موشها و شاه
زمانی، جایی، در مملکتی، شاهی بود و در آن مملکت موشهای زیادی زندگی میکردند. موشها زندگی عادی داشتند، خوب میخوردند و زاد و ولد میکردند. اما سالی قحطی شد. موشها که معمولا از خوشه های بجا مانده از درو محصول تغذیه میکردند متوجه شدند که آن سال خوشه های باقیمانده کفاف تمام زمستان را نمیکند. شاه موشها تصمیم گرفت از شاه مملکت کمک بخواهد.
وقتی نگهبان قصر به اطلاع شاه رساند که موشی درخواست شرفیابی دارد شاه نیشخند زد. ولی دستور داد او را به حضور بیاورند.
موش به شایستگی و با آداب تمام وارد تالار بار شد . چون مردمان تبت در مراسم رسمی و سنتی خود شال و روسری به یکدیگر هدیه میدهند، موش کوچک ما هم مقداری نخ ابریشم اعلا را با رعایت آداب رسمی به شاه پیشکش نمود.
شاه گفت: سلام بر تو باد برادر موش. از من چه میخواهی؟
موش پاسخ داد: قحطی است ، برداشتی نیست، برزگران خوشه ای در کشتزارها رها نکردند. اگر بداد ما نرسید و آذوقه ای به ما قرض ندهید ما موشها این زمستان از گرسنگی میمیریم. از شاهنشاه امید یاری داریم. لطفا به اندازه ای که این زمستان را بگذرانیم غله به ما اعطا بفرمایید ، و من ، شاه موشها، رسما قول میدهم که بعد از برداشت جدید تمام قرض اعلیحضرت را ادا خواهیم نمود. فقط غله یکی از انبارهای شاهی کافیست.
– چگونه این همه غله را حمل خواهید کرد؟
-حضرت پادشاه اگر غله را مرحمت بفرمایند ، موشها میدانند چگونه آن را ببرند.
-خب برادر موش ، من غله یک انبار را به موشها ، با همان شرایطی که تو گفتی، قرض میدهم.
و شاه به شخص مسوول دستور داد در یک انبار را بگشاید تا موشها غله اش را ببرند. شاه موشها همه موشهای مملکت را فراخواند. صدها هزار موش آمدند، به انبار رفتند، دانه ها را به دهان گرفتند ، به پشت نهادند و با دمشان بستند. با آن پشتکار و با آن تعداد موش، انبار غله بسرعت خالی شد. وقتی شاه چنان دید ، به هوش موشها و توانایی و همکاریشان آفرین گفت.
پس از برداشت جدید، شاه موشها به وعده خویش وفا کرد و تمام قرض خود را ادا نمود و حتی چیزی هم بر آن افزود.
شاه، دیگر بر موشها نخندید چون او دریافته بود که موشها نه تنها باهوش بلکه درستکار و قابل اطمینان هم هستند.
چیزی نگذشت که شاه با دشواری سترگی روبرو شد. بین مملکت او و مملکت همسایه جنگی درمیگرفت. رود بزرگی میان دو سرزمین بود. در آن طرف رود دشمن اردو زده و آماده میشد حمله را آغاز کند. هدف او اشغال این سرزمین بود.
موشها نمیخواستند که شاه دشمن بر این سرزمین دست یابد. میترسیدند که او بیرحم و ستمکار باشد. شاه موشها فورا به قصر رفت و تقاضای شرفیابی کرد. شاه هم فورا او را در تالار پذیرائی به حضور پذیرفت.
-حضرت پادشاه! من دوباره آمدم، اینبار برای پرسیدن اینکه آیا اجازه داریم مساعدت عظیم شما را جبران نماییم؟ میخواهیم در خدمت شما باشیم!
میان آن مصیبت بزرگ ، شاه نتوانست نیشخند خود را پنهان سازد و پرسید:
-برادر موش، آخر شما موشهای کوچک چگونه میتوانید مرا مدد کنید؟ نفرات دشمن زیاد است ، خیلی بیشتر از نفرات من. ما حتمآ شکست خواهیم خورد. من از نیت خیر شما تشکر میکنم ولی موشها چگونه میتوانند کمک کنند؟
-حضرت پادشاه آیا بخاطر مبارک دارند که چگونه به توانایی ما در حمل غله از انبار تردید روا میداشتند؟ و چگونه متعجب گردیدند که تمام دین خود را ادا نمودیم؟ خواهش داریم دوباره به ما اعتماد فرمایند. اگر موافقت بفرمایید که دو خواهش دیگر ما برآورده گردد ما نیز با حیله ویژه موشیانه مملکت شما را نجات خواهیم داد.
-شاه موافقت کرد: بله حقیقت دارد که شما دو بار قبلا موفق شدید . خب من چکاری باید انجام دهم؟
-به سربازان دستور بفرمایید تا غروب امروز صدهزار ترکه چوب ، به درازای پای مبارک، تهیه نموده در ساحل رود بگذارند. شما این دستور را صادر بفرمایید – که مسلما برای این تعداد سرباز کار سهلی خواهد بود- و ما حتمآ آشفتگی و هراس لازم در دشمن خواهیم افکند.
-شاه قول داد که این دستور را صادر نماید و پرسید که موشها برای خود چه میخواهند؟
-دو خطر بزرگی که موشها را در این سرزمین تهدید میکند سیل و گربه است. وقتی که رود طغیان میکند تمام لانه های ما را آب فرا میگیرد. آیا حضرت پادشاه موافقت میفرمایند که دیواره محکمی بر کرانه رود کشیده شود تا آب دیگر نتواند لانه های ما را خراب کند؟ و دیگر، گربه ها دائما ما موشها را شکار میکنند. ما خاضعانه تقاضا داریم که گربه ها از قلمروشما تبعید شوند.
