غزال بی قرار

« خسته ام برای همین می روم. دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه ی تاریک. من غلام خانه های روشنم.»
در بیشینه ی عکس هاش سیاه بر تن داشت؛ آن روز، جمعه ۲۱ اردی بهشت ۱۳۷۵ هم به عزای مرداد امید سیاه پوش بود بر سر دار. ظرف قرص را خالی یافتند در لباسش چون نمی خواست راه بازگشت بدهد به خود حتا پاره گردد اگر طناب. پیش از سفر مرگ نامه نوشته بود « هیچکس در مرگم مقصر نیست…»
منیر السادات سیدی که خود نیز شاعر بود نامش را گذاشت فاطمه اما بعد ها غزاله نام گرفت. در ۲۷ بهمن ۱۳۲۵ در مشهد به دنیا آمد. بی قراری اش شاید می خواست التیام ببخشد. اواخر دبیرستان مهستی بود. روی آورد به گیاه خواری. اما تنها ادبیات روح لگام گسسته اش را آرام می کرد. با آنکه ادبیات فارسی قبول شده بود در دانشگاه مشهد اما به سفارش مادر وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد و توانست لیسانس علوم سیاسی بگیرد از آنجا. بعد ها برای خواندن حقوق باز تلاش کرد و همان کشاندش به دانشگاه سوربن اما آنجا نیز تغییر رشته داد و اینبار فلسفه اشراق خواند. هرچند مرگ پدر مانع شد تا پایان نامه اش که پیرامون مولوی بود را تمام کند.
غزاله دو بار ازدواج کرد اما هر دو بار منتج گردید به طلاق. نخست همسر بیژن الهی شد؛ همو که شعر دیگر را پایه گذاشت و هنوز یدالله رویایی حسرت زود رفتن همسنگر شعر حجم اش را می خورد. حاصل آن ازدواج دخترش سلما (آسیه) بود. و بار دوم با محمد رضا نظام شهیدی ازدواج کرد. علاوه بر سلما غزاله دختری از بازماندگان زلزله بویین زهرا را نیز به سرپرستی گرفت.
فعالیت ادبی اش را در دهه ۴۰ خورشیدی در مشهد با چاپ داستانی کوتاه در روزنامه خراسان، آغاز کرد. پس از رفتن به تهران زیاد نوشت. سال ها بعد در مصاحبه اش با «گردون» معروفی گفت « اما با نثری ضعیف، ساختاری سست و نقص‌های دیگر. وقتی تصادفاً آنها را جایی می‌بینم، جز رگه‌هایی از یک حریق ناپخته، امتیاز دیگری از نظر من ندارند. هرچند بیش و کم، شهرتی زودرس برایم آورده بودند.» (مجله‌ی ادبی «گردون» شماره ۵۱مهرماه ۱۳۷۴)
نخستین مجموعه داستانش که چاپ شد « سفر ناگذشتنی» بود در سال ۱۳۵۶ هرچند « بعد از تابستان» را یک سال زودتر نوشته بود. آثارش شامل:
رمان:
دو منظره
شب های تهران
خانه ادریسی ها (دو جلدی)
مجموعه داستان:
بعد از تابستان
سفر ناگذشتنی
چهارراه
سایر نوشته ها:
تالار ها
رویای خانه و کابوس زوال
از میان آثارش چهارراه در سال ۱۳۷۳ جایزه کتاب برگزیده سال را گرفت و خانه ادریسی ها نیز سه سال بعد از مرگ اش جایزه «بیست سال داستان نویسی» را از آن خود کرد.
