار «گفتاره» نيز به پايان رسيد. ماکياولی همواره به نظريه پردازی های خويش به عنوان رهيافت و تخته پرشی به سوی عمل سياسی می نگريست ولی جز مشاغل بی اهميت در دوران مديچی کار ديگری به او واگذار نشد. هنگاميکه در سال ۱۵۲۷ خاندان مديچی از فلورانس بيرون رانده شد، ماکياولی فکرمی کرد می تواند دوباره به سياست بازگردد، اما به دليل همکاری با مديچی اين آرزوی او هم ناکام ماند و او در همان سال در ۲۲ ژوئن ۱۵۲۷ درگذشت.
ماکياولی در کتاب خود دائما” گله و شکايت می کند که در تبعيد مجبور است تنها با زنان و مرغ و خروسها مشغول باشد و سروکله بزند، درحاليکه جهان سياست به او نياز مبرمی دارد. در انديشه پردازی، هدف اساسی ماکياولی ايجاد يک دولت قدرتمند و با ثبات در ايتاليا بود، اما او در اين هدف هم ناکام ماند. چهار ماه پس از مرگ ماکياولی لشکريان فرانسه ايتاليا را تصرف می کنند و بدين ترتيب رنسانس ايتاليا پايان می يابد. از نظر تايخی نيز انديشه ماکياولی در ايتاليا سترون باقی ماند و ايتاليا تازه در سال ۱۸۷۰ توسط گاريبالدی متحد شد و هنوز تا به امروز ايتاليا هرگز از يک دولت قدرتمند برخوردار نبوده است. اما نظريه و انديشه سياسی ماکياولی در سراسر جهان غربی هواداران بيشماری يافته است. دانش سياست و عمل سياسی در دوران جديد خود را بيش از هرکس ديگری مديون ماکياولی است و از اين جنبه او به پيروزی بزرگی ـ البته پس از مرگش و نه در ايتاليا ـ دست يافته است.

طرح جديد صورت مسئله
باوجود اينکه ماکياولی در آستانه دوران جديد می زيست و در زندگی خويش ابتدا به عنوان ديپلمات کارمی کرد و به امور سياسی چنانکه هنوز تا آن زمان زير الگوی سده های ميانه اجرامی شد، می پرداخت، توانست در انديشه سياسی خويش از سنت و برداشت سنتی سياست قرون وسطايی بگسلد و نظريه سياسی و تاريخی خود را با اصول و الگوی دوران جديد پی ريزی کند. گفتمان سياسی نزد ماکياولی به طور قطعی و راديکال از گفتمان سياسی سده های ميانه و همچنين گفتمان باستانی يونانی ـ رمی گسست حاصل می کند و برشی تاريخی به سوی دوران جديد می گشايد. آنچه ماکياولی را از جهانبينی های سياسی ـ تاريخی سده های ميانه يعنی سياستنامه نويسی پيش از او که در اروپا به آن «آيينه شهريار» (Fürstenspiegel • Miror of the Prince) می گويند، متمايز می کند، صرفنظرکردن راديکال او از هرگونه «هدفمندی الهی» (theologisch) و يا «غايتمند» (teleologisch) سامان دولتی می باشد.
برابر نظر سن آگوستين که در سده های ميانه حجت تام محسوب می شد، تاريخ توسط اراده و مشيت الهی و از جانب خدا هدايت می شود. نزد ماکياولی تاريخ محصول اراده و کار انسانهاست. تاريخ برای ماکياولی عينيت خود را از مداخله خداوندی بدست نمی آورد، بلکه اين عينيت از ساختار درونی و ضروريات روندها و رويدادهای تاريخ نتيجه می شود.
چنين است که ماکياولی نوشته خود «تاريخ فلورانس» را مانند تاريخ نويسان مسيحی با داستان انجيل از ساختمان برج بابل و لعنت خدا برای مردم نمی آغازد، بلکه اين تاريخ را با حملات ژرمنها به ايتاليا شروع کرده و توضيح می دهد. در تاريخ نويسی دوره اسلامی نيز ما شاهد آن هستيم که همه تاريخ نويسان از حضرت آدم آغاز می کنند و شرحی از همه پيامبران می دهند، تا اينکه به تاريخ مورد نظر خود برسند. در سرزمينهای اسلامی تنها خواجه نظام الملک است که از اين سنت می گسلد و سياستنامه او به نظر من بدون شک در اختيار ماکياولی بوده است. اما اين بحث را به هنگامی ديگر وامی گذاريم.
