فرهنگ را ادوارد تایلور (۱۹۱۷-۱۸۳۲)، مجموعه پیچیده‌ای از دانش‌ها، باورها، هنرها، قوانین، اخلاقیات، عادات و هرچه که فرد به عنوان عضوی از جامعه از جامعهٔ خویش فرامی‌گیرد تعریف می‌کند. هر منطقه از هر کشوری می‌تواند فرهنگی متفاوتی با دیگر مناطق آن کشور داشته باشد.فرهنگ به وسیلهٔ آموزش، به نسل بعدی منتقل می‌شود؛ در حالی که ژنتیک به وسیلهٔ وراثت منتقل می‌شود.

 

 

دو ويژگي مهم و عمومي فرهنگ، انتقال پذيري و تغيير پذيري آن است و اين دو ويژگي در واقع لازم و ملزوم يكديگرند. ويژگي سوم فرهنگ ها، ماندگاري و پايندگي نسبي عناصر آن است. ظاهرا اين ويژگي پايندگي با تغيير پذيري سازگاري ندارد ولي سرشت فرهنگ چنين است كه پايندگي و ثبات را همراه با تحول و تغيير پذيري آميخته با هم دارد. با همين ويژگي هاست كه فرهنگ يا ميراث انساني و اجتماعي شكل مي گيرد و پيچيدگي و ظرافت آن ناشي از همين ويژگي هاست كه البته در اينجا فقط سه مورد آن ذكر شد. براي تكميل يادداشتي كه در پيش رو داريم شايد لازم باشد يك نكته ديگر هم يادآوري شود و آن اينكه چگونه مردم عادي كوچه و بازار با اين مقوله پيچيده و ظريف به طور روزمره زندگي مي كنند و به كمك آن زندگي خود را نظم مي دهند و حتي در تحول و تغيير آن، دانسته و نادانسته و به طور خودجوش شركت مي كنند، كه اين هم يكي ديگر از ويژگي هاي به ظاهر متعارض فرهنگ است. حال پرسش اين است كه آيا آنها كه مسووليت هاي مديريت فرهنگي جامعه را بر دوش دارند يا آن هايي كه مي خواهند فرهنگ سازي كنند يا به ديگران توصيه مي كنند كه فرهنگ سازي كنند، به اين تعارض ها و ظرافت ها و پيچيدگي هاي فرهنگ آگاهي دارند يا خير؟ فكر مي كنم اگر در اين باره تامل بيشتري كنيم، پي مي بريم كه برخورد مسوولانه با عناصر و جريان هاي فرهنگي، بسيار كارداني و ژرف انديشي مي خواهد. پيچيدگي، ظرافت و گستردگي و همه جايي بودن فرهنگ، چنان است كه برخورد با آن از طريق آزمون و خطا، به هيچ وجه قابل توجيه نيست و در واقع بازي با عين زندگي مردم است. دخالت دانسته و ندانسته و علمي و غيرعلمي در فرهنگ، به هر حال آثاري و پيامدهايي خواهد داشت و معمولاجبران خطا و حتي اشتباه در اين مسير غيرممكن است.

 

 
تعصب بیش از حد روی فرهنگ سنتی بدون ملاحظه درستی و نادرستی، بدون توجه به دست و پا گیر بودن برخی از موارد آن، و تنفر از نوآوری و خلاقیت و ابداع به بهانه حفظ سنن، راه پیشرفت را بر ما خواهد بست. دارم فکر می کنم به خیلی چیزها, به فرهنگمون, به فرهنگ عجیب و غریب حاصل از فرهنگ سنتی و فرهنگ مدرن. این فرهنگ رو به خونه ۳ خوابه ای میشه تشبیه کرد که هیچ یک از فضاهای کاربری آن بر اساس آنچه از قبل تعریف شده کاربری ندارد اتاق خواب والدین عملا فضایی متروکه است این را می شود از گرد نشسته روی روتختی ۲ نفره ای که سالها استفاده نشده است فهمید اتاق خواب فرزندان بیشتر شبیه به نشیمن است فضایی که افراد خانواده بیشتر وقتشان را آن جا می گذرانند و شب مادر خوانواده برای خواب به فرزندانش ملحق می شود نشیمن شبها فضای خواب پدر است و روزها محل تردد، در اتاق سوم میز تلوزیون عظیم الجثه ای در دل یک چیدمان سنتی به طرز عجیبی جا خوش کرده است و عجیب تر آن که به جای تلوزیون کامپیوتری در آغوش دارد.

 

شاید آشپزخانه تنها فضایی است که بر اساس کاربری تعریف شده اش به کار گرفته می شود ولی آشپز خانه اوپنی که خانم خانه با چادر در حال طبخ در آن است. با این حال اگر فرزندان این خانه ساعتی از شب به فضایی برای مطالعه نیاز داشته باشند باید کجا را برای مطالعه سر کنند، اتاق خواب که حوالی ساعت ۱۰ توسط مادر اشغال می شود؟ نشیمن که در این زمان به فضای خواب پدر تبدیل شده؟ اتاق خواب گرم و متروک و پر گرد والدین؟ یا آن اتاق سنتی /مدرن عجیب و غریب که اثری از تهویه مطبوع و نور مناسب برای مطالعه در ان نیست؟!

 

صد افسوس به حال نسلی که فاصله عظیم میان نیازهایش و فرهنگی که باید به آنها پاسخگو باشد و هیچ کاری برای پر کردن این فاصله از دستش بر نمی آید و مانند آن است که در کابوسی در حال فریاد کشیدن است و صدایش به گوش هیچ کس نمی رسد و صدای بلند سکوت حاکم در جوابش گوشش را کر می کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)