پرسید که فهم تو از رنج چیست؟ نگفتم که چشمانش بیشه های دوردست آزادی به علاوۀ رنج هستند. نمی دانم چرا تصویر سایه مقدسی از ذهنم گذشت؟ چیزی شبیه خنده های او به من و تو و ما که یعنی گور پدر جهانتان. که یعنی عدالت بشارت داده شده از جانب هر کس که باشد ابتر است و بی مغز. اصلن نمی دانم چرا برای من رنج، زنانگی است؟ یعنی پیش از آنکه ایوب به ذهنم برسد زن ایوب به ذهنم می رسد که علاوه بر ایوب و زخمهایش، تردید و فشارهای فردی و اجتماعی قضیه را نیز متحمل شد.
پرسید که فهم تو از رنج چیست؟ نگفتم که غلامرضا امانی رنج من است اما زن و بچه اش، دوستان زنده مانده اش، سرزمین و ایل وتبارش فهم من از رنج است. چیزی نگفتم اما او صدایش را شنید.
صدای من نبود، صدای شاعر زن وطنم ، رعنا زارع بود که می نالید با مینیمالهای اندوهش.
سوپورورلر منی تبریز حیه طیندن
شعر او رنج من است و همسر و نزدیکان و مخاطبانش فهم من از رنج. زیرا رانده شدگی یک نفر جغرافیایی را ترسیم می کند که همۀ دوستدارانش را در بر می گیرد.( رانده شدگی معنوی مد نظرم است)
گاهی فکر می کنم رانده شدگی من از تبریز تا این ور جهان بی در و پیکر شاید رنج من باشد اما فقط مخاطبان و دوستانم فهم من از این رنج اند. این چمدانی که بر دوش می کشم چیزی شبیه تهمتی است که نسیم جعفری حملش می کند.
قارنیمدا بیر بؤیوک تؤهمت داشییرام !
ماهی سیاه صمد رنج من است اما آن ماهی قرمز ته داستان فهم من از رنج است.
همۀ نویسندگان و شاعران آزربایجان رنج من هستند چون با زبانی می نویسند که روی میز تحریرشان نیست بلکه زیر آن است. و بدان هنگام که حاصل کارشان را می نگرم فهم من از رنج شکل می گیرد. شیوایی و زیبایی و خلاقیت زبان سرکوب شده در سرزمین ممنوعه ها…

پرسید که فهم تو از رنج چیست؟ به چشمانش نگریستم اما نگفتم که نوشتن ، فهم من از رنج است.
نگفتم که آبی شعر جمال ثریا و قرمز نثر اورهان پاموک فهم من از رنج است. نگفتم که فهم من از رنج ، سایۀ شاهمار اکبر زاده می باشد.
کؤلگه م گون چیخاندا سرحددی آشدی
کؤنلومه قان دامدی گؤزومدن منیم
کئچیب او ساحیلی گزیب دولاشدی
گؤلگه م غئیرتلییمیش اؤزومدن منیم !

نشسته بودیم در پارکی درون مرکز جهان. اینجا مردم همه به زبان انگلیسی یکدیگر را دوست دارند. من اما به زبان ترکی جهان را دوست دارم. شب ساعت دو و نیم بود. مردی به من نزدیک شد و پرسید که این وقت شب اینجا چرا نشسته ای؟ قدغن است برو خانه.
گفتم: ما دوست داریم تا طلوع بنشینیم و شعر بخوانیم و فریاد بکشیم و واشنگتن را نگذاریم که بخوابد.
گفت: تو مگر تنها نیستی؟ حالت خوب است؟…
نگاهی به آیسودا انداختم. و آیسودا آن وقت فهم من از رنج و اندوه را درک کرد. آری فهم من از رنج این است که چهل و چندی سال است مردم فقط مرا می بینند و آیسودا را نمی بینند.

اصلن چرا او از من پرسید فهم تو از رنج چیست؟ چرا نپرسید که فهم تو از آزادی چیست؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)