ماکياولی تمامی عناصر تفکر برين (tranzendental) را از نظريه خويش بيرون می راند و قانونمندی های روند تکامل تاريخی را بدون دخالت انديشه برينی توضيح می دهد. بدينوسيله او با صرفنظر کردن از پرداخت برينی تاريخ، روش عليت (kausal) را در بررسی تاريخی ممکن می سازد. از اين پس ديگر مداخله خداوندی موجب دگرگونی های تاريخی نمی باشد، بلکه تنها طبيعت انسان، رفتار و اعمال او روند تاريخ را ممکن می سازد. اين امر ـ دخالت انسانی ـ آن پيشنهاده منطقی می باشد که ماکياولی در دو اثر معروف خود يعنی «شهريار» و «گفتاره» مورد استفاده قرارمی دهد و از اين جهت او تاريخ نويسی را متحول می گرداند. در کنار دو مفهوم رايج در رنسانس يعنی «مايه» (virtu) و «بخت» (fortuna)، ماکياولی مفهوم «ضرورت» (necessita) را نيز در گفتمان سياسی ـ تاريخی نظريه خويش وارد می کند. مفهوم ضرورت از اين جنبه ضروری می نمود، که در صورت عدم مداخله خدا به عنوان عامل تعيين کننده و گرداننده تاريخ، می بايست عامل ديگری به عنوان پيوستگی روندهای تاريخی در نظر گرفته می شد، تا تاريخ به سطح يک وقايع نگاری سطحی تنزل پيدانکند. اين ضرورت، يک واحد اندازه گيری بشمارمی رود که ماکياولی با آن چگونگی روابط درونی قابل شناخت را در تاريخ بازسازی می کند. دستورالعمل های سياسی ماکياولی تماما” بر اساس اندازه گيری اين روابط درونی تاريخی استوار است. تنها کسی که قانونمندی های روندها و رويدادهای تاريخی و سياسی را بداند، در موقعيتی قرارخواهد داشت که اهداف خويش را تحقق بخشد. مطالعه قانونمندی های تاريخی به انسانها اين امکان را می دهد که تا اندازه ای از دست نيروهای سرنوشت و خلق و خوی متلون بخت بگريزند. توان تسلط بر تاريخ از طريق شناخت قانونمندی های آن ـ اين است آن فرمول نظری و عملی برنامه ای که رنسانس ايتاليا به ما ارائه می دهد:
«حکام ما که پس از سالها حکومت، سيادت خود را از دست داده اند، نبايستی اينچنين از سرنوشت شکايت داشته باشند، بلکه از جبونی خويش می بايستی گله مند بود. زيرا در زمانهای آرام آنها نمی انديشيدند که چيزها ممکن است تغييريابند. همچنين که يک خطای عمومی بشری است که در زمانهای آرامش دريا به توفان نمی انديشند. و هنگامی که زمانه نابکارآمدن گرفت، آنها تنها به فرار می انديشيدند، نه به دفاع.» (شهريار ـ ص ۱۰۱)
هدف اساسی ماکياولی در شهريار «حفظ خود» (Selbsterhaltung) دولت و «مصلحت دولت» (Staatsraison) می باشد و او برای اين حفظ خود، شناخت ضرورت و داشتن مايه به معنی صلاحيت و شايستگی را باهم پيوند می دهد. اگر ضرورت تاريخی شناخته نشود و يا سياستمداران از هيچ مايه ای برخوردار نباشند، آنان قربانی بازی های سياه و غيرشفاف سرنوشت و همچنين قربانی خلق و خوی متلون بخت خواهند شد. اينگونه قربانی شدن به نظر ماکياولی مجازات عدم شناخت ضرورت در فلسفه تاريخ او می باشد که همواره با اختيار خودکامه و سياه بخت همراه بوده و در تحليل نهايی عدم صلاحيت و لياقت سياسی شخص يا ملت و کشور را نشان می دهد.
«رفتار اين شبيه بيماری سل است که درباره آن پزشکان می گويند که اين (بيماری) در مراحل اوليه آسان درمان پذير و سخت در شناخت است. اما در مراحل پيشرفته هنگامی که در اوايل او شناخته و درمان نشود، آسان قابل شناخت و سخت برای درمان می باشد. همچنين است در سياست: شرارتهايی را که در کشور جوانه می زنند، اگر زود شناسايی شوند، که البته برای اينکار يک مغز دانا توانا خواهد بود، بسيار زود رفع خواهند شد، اما اگر آنها شناخته نشوند و پيشرفت کنند، تا جايی که هرکس قادر به شناخت آن باشد، ديگر هيچ دارويی آن را درمان نخواهد کرد» (شهريار ـ ص ۱۰).
در اينجا با تفاوت گذاری ميان «يک شخص دان» و «هرکسی» ، ماکياولی ادعای خود را مبنی بر اينکه سياست را به عنوان يک هنر و يک علم می آموزاند، مستدل می سازد. سياست با ماکياولی قواعد و قوانين ويژه خود را می يابد که می بايستی فراگرفته شود تا به اهداف مورد نظر برسيم. از اين پس نه نيات عالی، بلکه توانايی پيروزی، بهترين خصايل فرد سياستمدار را تشکيل می دهد.
با ماکياولی سياست به مثابه «هنر تحقق ممکن ه» ويژگی خويش را می يابد، اگرچه برخی در انديشه سياسی او «هنر تحقق ناممکن ه» را جستجو می کنند. بسته به نوع دريافت ما از ماکياولی ـ چنانکه در تاريخ انديشه پس از او صورت گرفته ـ او به عنوان انديشمندی محافظه کار، اصلاح طلب و يا انقلابی نمودار می شود. اما بايد خاطر نشان کرد که ماکياولی در تحليلهای سياسی ـ تاريخی خود واقعيت گرايی ناب را بنپايه نظری خويش قرارمی دهد و هرگونه تقاضای هنجارگذار (normativ) را در سياست به شدت رد می کند:
«زيرا ميان زندگی آنطور که هست و زندگی آنچنان که بايد باشد، آنچنان تفاوت عظيمی وجود دارد که هر که تنها بدان توجه دارد که چه اتفاقی بايد بيفتد، و نه بدان که چه (اتفاقی) در واقعيت می افتد، هستی خويش را بيشتر تباه می کند تا آن را حفظ کرده باشد. انسانی که فقط خوبی را می خواهد، ناچارا” شکست خواهد خورد در ميان اينهمه انسان هايی که خوب نيستند». (شهريار ـ ص ۶۳).