پیرامون مرگ اش سخن بسیار است. شاید جو جامعه، شاید سرطان اش و شاید های بی شمار دیگر . خود وی در مصاحبه با مجله گردون نشانی اش را به ما می دهد. «چنین گفت زرتشتِ» «نیچه» را به تازگی خوانده بودم. تنها جمله‌ای که از این کتاب در آن مقطع زندگی به یاد من مانده، این است: «من زمین را که در آن، کره و عسل فراوان باشد، دوست ندارم». با این تعبیر می‌خواست بگوید از راحتی می‌گریزد و به پیشواز خطر می‌رود.در ماه رمضان، شب‌های احیا را کنار بخاری دیواری بیدار می‌ماندم و «تهوع» «ژان‌پل سارتر» را تا سپیده‌دم می‌خواندم. تناقضی که مجبور بودم با آن کنار بیایم.روزی رگبار شد. زیر باران سیل‌آسا، یکتا پیراهن ایستادم و چشم به افق سربی دوختم. های و هوی شیروانی‌ها ذهنم را احاطه کرده بود. دندان‌هایم، سخت بر هم می‌خورد. اساطیر یونان باستان را در نظر می‌آوردم و جسم حقیر فانی‌ام را به جاودانگی پیوند می‌دادم. تصمیم گرفته بودم برای رسیدن به این مقصود، شکنجه تحمل کنم. بعدها شکنجه، بی‌طلب من، پیاپی بر سرم بارید. به قول «وهاب» در کتاب «خانه‌ی ادریسی‌ها»:«خلیفه عبدالرحمن در زندگی فقط چهارده روز خوشبخت بود، من همین‌قدر هم خوشبختی به خودم ندیدم»
آنچه بدیهی است شاعرانگی سومین خودکشی اش است در جنگل های «جواهر ده» از توابع رامسر. بانویی خسته از جدال برای هیچ، در جنگلی بارانی، در شیدایی ترین ماه سال، اردی بهشت.
در سال ۱۳۷۳ در مراسم اهدای جایزه اش گفت «دوازده، سیزده ساله بودم، دنیا را نمی‌شناختم. کی دنیا را می‌شناسد؟ این توده‌ی بی‌شکل مدام در حال تغییر را که دور خودش می‌پیچد و از یک تاریکی می‌رود به طرف تاریکی دیگر. در این فاصله، ما بیش و کم رؤیا می‌بافیم، فکر می‌کنیم می‌شود سرشت انسان را عوض کرد، آن مایه‌ی حیرت‌انگیز از حیوانیت در خود و دیگران را.ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ تأسفی ندارم. از نگاه خالی نوجوانان فارغ از کابوس و رؤیا، حیرت می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل معیشت باشد، باز حاکی از زوال است. ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ، زیبایی و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت»
محمد مختاری در مراسم خاکسپاری خانم علیزاده گفت «این داستانی زیستن و داستانی مردن» از مشخصه های سلوک غزاله نیز بود. این در حقیقت سلوک رؤیا بینان تنهاست که مرگشان نیز یادآور دل مشغولی های همیشگی زندگی آن هاست. این زندگی و مرگِ داستانی، مبنای جهان بینی تراژیکی است که تنها در خانه ی شعر و داستان و هنر، روشنای آرام بخشی می یابد. و هنگامی که این خانه و پناه گاه هم ناامن می شود، و دستخوش اضطراب و آسیب می ماند، آرامش به کلی برهم می خورد. اهل قلم بیش از هر کسی از موقعیت خود با خبرند، یا انتظار می رود که با خبر باشند. خود غزاله هم در آخرین نوشته ی چاپ شده اش، و پیش از فراق دایمش، گفته است: «جدایی بسیار پیش از آن که مسجل شود روی می دهد». (آدینه ی ۱۰۸ -۱۰۹) یعنی صدای ترک برداشتن و شکستن جان ها، پیشاپیش دست کم برای اهل این صنف شنیدنی است. مثل صدای تراشیده شدن روح است که برای این رؤیابینان در انزوا شنیدنی است.»
او را در اردی بهشت ۱۳۷۵ در امامزاده طاهر کرج به خاک سپردند. همانجا که بعد آرامگه مختاری و پوینده شد و بعد تر گلشیری و شاملو و بسیار بزرگ دیگر که نامشان تا بی کران ادب این ملک مانا باد.
ghazaleh

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)