مقدمه

عقل گوید :” شش جهت حدّ است و بیرون راه نیست !”

عشق گوید: ” راه هست و رفته ام من بارها … “

در نوشته های پیشین با تبیین عقلانی و فلسفی هستی از منظر مولانا ــ غزل شماره ۲۵۱۹ دیوان ــ آشنا شدیم. در آن جا دیدیم که وی جهان هستی را بر آمده از نفسی کلی که آن هم صادره و ثمرۀ عقل کل می باشد تفسیر می کند .آنگاه این همه را در اختیار مطلق خداوند می داند و برای راه یافتن  به درگاه وی انجام عبادات خالصانه و تزکیۀ نفس را پیشنهاد می کند . اما می بینیم جای عشق که در عرفان مولوی محور هستی ست ، در این نظام تلفیقی ِ فلسفه و دین خالی ست. آیا وی فراموش کرده است یادی از آن کند ؟ به نظر می رسد مولانا جایگاه عشق را بسی فراتر ازکوشش های مذهب و عرفان و فلسفه برای تبیین هستی می داند؛چندانکه قلم ِاندیشه را خواهد شکست:

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد، قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت 

با وجود این گاهی به ندرت مولانا اشاراتی به جایگاه بلند عشق در نظام ناشناختۀ هستی دارد،برای نمونه در آخرین حکایت بلند مثنوی “دژ هش ربا”،که عشق به تندیس دختر پادشاه چین ، شاهزادگان  را شیدا کرده در پی یافتن وی سرگردان دیاران غریب می کند،نشان داده می شود که دریافت معنای عشق، اکتسابی نیست و باید عملا تجربه شود . سخن در بارۀ جزئیات این حکایت را پیش تر در همین صفحه زیر عنوان “دیدار مثنوی در دژ هش ربا” آورده ام و افزون بر آن سخنرانی کوتاهی در بارۀ آن وجود دارد که نشانی آن را در ابتدای این نوشتار می بینید. اینک به اختصار نگاهی به آن می افکنیم :

پادشاهی به سه پسرش سفارش کرد برای آشنایی با مملکت داری به همه جای ملک سفر کنند،مگر

به قلعه ای دارای نقش و صورت :

هر کجاتان دل کشد عازم شوید

فی امان الله، دست افشان روید

غیر ِ آن یک قلعه نامش هش ربا

تنگ دارد بر کله داران قبا !!

شاهزادگان سخن پدر را بر چشم نهاده جهانگردی آغاز می کنند؛ اما آن منع، خار خاری در دلشان می رویاند که مخفیانه به آن قلعه نیز سری بزنند . زفتن همان و شیدا شدن بر تندیس دختر پادشاه چین همان . سرانجام، عشق دیدار و وصال دختر، آنان را به چین می کشاند. می شنوند که آن شاه بسیار بر جویندگان دختر سخت می گیرد و از ایشان نشانی می طلبد تا ثابت کنند اصلا اودختری دارد.

بر آن می شوند که نزدیک قصر شاه مخفی گشته مدتی اوضاع را زیر نظر بگیرند،تا شاید راهی برای دیدار دختر و آوردن نشانی بیابند . مدتی می گذرد و برادر بزرگ را طاقت به سر رسیده راهی دربار آن شاه می شود و به نصیحت دو برادر دیگر گوش نمی دهد. پادشاه چین عارفی وارسته و پر جلال الهی ست چندان که شاهزاده جرئت گفتن واقعییت را نمی کند و اعلام می دارد برای خدمت به وی راهی چین شده است .شاه حقیقت را البته می داند ولی تجاهل العارف کرده وی را می نوازد . چندی بعد شاهزادۀ عاشق از غم ِ معشوق ِ نادیده می میرد . برادر دوم برای شرکت در عزاداری وی به دربار راه یافته مورد توجه پادشاه واقع می شود .او نیز چنان در چنگال جلال و حشمت و دانایی شاه گرفتارست که جرئت باز گویی واقعییت را ندارد و حرفی از دختر نمی زند .وی نیز عزیز کرده شاه چین می گردد و به همت وی با پاره ای از اسرار الهی آشنا می گردد و کشف و کراماتی برایش پیش می آید.همین امر وی را بر خویش مغرور ساخته در دل احساس بی نیازی از دستگیری شاه می کند و خود را به سرمنزل مقصود رسیده می پندارد . شاه روشن ضمیر،از نهاد وی به نیروی بصیرت خود آگاه گشته، آهی از سر درد می کشد که چه حیف شد آن سالک، گرفتار ابلیس نفس خویش گردید.تیر آن آه از عالم غیب کارگر افتاده شاهزاده را می کشد . و اما برادرکوچکین که جهد و کوششی برای رسیدن به دختر انجام نداد و به درون خویش پرداخت و از محل اختفاء بیرون نیامد و کاهلی ورزید،گوی معنی زد و پیروز بر آمد :

آن سوم کاهل ترین ِ هر سه بود 

صورت و معنی به کلی او ربود  

مولانا در این بلند ترین حکایت مثنوی که شامل هزار و چهارصد و سی و سه بیت می باشد، تنها همین یک بیت را در شرح حال برادر سوم می آورد و ظاهرا حکایت را نا تمام می نهد .اما در واقع امر مثنوی را در پاسخ خامانی که پرسیده و می پرسند پایان مثنوی چه نتیجه ای حاصل آمد و داستان چه شد،گوید:

ز آنکه از دل، جانب دل روزنه ست 

این آخرین مصراع مثنوی معنوی ست که با زبان حال بر پرسندۀ بی “حال”، به طعنه می گوید، دل را از آشوب افکار پراکنده دور بدار تا متوجه معنی شوی و به مقصد برسی . 

ادامه دارد

 

نوشته شده توسط محمد بینش (م ــ زیبا روز) 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)