نزد ماکياولی دردناکی واقعيت «دستورمندی سياسی» (politische Imperativ) آشکار می گردد. اگر نزد افلاطون و ارسطو شناخت سياست واقعی در پيوند با انديشه نيکبختی و فضيلت قرارمی گيرد، ماکياولی به طور راديکال از انگاشت (Konzept) خوشبختی برای انسان ها می گسلد و به تنها چيزی که اهميت می دهد، ثبات سياسی در کشور است. اين رک گويی بی رحمانه که خود او نيز به آن معترف است، خيلی به بدنامی او کمک کرده است، زيرا او حتی در جاهايی که ظاهرا” دستيابی به خوشبختی برای مردم ممکن می باشد، بدان توجهی نکرده و تنها به «حفظ خود» دولت، «مصلحت دولت» و ثبات سياسی کشور می انديشد. ماکياولی معتقد است که «افراد آزاد وجود ندارند بلکه ملتهای آزاد وجود دارند و يک فرد تنها زمانی می تواند ادعا کند که آزاد است که متعلق به يک ملت آزاد باشد».
تز تغييرناپذيری طبيعت انسانی (konstante Antropologie) به عنوان يکی از مهمترين عناصر ثابت در انديشه ماکياولی مطرح می باشد که برابر آن می توان دگرگونی های تاريخی را مورد تحليل جدی قرار داد. فرد انسانی نزد ماکياولی يک واحد ثابت می باشد و تاريخ در حرکت و جريان. تنها در اثر پذيرش اين اصل يعنی ثبات و تغييرناپذيری طبيعت انسانی است که می توان شرايط متفاوتی را که او بررسی می کند، باهم مقايسه کرد. ماکياولی ثابت های طبيعت انسانی را به زير ذره بين می گذارد و کنش ها و واکنش های انسانها را در شرايط و موقعيت های گوناگون مورد مداقه قرار می دهد:
«هرکس که با تاريخ معاصر و با تاريخ باستان سروکار داشته باشد، به آسانی می فهمد که همه ملتها و دولتها از دورانها قبل خواسته های مشابه و خلق و خويهای مشابه داشته اند. اگر ما با دقت گذشته را مطالعه کنيم، به سادگی می توانيم در هر دولتی آينده را پيش بينی کرده و چاره جويی جديدی بينديشيم، اگر وسايل گذشته در اختيارمان نيست». (گفتارها ـ ص ۱۰۷)
فلسفه سياسی ماکياولی، علاوه بر تغييرناپذيری طبيعت انسانی بر محور بدبينی نسبت به انسان بنيان گذاری شده است. برخلاف دوران روشنگری که انسان را طبيعتا” خوب و نيک نهاد ارزيابی می کند، ماکياولی و پس از او هابس، انسان را ذاتا” بد، فاسد و شرير قلمداد می کنند. هر دو آنان، هم ماکياولی و هم هابس مشروعيت انحصار زور از سوی دولت را از بدی طبيعت انسانی نتيجه گيری می کنند. اين بدبينی انسان شناسانه نقطه حرکت انديشه های سياسی دستگاه مند ماکياولی را تشکيل می دهد و از طريق آن پيشنهاده ای برای دولت مدرن به عنوان يک نهاد فراهم می آيد که تنها با وسايل زور و اجبار تداوم خود را متحقق می گرداند. در اينجا تفاوت اساسی «همزيستی سياسی» در دوران جديد با سده های ميانه آشکار می گردد. درحاليکه در سده های ميانه مفهوم «وفاداری» بنپايه جماعت سياسی را تشکيل می داد، دولت دوران جديد بر پايه عدم اعتماد و سوء ظن به شهروندانش تجسم می يابد. اين عملکرد راهبردی دوگانه، يعنی بدبينی انسان شناسانه ماکياولی را، هم به مثابه پيشنهاده منطقی و هم به عنوان گرانيگاه تأمين مشروعيت دولت مدرن می توان به عنوان بزرگترين نوآوری ماکياولی سنجيد و اعلام کرد.
پاسخ ماکياولی به فروپاشی نظم سده های ميانه و فروپاشی دستگاه انديشگی اسکولاستيک فروپاشی الگوی نظم هيرارشيک سده های ميانه، انديشه «حفظ خود» دولت را آنهم به هر قيمت و با هر وسيله بوجود آورد و به پيش انداخت. درحاليکه در سده های ميانه قدرتهای «نسبی» کليسايی و جهانی خود را با توجه به ايستايی مناسبات موجود در اين دوران به صورت قدرتهای «مطلق» به نمايش می گذاشتند، در اثر پويايی حاکم بر مناسبات جديد ناشی از رشد سرمايه داری اوليه، پاپ و قيصر «قدرت واقعی» سياسی و نظامی خود را روز بروز بيشتر از دست می دادند. بدينوسيله روابط سده های ميانه ای که پاپ و قيصر به عنوان قدرت کليسايی و قدرت عرفی در رأس هرم آن قرارمی گرفتند، در دوره رنسانس ازهم پاشيد. با برآمد شهرها در آغاز اين روند و برآمد کشور ـ ملتها در ادامه اين روند، پاپ و قيصر شرايط تضمين قدرت خويش را از دست دادند. بدين ترتيب فروپاشی نظم سده های ميانه مهر خورد، زيرا ضمانت اين نظم تا زمانی امکان پذير بود که «برانگيزش ارزشی» و تائيدهای قدسی می توانست بی مانع، از يک مرجع قدرت به مرجع قدرت ديگری منتقل شود.
