رستگاری موضوعی بود که از روزگاران بسیار قدیم، به عبارت دقیقتر حدود چهارصد و بیست و پنج هزار سال قبل، ذهن نوع بشر را به خود مشغول کرده بود. از آن روزگاران تا حدود ده-دوازده هزار سال پیش، انسان از خود دائماً میپرسید چگونه میتوان خوشبخت شد و بیشتر لذت برد و همیشه هم تقریباً پاسخ یکسان بود: با سیر بودن، سرپناهی داشتن، خوب خوابیدن، جفت مناسبی داشتن، تولید مثل کردن و البته نمردن!
اینها البته مربوط به دوران پیش از اختراع خط و کتابت و همچنین ابتلا به عادت خانمانبرانداز “کنجکاوی” توسط انسانها بود. تا آن زمان هر آدمی هرچند که مرگ اطرافیانش را میدید اما مطمئن بود که خودش زنده میماند یا دست کم اگر بمیرد اتفاقی بزرگ در جهانِ بدونِ او اتفاق میافتد. بعد از اختراع خط و آگاهی آدمها به احوال پیشینیان از طریق دانش مخوفی به نام “تاریخ” آدمها فهمیدند که این خبرها نیست و ظاهرا مردن یک آدم معمولی به اندازۀ افتادن برگی از یک درخت ماختاموس هم در روال دنیا تاًثیر ندارد. (همینجا البته ذکر این نکته ضروری است که این “ماختاموس” نام محلیِ درخت چنار در ایالات جنوبی فیژادلارتیا بوده است که احتمالاً تذکر این نکتۀ ضروری، به نوبۀ خود این پرسش ضروری را بوجود میآورد که فیژادلارتیا دقیقاً کجاست یا بوده. همانطور که گفتم کنجکاوی، عادت خانمانبراندازی است، و ارضا یا رسیدگی به عادات خوانندگان هم نه در اینجا که در بخش دیگری از جریدۀ وزین “تابلو” دنبال میشود)
تجربه البته نشان داده غالباً مؤمنان در کنار شور و شوق شدید برای رفتن به بهشت معتقدند که سیلی نقد به از حلوای نسیه، حتی اگر در حد همین پاتایا و آنتالیا و –اگر خدا قسمت کند- لاسوگاس باشد!
اندوه بزرگ مواجهه با این واقعیت که “مرگ و نبودن من باعث هیچ اتفاق خاصی در دنیا نمیشود”باعث شد تا آدمها در سطوح مختلف دستبهکار شوند. در سطح خیلی بالا، شاهان و درباریان و اشرافزادگان بودند که این مساًله را به طریق خودشان حل کردند: چنان تسمه از گردۀ زیردستان کشیدند که صورت مساًله عوض شد و خود مرگ و نبودن آنها جداً اتفاق خاصی در دنیا محسوب میشد. در سطح میانی، شیادان و ازآبکرهبگیران و پدرسوختهها و مردِ رندان و –بعضاً- قصهسرایان و خیالبافان و مجانین بودند که با درک عمیق رنج آدمها در مواجهه با واقعیت جهان واقعی پس از مرگشان، و همینطور ابتلای آدمها به کنجکاوی، دکان و دستگاه درست کردند. این گروه اولین کاری که کردند عوض کردن اسم و شغلشان بود و به این ترتیب بود که کاهنان و موبدان و رسولان و اولیا و نظرکردگان و مقدسین و واعظین بوجود آمدند. آیا از درک این واقعیت که به زودی نابود میشوید “غمگینید”؟ آنها به شما ثابت میکنند که نابودیای درکار نیست، فقط به دنیای دیگری منتقل میشوید. آیا “کنجکاوید” که در آن دنیای دیگر چه خبر است؟ آنها با چنان دقت و وضوحی دنیای پس از مرگ و بهشت و جهنم را برایتان ترسیم میکنند که گویی هر شب سری به آنجا میزنند و نقشهبرداری میکنند! ایدۀ مرکزی هم ساده و -در منطقِ کار و کاسبی با آدمهای سادهدل- هوشمندانه است: یک جای بسیار خوب با تمامی امکانات قابل تصور برای آدمهای شکمو، راحتطلب و حَشَری، برای کسانی که در خدمت کسانی هستند که این ایده را بوجود آورده یا تبلیغ میکنند و از این راه بالا مینشینند و بالا میکشند. و یک جای بسیار بد با تمامی شکنجههایی که از سادیستیترین اذهان آدمهای فوقالذکر ترشح میکند برای کسانی که در مقابل این آدمها چون و چرا میکنند و درست و حسابی سواری نمیدهند. البته تلاش اندکی هم برای پوشاندن دم خروس صورت گرفت با در نظر گرفتن سهمی از بهشت برای نیکوکاران واقعی و اندکی از جهنم برای آدمهایی که واقعا از لحاظ اخلاق بشری بدکارند.
به این ترتیب بود که ایدۀ بهشت و دوزخ در اذهان و خیالها شکل گرفت و در طول زمان توسط ادیان مختلف بیشتر و بیشتر صیقل خورد، تا آنجا که محتویات جویها و جزئیات غذاها و مشروبات (البته از نوع طهورا!) و عرض باسن و رنگ نوک پستان زیبارویان بهشتی توسط ادیان متاًخر توصیف شد تا مؤمنان، هرچه بیشتر به بهشت ترغیب شوند. تجربه البته نشان داده غالباً مؤمنان در کنار شور و شوق شدید برای رفتن به بهشت معتقدند که سیلی نقد به از حلوای نسیه، حتی اگر در حد همین پاتایا و آنتالیا و –اگر خدا قسمت کند- لاسوگاس باشد!
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com


هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.