توضیح: این متن را در جواب یکی از مخاطبان که دربارۀ کافۀ گونش تبریز پرسیده است نوشته ام.

——————————

کافۀ فرضی تنها دلخوشی ما بود آن روزها. طنز یالقیز، جوک های طنازان، حضور شیدا…اما تنها این هم نبود. نوحه خوانها و مراثی نویسها یک طرف می نشستند، شاعران کلاسیک یک طرف، و نو پردازها و سپید ها طرف دیگر. آش شورتر از این هم می شد. شاعران و نویسندگان راست و رادیکال، چپ ها و اصلاح طلب ها، ملت چی ها، همه و همه در کافۀ شاعران جمع می شدند. کافۀ ما در تربیت جنوبی، زیر زمین، رو به روی بانکی سیاه که اسمش یادم رفته است جا خوش کرده بود. تقابل نوحه نویسها و به نوعی راست سنتی با دیگراندیشی ما نیز ماجراهایی دارد. فرضی که گم و گور شد پسرانش با شاعران چپ افتادند. تصمیم گرفتیم برای خود کافه ای دیگر دست و پا کنیم. گونش حاصل تفکر جمعی ما بود. چهار راه شهناز آدرس جدید ما بود. گونش را انتخاب کردیم و شبهایمان را به آنجا کشاندیم. پاتوق لیدرهای تیم تراکتور سازی نیز آنجا بود. پاتوق کر و لال ها نیز. یک روز دو تا از لالی ها دعوایشان شد بر سر زبان. یکی طرفدار زبان ترکی بود و آن دیگری طرفدار زبان فارسی. و ما مانده بودیم که این بی زبانها چگونه موضوع زبان را درک می کنند. هر کس گروه خاص خودش را داشت. یالقیز و آرش آزاد اشعار طنزشان را می خواندند. ما قالب آزاد بودیم و امثال شیداها قالب کلاسیک. مدرنیسم و کلاسیسم و پست مدرنیسم و گونش. شب پرسه های ما از آنجا آغاز می گشت. گاهی با امثال یالقیزها، گاهی با شاعران جوان، گاهی با شاعرانی که برای دیدن گونش مسافر تبریز می شدند می زدیم به گولوستان باغی و پارک خاقانی و کتابفروشی های شهناز.
پرسه زنی میان سنت و مدرنیته، پرسه زنی در حوصلۀ تنگ تبریز، پرسه زنی های من با هر دو نسل ادبی زیباترین لحظه های زندگی ام را تشکیل می داد. گونش بهانه ای بود برای گم نشدن و نوشتن. بعضی ها می گفتند باید از کافه ها دل برید و خزید توی خانه. اما ما زیر ذره بین رادیکالیسم ، بخش سانسور شدۀ خویش را با یکدیگر به مباحثه می نشستیم. من نصف رمان ” آرباتان ” را در گونش نوشته ام. برای اولین بار مکتب تبریز را به صورت جدی در گونش به بحث نشستیم.
در هیچ پرچم و رنگی آرامش و امنیت نیست. پرچم امثال من شعر است و نوشتار و اندیشه. گونش آرامش شعر ما، آسودگی پرچم ما بود. پرچم ها هویت اند. علامت ملت ها هستند. من بر خلاف سیاستمداران که پرچم را در انحصار دولت ها در آورده اند و این روزها پرچم بیشتر مصرف دولتی دارد اعتقاد دارم که پرچم ها به ملت ها و زبان ها و فرهنگ ها تعلق دارند. و چنین نیز هست. می خواهم بگویم در درون ما پرچمی پایین کشیده شده است. چیزی غرورمان را جریحه دار کرده است. حس مغلوبیت و اشغال شدگی داریم. انسان شرق و غرب انسان اشغال شده ای است. قوانین و سیاست و تکنولوژی با اینکه امکان رشد به ما داده اند اما در سایۀ همین امکان بر تار و پودمان رخنه کرده و اشغالمان کرده اند. ما را چیزی از جنس خویش ساخته اند. ما ساعت مان را با ساعات فیسبوک و دیگر مخلفات اینترنت کوک می کنیم . این خوب است. بخش آزاد اشغال شدگی ما، بخش ظالم اشغال شدگی را مخاطب قرار داده و دردهایش را فریاد می زند. ما اشغال شده ایم. نمی دانم اسمش را باید چه گفت. می توان گفت اشغال شدگی جهانی و اشغال شدگی منطقه ای. باید بیشتر اشغال شوی تا دموکراسی بیشتری به تو داده شود. اشغال شدگانی همچون من تنها شعر و تنهایی را پرچم خویش ساخته اند. ما در گونش خود را می پیچیدیم لای پرچم شعر و افسانه و داستان. و هر وقت از گونش بیرون می زدیم حس می کردیم قدم به دنیاهایی بیگانه نهاده ایم. شعر ما، اعتراض ما، زیر زمینی بودن آثار ادبی ما پرچم ما بود. موضوع بحث من این است که ما آن روزها گونش را در گریز از اشغال شدگی بنیان نهادیم. این روزهایش را نمی دانم که چه بلایی سرش آورده اند اما در جستجوی مکانی هستم تا پایانی بر این درد و اندوه اشغال شدگی انسان امروز باشد. انسان امروز در همۀ کشورها انسان اشغال شده ای می باشد. یکی را ادبیات، دیگری را سیاست، آن دیگری را دیکتاتوری و جهل اشغال کرده است. و جالب است که در این میان اشغال شدگانی چند به اشغال اشغال شدگانی دیگر در می آیند! می خواهم بگویم آن روزها در تبریز در کافۀ گونش حس و حال من این بود.
الان هم همین است. با خود می گویم خوب است که به اشغال ادبیات در آمده ام.این خوب است که شعر مرا اشغال کرده است. این اشغال ، جاودانگی من است.
به این نتیجه رسیده ام که هنرمندان در همۀ جهان، اشغال شدگان آزاد تری هستند. البته در این میان – به خصوص از جغرافیایی که من رانده شده ام – هستند اشغال شدگانی که آشغالی بیش نیستند.
کافۀ گونش آن روزها فلسفۀ ما بود بر علیه اشغال شدگی. اکنونش را نمی دانم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)