فروپاشی درک سده های ميانه، يعنی فروپاشی تصوير انسان از جهان و از خدا، و همچنين نابودی نظم سياسی سده های ميانه در اروپا در سده های ۱۴ و ۱۵ ميلادی، در درون انسان اروپايی احساس نااطمينانی ژرفی را دامن زد. سده پانزدهم ميلادی در تماميت خود، سده افسردگی عمومی و بدبينی ژرف می باشد. ورشکستگی انديشه های سده های ميانه همچنين سبب بوجودآمدن جريان های اپيکوری و ترس عميق از مرگ گشت. در درون نظمی که ديگر انديشه برينی خداوندی از زمان فروپاشی دستگاه انديشگی اسکولاستيک هيچگونه تضمين و يقينی به انسان نمی داد که ويژگی فلسفه اسکولاستيک بود، جهان و تاريخ از اين پس به صورت تهديدی برای انسان خودنمايی می کرد.
بدين ترتيب باور انسان به جاودانگی روح از بين می رفت و از اين پس مرگ نه به صورت رهايی و نجات بشر چنانکه در سده های ميانه پنداشته می شد، بلکه به صورت دشمن انسان بشمارمی رفت.
اين آگاهی به فانی بودن آدمی ديگر سبب پذيرش بی چون چرای نظم خداوندی نمی گشت، بلکه برعکس باعث کوشش آدمی برای «حفظ خود» می شد. ماکياولی با تقاضای خود مبنی بر «حفظ خود» دولت تحت هر شرايطی و با هر وسيله ای، انديشه برينی را که حاکم بر انديشه سياسی دوران سده های ميانه بود، از پيش شرط و پيش فرض اين انديشه، به ارزش دوم آن انتقال داد. آنجا که نزد توماس آکويناس و در فلسفه اسکولاستيک سده های ميانه، خير و سعادت روح به مثابه بالاترين جوهر و هدف زندگی شناخته می شود و هستی بشری و «حفظ خود» انسان و جامعه سياسی نقش درجه دوم و عرض را دارد، نزد ماکياولی اين تناسب کاملا” وارونه می گردد. برای ماکياولی جوهر زندگی سياسی «حفظ خود» دولت می باشد. او برای کسانی بالاترين ارزش را قائل است که «برايشان ميهن ارزشمندتر از روح» می باشد. اگر برای توماس آکويناس سعادت روح بالاترين هدف زندگی بشری می باشد، نزد ماکياولی اين امر در بهترين حالت اهميت درجه دوم دارد و او بالاترين هدف جامعه سياسی را «حفظ خود» و «مصلحت دولت» می داند. وارونه شدن تناسب ارزشی سده های ميانه در مورد هدف و وسيله، در هيچ کجا بهتر از نظر ماکياولی درباره عملکرد دين به چشم نمی خورد. ماکياولی دين را وسيله ای می داند، که با آن می توان ثبات سياسی کشور را تامين و تضمين کرد. از اين پس دين آنچنان که در دوران سده های ميانه بشمارمی رفت، نه به صورت هدف زندگی بشری، بلکه تنها به صورت وسيله ای برای ثبات جامعه سياسی مطرح می گردد. به خلاف سده های ميانه و حتی به خلاف لوتر که دولت و فرمانروا را امری الهی و خدايی قلمداد می کرد و آن را با «ف٧ره ايزدی» توضيح می داد، ماکياولی دولت و شهريار را امری اينجهانی تلقی و دين را به عنوان مطمئن ترين و آزموده ترين وسيله برای جلوگيری از تمايلات انسانی به سوی زوال و فساد ارزيابی می کند. بدين ترتيب ماکياولی به سياست آن استقلال و خودمختاری را می بخشد که برای سده های ميانه و حتی برای جهان باستان بيگانه بود. زيرا او نه تنها سياست را از دين جدامی کند، بلکه دين را به صورت زيرمجموعه ای از اهداف سياسی درمی آورد. تغيير الگويی که با ماکياولی در تاريخ انديشه های سياسی صورت می گيرد، به مانند تغيير الگويی است که با کپرنيک در جهان فيزيک صورت گرفته است. همانطور که کپرنيک منظومه خورشيدی را کشف کرد که خورشيد در مرکز آن قرار دارد، ماکياولی نيز منظومه سياست را کشف می کند که خورشيد دولت در مرکز آن قرار دارد. به موازات اين امر، ماکياولی طرح قانونمندی های درونی تاريخی را که کاملا” مستقل از دخالت خداوندی است، می ريزد. آنچه را که کپرنيک درباره نظم کيهان و قوانين طبيعت انجام می دهد، ماکياولی درباره تاريخ زندگی بشری انجام می دهد، زيرا ماکياولی تاريخ را نيز به عنوان روند تکامل شبه طبيعی می فهمد. به جای «شهر خدای» آگوستين او «ضرورت» را می گذارد. ماکياولی که به شدت تحت تأثير بحران حاکم بر فلورانس قرار دارد و راههای برون رفت از بحران سياسی را می جويد، ديگر مانند انديشمندان اسکولاستيک و يا جهان باستان بدنبال شرايط يک زندگی در فضيلت و سعادت برای شهروندان نمی گردد، بلکه او تمامی توجه خود را روی تداوم درونی و توسعه طلبی دولت وکشور معطوف می دارد و متمرکز می کند. بدين ترتيب، تمامی دستورهای ديگر به دنبال هنجار مطلق «حفظ خود» و «مصلحت» دولت می آيد. از اين رو مقوله «حفظ خود» دولت، به صورت مادی ترين مقوله دوران جديد درمی آيد.