-اگر شما قلمرو مرا نجات دهید به هر دو خواسته خود خواهید رسید.
شاه موشها آداب احترام بجا آورد و بسوی جماعت موشها رفت.
آفتاب غروب کرد. تمام موشهای بالغ ، صدهاهزار موش، در پی شاه خود به سوی کرانه رود شتافتند. در آنجا صدهزار ترکه چوب مرتب و منظم روی هم چیده بود. موشها بیدرنگ ترکه ها را به آب انداختند ، دو تا دو تا ، سه تا سه تا، سوار ترکه ها شدند، با دست و پا پارو زدند و خیلی آسان به آنطرف رود رفتند. در ظلمات شب ، آرام و خاموش، به خیمه های دشمن نفوذ کردند. زه های کمانها و بندهای سلاح ها را جویدند. فتیله ها را با دندان پاره پاره کردند. لباسهای سربازان را سوراخ سوراخ کردند و حتی موهای بافته آنهایی را که عمیقتر بخواب فرورفته بودند فروجویدند. آنها کارهایی کردند که فقط یک لشگر صدهزار نفره موشها با دندان خود میتواند بکند: خیمه ها را داغان کردند، غلات، آردها و دیگر خوردنیها را خوردند، همه بندها را جویدند، کفشها را سوراخ کردند و هر خوردنی و نوشیدنی را که لشگر دشمن با دقت ذخیره کرده بود فروخوردند و فرونوشیدند. پس از دو سه ساعت خرابکاری بسوی کرانه رود رفتند، سوار ترکه ها شدند و بی آنکه کسی متوجه آنها شود به ساحل خودی رسیدند.
با برآمدن آفتاب، فغان و دشنامهای گزنده از اردوگاه دشمن برخاست. سربازان همینکه بیدار شدند کمانهای خود را غیر قابل استفاده یافتند، بقیه سلاحها هم نه قابل استفاده بودند نه قابل حمل، لباسهای نظامی سوراخ شده و دگمه ها و نشانهای نظامی آنها کنده شده بود. از صبحانه هم خبری نبود. حتی نمیتوانستند لیوانی چای یا کمی کره گیر بیاورند تا خود را برای نبرد گرم و آماده کنند.
هر سربازی نخست همرزمش را متهم میکرد. سپس کشمکش بالا گرفت. افسران سربازان را گناهکار میدانستند و سربازان نیز افسران را. دشنامهای ” دزد ” ، ” خائن “، “خرابکار”، “جاسوس” و بسیاری واژه های زشت دیگر شنیده میشد، زیرا سرباز گرسنه و سرمازده و بی اسلحه سخنان مودبانه نمیگوید!
درست در همین زمان که در پرتو نور صبحگاهی آشفتگی اردوگاه دشمن آشکار شده بود، صدای انفجار و شلیک از آن طرف شنیده شد. دشمن که آماده نبرد نبود فرار را بر قرار ترجیح داد.
شاه بسیار شاد شد و از حیله موشها ابراز رضایت نموده از شاه موشها و جماعت موشان سپاسگزاری کرد و بنا بر وعده به معماران و بنایان دستور داد بر کرانه رود دیواره ای خوب و محکم بسازند تا هیچگاه سیل نتواند لانه موشها را خراب و آنان را غرق کند. دستور دیگر شاه حکم تبعید گربه ها از مملکت بود و مجازات برای کسی که دوباره گربه ای را به مملکت برگرداند.
شاه پیکی بسوی شاه دشمن فرستاد با این پیام: ما در این سرزمین جنگ نمیخواهیم. جنگ باعث بدبختی مردم تو و مردم من میشود هر طرف که پیروز شود! ما حق داریم از خود در برابر هر حمله ای دفاع کنیم و این کار را با قوت خواهیم کرد. اما آرزوی ما این است که تا حد ممکن از کشتن و زخمی کردن انسانها اجتناب نماییم. پس نخست لشگر موشها را فرستادیم تا بی آن که قطره ای خون ریخته شود بر سربازان تو فائق آیند. پیشنهاد ما آشتی است، لیک اگر دوباره حمله کنید لشگر حیوانات اهلی و ماکیان خود را بر شما خواهیم تازاند، اگر آنها پیروز نشوند حیوانات وحشی خود را گسیل خواهیم کرد، و دست آخر، اگر از راههای مسالمت آمیز و عاقلانه نتوانیم از جنگی تمام عیار جلوگیری کنیم، آنگاه ناگزیر خواهم شد بتن خود سربازان و جنگجویان دلیر خود را در نبرد فرماندهی کنم.
شاه دشمن آنقدر عاقل بود که به پیام با دقت گوش فرا دهد. او با خود گفت اگر لشگر موشها توانستند آنقدر خرابی ببار بیاورند، پس بخردانه نیست خطر کردن در خصوص لشگر حیوانات اهلی و ددان و سربازان. عاقلانه تر این است که فورا با پیمان صلح موافقت کنم.
دو شاه به آسانی متن پیمان نامه را تنظیم و امضا کردند و دو کشور تا سالیان دراز در صلح زیستند.
موشها هم خوشبخت میزیستند زیرا شاه از آنها در برابر گربه ها و سیل پشتیبانی میکرد و هر سال یک انبار غله بابت خدمات ارزشمندشان به میهن به آنان داده میشد.
از کتاب: واقعیات و خیالات – مارجری بولتن
Marjorie Boulton – Faktoj kaj Fantazioj

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)