مايه (virtu) به مثابه ماهيت صلاحيت و شايستگی
مفهوم virtu که من آن را «مايه» ترجمه می کنم (۱)، مرکزی ترين و اساسی ترين مفهومی است که ماکياولی در فلسفه سياسی خود مورد تأمل قرار می دهد. مايه در زبان ايتاليايی برابراست با مفهوم لياقت، صلاحيت، شايستگی، کاردانی، توانايی و در آخر نيروی مردانه. اين مفهوم در دوران رنسانس مورد بحث اکثر نظريه پردازان قرارگرفت و توسط ماکياولی آخرين فرمولبندی و جمعبندی درباره اين مفهوم انجام می گيرد. «مايه» نزد ماکياولی «آن چيزی» است که بايد همراه افراد و ملتها باشد، تا دستيابی به هدف های برتر ممکن گردد. برابر نظر ماکياولی بدون مايه ملت، هيچ دولتی قادر نخواهد بود در دراز مدت ثبات سياسی کشور را تامين کند. «مايه» نزد ماکياولی به معنای نيروی زندگی، توانايی و قابليت و هنر انجام کارهای بزرگ و صلاحيت و شايستگی و لياقت در نظر و عمل سياسی می باشد. «مايه» ماده خام سياست است که می بايستی شکل بگيرد و بر اساس آن يک قوم يا يک ملت توان انجام کارهای بزرگ را خواهد داشت.
«وقتی که درباره جريان امور انسانی می انديشم، می بينم که دنيا هميشه به يک حال بوده است. مقدار نيکی ها در آن با مقدار بدی ها برابر است ولی نيکی ها و بدی ها از کشوری به کشوری ديگر انتقال می يابند، مثلا” می دانيم که قدرت دولتهای بزرگ به سبب دگرگون شدن اخلاق و آداب همواره درحال دگرگونی بوده است و با اينهمه جهان هميشه همان است که بود، فقط با اين فرق که نيروهای متراکم آن نخست در آشور اثربخشيدند، سپس در کشور مادها و پارس و سرانجام به ايتاليا و روم منتقل گرديدند. گرچه پس از امپراتوری جهانی روم امپراتوری ديگری که زمانی دراز پايداربماند و نيروهای همه دنيا در آن متراکم گردند، پديد نيامد ولی آن نيروها را به طور پراکنده در نزد اقوام و ملل بسياری می توان يافت، آنجا که هنوز اخلاق و آداب نيکو حکومت می کند، و مثلا” در کشور پادشاهان فرانسه، و در امپراتوری عثمانی و يا در کشور سلطان مصر و امروز در آلمان و پيشتر در نزد عربها که کارهای بزرگ از پيش بردند و به کشورهای بسياری دست يافتند و سرانجام امپراتوری روم شرقی را نابود کردند (۲) ». (گفتارها ـ کتاب دوم ـ ص ۱۹۱)
برش قطعی ماکياولی از مبانی کلامی ـ اخلاقی سده های ميانه، در هيچ کجا بهتر از مورد مفهوم «مايه» خود را نمايان نمی سازد. «مايه» يعنی آن آرمان اينجهانی که او عناصر اساسی آن را در توانايی عمل سياسی، انرژی، صلاحيت، شايستگی، کاردانی و لياقت جمعبندی می کند. به طورکلی «مايه» نزد ماکياولی عبارت است از اراده و توانايی انسانها که اهداف خودخواسته سياسی را دنبال کرده تا به آن دست يابند. بدين ترتيب سياست از اختيار گروهی ويژه که از «فره ايزدی» برخوردار باشند درآمده و در دسترس و اختيار «هرکسی» قرارمی گيرد. يعنی هرکسی که «مايه» يا صلاحيت و شايستگی و قابليت داشته باشد و بتواند سرسختانه اهداف سياسی خود را دنبال کند. در اين نظريه، ايده برابری انسانها مستتر است و برابر اين نظريه «هرکسی» و «هرملتی» که از شايستگی و صلاحيت برخوردار باشد، می تواند کارهای بزرگ را در تاريخ و سياست از پيش ببرد. همچنين بايد گفت که نظريه تاريخی ماکياولی مبنی بر انتقال «مايه» از يک ملت به ملتی ديگر، که ما آن را در نقل قول بالا ديديم، از اساس انسان گرايانه است و هيچگونه نژاد پرستی که بعدها ويژه نظريات برخی «اروپامرکزگرايان» می باشد، در نظريه او مشاهده نمی شود. به نظر ماکياولی «مايه» می تواند در هر ملتی يافت شود و وظيفه هر دولتی تربيت ملت خويش برای دستيابی به صلاحيت و شايستگی انجام کارهای بزرگ و دستيابی به هدفهای اساسی است. در اين مفهوم پايه ای ماکياولی تمامی خصايل بنيادين مردان (و زنان) سياسی را جمعبندی می کند، که برای ثبات و دوام يک جامعه سياسی حياتی است و اين امر بدون توجه به شکل حکومت صورت می گيرد: «ازشجاعت آرامش می زايد، و از آرامش تنبلی، از تنبلی اجبارمی زايد، و از اجبار بی نظمی، و از بی نظمی انحطاط. همچنين از دل انحطاط نظم برمی خيزد و از نظم شجاعت.» (تاريخ فلورانس ـ ص ۲۶۸)
بدين ترتيب ماکياولی انگاشت سياسی را متکامل می کند که به عنوان بنيان نظری انديشه سياسی مدرن درآمده است. به خلاف نظرگاه بسياری که مفهوم «مايه» را به عنوان نيروی کوبنده سياسی به هر قيمت می دانند، «مايه» نزد ماکياولی در اساس برای دستيابی به اهداف برتر سياسی انديشيده شده است. اين هدف برتر «حفظ خود» جامعه سياسی و تداوم و ثبات در کشور می باشد. ثبات سياسی در اثر صلاحيت، شايستگی، قابليت و لياقت؛ اين است آن فلسفه سياسی که رنسانس ايتاليا به جهان هديه کرده است. ماکياولی با فرمولبندی مشهور خود «شهريار هم بايد شير و هم روباه باشد» ، اين نتيجه گيری سياسی را به اوج می رساند. يعنی دولت بايد زور را با حيله، حسابگری سياسی را با اراده تصميم گيری و توانايی سازش ديپلماتيک را با توان نظامی درهم بيآميزد تا بتواند ثبات خويش را در داخل و توسعه طلبی خويش را در بيرون از مرزهای خويش تحقق بخشد. در اين ميدان نيروهای متفاوت سياسی، «مايه» نقش اساسی را بازی می کند. آنجا که «مايه» نقش عملکرد هدفمند سياسی را متبلور می کند، بخت يا fortuna نماينده عنصر تصادف و بيهودگی در تاريخ می باشد. ماکياولی در سراسر نوشته های خود بر تصرف الهه بخت از سوی «مايه» تاکيد می کند و می گويد تنها در اين صورت ما از خلق و خوی متلون اين الهه و اين نيرو درامان خواهيم بود.
«همه دولتها، همه فرمانروايی هايی که مردمان تاکنون در سايه اشان زيسته اند يا جمهوری بوده اند يا شهرياری. شهرياری ها يا پدر در پدر به ارث رسيده اند يا نوبنياداند… يا به ياری بخت فراچنگ آمده اند يا با مايه». (شهريار ـ ص ۴۲)
اين تقسيم بندی ماکياولی تنها از نظر فنی و تکنيکی می باشد و از هيچگونه ارزشگذاری برخوردار نيست. اگرچه ماکياولی ادامه می دهد که شهرياری ها (دولتهايی) که بر اساس «مايه» بوجودآمده اند امکان بيشتری برای تداوم و ثبات دارند تا آنانی که تنها بر پايه «بخت» بوجودآمده اند، ولی او درباره نوع دوم هم به تأمل می پردازد.
در جهان باستان، ارسطو در رساله «سياست» خود، سه نوع خوب حکومت را برمی شمارد: سلطنتی (مونارشی)، اشرافی (آريستوکراسی) و دمکراسی. او همچنين سه نوع بد حکومت را که در صورت انحطاط سه نوع اول بوجودمی آيد برمی شمارد: خودکامگی فردی (جبار٧يت)، اليگارشی (حکومت بد اشراف) و آنارشی (حکومت هرج و مرج که بر اثر مبالغه در دمکراسی بوجود می آيد). اين تقسيم بندی ارسطويی يک تقسيم بندی هنجارگذار (normativ) و ارزشگرا (wertorienteirt) می باشد، که در آن هدف از برقراری جامعه سياسی نيکبختی و فضيلت است. ماکياولی به طور قطع از اين درک ارسطويی سياست گسست حاصل می کند. او چنانکه ما در نقل قول بالا ديديم تنها دو نوع از دولت را می شناسد: دولت فردی و جمعی. و اين تقسيم بندی تنها يک تقسيم بندی تکنيکی و واقع گرايانه است و هيچگونه داوری ارزشی در آن بچشم نمی خورد. ماکياولی در سراسر آثار خود از هرگونه داوری ارزشی خودداری می کند و در اين راه او پيش کسوت ماکس وبر می باشد.
پيوند ميان سياست و دانش که در جهان باستان افلاطون و ارسطو بزرگترين نمايندگان آن بودند، در دوران جديد، ماکياولی را به عنوان بزرگترين نماينده خود می بيند. شناخت ضروريات تاريخی و سياسی، داشتن «مايه» يعنی صلاحيت و شايستگی و لياقت و کنترل نيروهای تصادفی بخت، اينها هستند آن پاسخهايی که او به پرسشهای دورانساز می دهد. بدين ترتيب سياست به معنی «هنر تحقق ممکن ه» و يا «هنر تحقق ناممکن ه» جلوگر می شود و محافظه کاران، اصلاح طلبان و انقلابيون هريک به سهم خويش از او و از نظريه سياسی او بهره می برند. اگر من بخواهم در يک جمله چکيده نظريه سياسی ماکياولی را که او بويژه در شهريار و گفتارها مورد ژرف انديشی و تأمل قرارمی دهد فرموله کنم، آن جمله چنين خواهد بود: نزد ماکياولی سياست يعنی اينکه: «چطور قدرت را بدست می آوريم؟ چگونه قدرت را حفظ می کنيم؟ و در چه صورتی قدرت را از دست می دهيم؟». مسئله کسب و حفظ قدرت از زمان ماکياولی بدينسو، به مسئله مرکزی و بنيادين سياست تبديل گشته است. و در اين راه امکانات واقعی تحول «امر ممکن» به «امر واقع» مورد تأمل و تعمق قرار می گيرد. دانش با سياست نزد ماکياولی گره محکمی خورده است که هرگز نمی توان آن را بازکرد.

آموزه توازن نيروها
درحاليکه ماکياولی در شهريار اصل «حفظ خود» (Selbsterhaltung) دولت را به هر قيمت می طلبد، درگفتارها از نظم جمهوريتی و توازن نيروها پشتيبانی می کند. وضعيت سياسی در ايتاليا در پايان سده پانزده و آغاز سده شانزده چنان نوميد کننده بود که ماکياولی برای درمان اين درد؛ يعنی نبود اتحاد و يگانگی ميان حکومتهای موجود در ايتاليا، زهر تجويز می کند تا کشور خود را از آن وضعيت و موقعيت نجات دهد. فراخوان ماکياولی در پايان کتاب شهريار «فراخوانش به رهانيدن ايتاليا از چنگ بربران» ناظر به همين امر می باشد. در اين فراخوان او تمام توانايی سخنوری و خطابه آميز خود را به نمايش می گذارد. خواست او مبنی بر قدرت گرفتن يک «مرد فوق العاده»، «يک مرد پرمايه» (uomo virtouso) که با پرمايگی و کارهای فوق العاده خويش بحران سياسی ايتاليا را پايان دهد و ايتاليا را متحد کند، نقطه پايان کتاب شهريار و دليل اصل و بلاواسطه تأملات سياسی او می باشد. از اين نقطه نظر شهريار تحت تاثير بلاواسطه بحران سياسی ايتاليا و در مدتی کمتر از چهارماه نگاشته شده است.
به خلاف آن در گفتارها که ماکياولی پانزده سال روی آن کار کرد، موضوع تاريخ روم می باشد، که در آن ماکياولی با فاصله بيشتر در مقايسه با شهريار به بحث درباره سياست می پردازد. در شهريار، ماکياولی ادوار تاريخی بحران های دولتی و راههای برون رفت از اين بحران را مورد بحث و بررسی قرارمی دهد، درحاليکه او در گفتارها دوران را در تماميت خود زير ذره بين قرارمی دهد. انديشه باستانی «چرخش اشکال حکومتی» برای نخستين بار نزد پوليبيوس و با توجه به نظريه سياسی ارسطو که در بالا آورده شد، مطرح می شود. اين چرخش با نظام سلطنتی آغاز شده که ناچارا” به خودکامگی می انجامد. با مداخله ملت، حکومت دمکراتيک تشکيل می گردد که در روند تکوين خود به علت جنگ داخلی تا مرز هرج و مرج سقوط می کند و دوباره به قدرت رسيدن شاه را محتوم می سازد. اين «چرخش از نظم به بی نظمی و برعکس» از عناصر تشکيل دهنده اصل فلسفه سياسی او در گفتارها می باشد: «کشورها عادت دارند در تغيير و تبديل خود از نظم به بی نظمی بگرايند و پس از آن دوباره از بی نظمی به سوی نظم گذار کنند. اين در طبيعت انسانی نهفته است که نمی تواند آرام بماند.» (تاريخ فلورانس ـ ص ۷۷)
در گفتارها ماکياولی به اين ديدگاه می گرايد که تمامی اشکال دولتی نامبرده شده در بالا فسادپذير هستند، زيرا از سويی آنها بی دوام و از سوی ديگر بد هستند. دليل اساسی اين امر همان تز معروف او مبنی بر فسادپذيری طبيعت انسانی می باشد. راه حل اين دشواری را او در برقراری «قانون اساسی ممزوج» (Mischverfassung) می يابد.» قانون ممزوج و ترکيبی جامعه سياسی را در درون با ثبات و نسبت به بيرون قابل گسترش می سازد، چنانکه او در مثال روم باستان آن را توضيح می دهد. تنها اين «قانون ممزوج و ترکيبی» به دولت و کشور اين امکان را می دهد که در نقاط عطف ادوار تاريخی با ثبات باقی بماند. «قانون ممزوج و ترکيبی» به نظر ماکياولی معمای حل شده سياست و تاريخ می باشد. تنها بدين دليل که روم به خلاف اسپارت نه از طريق فرمان يک قانونگذار، بلکه از طريق ديناميسم و پويايی درونی مبارزات طبقاتی خود به چنين «قانون ممزوج و ترکيبی» دست می يابد، می تواند به صورت يک قدرت جهانی خودنمايی کرده و موقعيت خود را قرنها پايدارنگاه دارد. ماکياولی معتقد بود که از ميان برداشتن اختلافات سياسی و رسيدن به يک هماهنگی کامل در امر سياست غيرممکن می باشد. او نه تنها تضادهای درون جامعه و ميان مردم و نخبگان سياسی را مثبت ارزيابی می کرد، بلکه آن را برای «حفظ خود» دولت و کشور در درازمدت امری حياتی تلقی می کرد. تنها دولتی که در آن ميان ملت و نخبگان سياسی توازن برقرار شده باشد، می تواند پيشفرض های لازم برای يک نظم با ثبات سياسی يعنی ثبات در درون و گسترش نسبت به بيرون را فراهم آورد.
با آموزه «توازن نيروه» و «قانون ممزوج و ترکيبی» ماکياولی می خواهد دور تسلسل باطل شکل های حکومتی را بگسلد و ثبات سياسی را برای مدتها تامين کند. درجايي که ارسطو وجود يک طبقه متوسط نيرومند را عامل ثبات شهر و کشور می داند، ماکياولی بر توازن نيروها ميان گروههای سياسی، مردم و نخبگان پای می فشرد.
«من برآنم کسانی که مبارزات ميان اشراف و مردم را لعنت می کنند، آن عواملی را محکوم می کنند که در درجه اول به حفظ آزادی روم انجاميده اند. کسی که بيشتر به سرو صدا و قيل و قال جدل های گروهی توجه می کند تا به نتايح خوب آنها، به آن نمی انديشد که در هر جامعه ای روش و منش مردم و بزرگان مختلف است و همه اين جدال ها برای قوانين مربوط به آزادی بوجودآمده اند.» (گفتارها ـ ص ۱۰۱).
اين چنين است که ماکياولی در تضاد و توازن نيروها «آن» عنصر برانگيزاننده را مشاهده می کند که به آزادی سياسی می انجامد.

فلسفه تاريخ ماکياولی
به صورکلی دو درک سامانه مند از حرکت تکامل تاريخ وجود دارد. يک الگوی (Schema) حرکت خطی که برطبق آن تاريخ به سوی يک هدف آرمانی درحرکت است که در برگيرنده هدف پيشرفت يا کمال می باشد. برای برخی ديگر تاريخ به سوی نزول و هبوط آدمی، به سوی انحطاط (Dekadenz) و زوال (Untergang) ميل می کند. مدافعان حرکت خطی تاريخ به سوی تکامل بيکن، روشنگران فرانسه و هگل و مارکس هستند و مدافعان حرکت خطی تاريخ به سوی زوال و انحطاط توينبی و اشپنگلر می باشند. برای ماکياولی اما تاريخ مجموعه ای از رويدادها به سوی تکامل و همچنين جهت خلاف آن می باشد. ماکياولی به الگوی «ادواری تاريخ» باور دارد و در آن هيچگونه پيشرفت جهانی و عمومی نمی بيند. نظريه سياسی و تاريخی ماکياولی نه بر اساس يک طرح کلی پيشرفت و کمال در تاريخ جهانی، بلکه بر پايه يک پيروزی مقطعی جزئی تنظيم شده است. نه يک پيشرفت عمومی بلکه تثبيت پيشرفت جزئی در نقاط اوج تاريخی نظريه ماکياولی را تشکيل می دهد. بدين ترتيب نمی توان از درک ادواری تاريخی نظريه ماکياولی به طور قطع چنين استنتاج کرد که دريافت او خوشبينانه يا بدبينانه است، اما می توان به طور قطع گفت که او با شناخت قانونمندی های تاريخی به يک نظريه تسليم و رضا تن در نداده بلکه در نظريه او درک ادواری تاريخ به عنوان يک پيشنهاده تغييرناپذير مطرح می شود که برطبق آن تسلط و سيادت پيروزمندانه بر تاريخ از سوی انسانها حتمی بشمار می رود. تحليل قوانين ادواری تاريخ به نظر ماکياولی پيشفرضی است که بر مبنای آن دولتها می توانند از قضا و قدر بگريزند و قدرت خويش را حفظ کنند. از اين جنبه نظريه ماکياولی خوشبينانه است. بدبينی او اما در کليت دورنمای تاريخی مشخص می گردد؛ هيچ دولتی، هر چقدر که خوب سازماندهی شده باشد، نمی تواند به طور دائمی خود را در نقطه اوج تکاملی خويش نگاه دارد. از اين زوايه ديدگاه ماکياولی به شدت بدبينانه است. نظريه هگلی سير حرکت تاريخ در جهت پيشرفت و کمال برای ماکياولی و دوره رنسانس بيگانه بود.
تاريخ نويسی دوران سده های ميانه کار تاريخ را بين دو گروه تقسيم کرده بود: يکی تاريخ کليسايی که برمبنای کتاب مقدس نوشته می شد و نظريه «شهر خدا» ی آگوستين به عنوان ستاره راهنمای آن بشمار می رفت و ديگری تاريخ نويسی مربوط به روند رويدادهای اينجهانی که تنها به وقايع نگاری محدود می شد. ماکياولی از اين سنت می گسلد و تاريخ نويسی دوران باستان يونان و روم را ـ هرودوت و پلوتارک اما بيش از آندو پوليبيوس و توسيديد ـ سرمشق و نمونه کار خود قرارمی دهد. ماکياولی در زندگينامه اش اظهار تأسف می کند که در دوره رنسانس تنها از نظر هنر و ادب بازگشت به انديشه ها، سبک ها و ارزش های دوران کلاسيک يونان و روم سرمشق قرارگرفته است و کسی در زمينه تاريخ و سياست به نمونه های باستانی توجهی نمی کند. او هدف خود را پيروی و نمونه قرار دادن مفهوم سياست رومی می داند و در گفتارها بويژه از اين نمونه سياسی پيروی می کند و به تحليل آن می پردازد و در شهريار خواستار تجديد عظمت گذشته ايتاليا می شود. با گسست از تاريخ نويسی دوران سده های ميانه و با بازگشت به نظريه های تاريخی دوران باستان، ماکياولی از اين هم فراتر رفته و بنيان نظريه تاريخی ـ سياسی دوران جديد را کشف می کند. برابر نظريه تاريخی هرودوت تاريخ نتيجه اعمال مردان بزرگ است. در دوران روم باستان و بويژه در تاريخنگاری پوليبيوس، توسيديد و تاسيتوس نظريه سيستم ها و ساختارهای سياسی برای نخستين بار در تاريخ مطرح می گردد. نزد ماکياولی ترکيبی از هردو اين نظريات ديده می شود. به نظر او، فرد می تواند با شناخت ضرورت و داشتن مايه در روند رخدادهای تاريخی دخالت کرده و مسير آن را به سود خود بگرداند.

نتيجه
ماکياولی هرگز نتوانست تناقض و تضاد ميان دستورالعمل های سياسی جاری در شهريار را که به کسب و حفظ قدرت توجه دارد و آموزه توازن نيروها در يک نظم جمهوريتی را که در کتاب گفتارها مورد بحث او می باشد، از ميان بردارد و همين دوگانگی تازگی نظريه او را تشکيل می دهد. به نظر می رسد که او پاسخ اين پرسش را بازگذاشته باشد و دقيقا” همين امر طراوت و شادابی نظريه او را مشخص می کند. او مسائل سياست و زندگی سياسی را بيشتر از هرکسی پيش از خود انعکاس داده و در عين حال دستورها و فرمانهايی برای مرد سياسی صادرکرده و اعمال انجام يافته را در جهت يک سياست ناظر به ثبات توجيه کرده است. پرسش هايی که ماکياولی در نوشته های سياسی خويش مطرح کرده است، تا به امروز تازگی خود را از دست نداده است و تا زمانی که دولتها وجود دارند و سياست به عنوان يکی از اساسي ترين وجوه زندگی انسانی مطرح است، پرسش ها و پاسخ های ماکياولی در دستورکار قرار خواهند داشت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)