خوشبختانه در سالهای اخیر – و متأسفانه باز هم با تأخیر – نسیمِ دو چیز از سوی غرب به ایران و ایرانیان نیز رسیده است: یکی نسیمِ برداشتن و بدور ریختنِ «مجازاتِ وحشیانه اعدام» از فرهنگِ کشور؛ و دیگری نسیمِ مُدارا و خصوصی دانستنِ «رفتارِ جنسیِ مردم». جامعه ایران این نسیم را مدیونِ «طوفانِ اطلاعاتِ اینترنتی» و زحماتِ مردمِ روشنگر است.
البته این امور، هنوز حتی در همین غرب نیز نهادینه نشده اند، چه رسد به ایران(1). بسترسازی به منظورِ نهادینه نمودنِ چنین اموری توسطِ فرهنگ ورزان، بویژه در ممالکِ مذهبی، کاریست شاق و طولانی. چنین است که صحبت کردن پیرامونِ این مقولات، هنوزدر میانِ ما ایرانیان بی نهایت دشوار است.

در عالمِ زیبا و آرامِ «درونیِ» ادبیات اما، به جز استثنائات، این دو موضوع (اعدام و رفتارِ جنسیِ افراد) اساساً جائی نداشته است. هیچ وقت نداشته است. مهم، همیشه، «اهمیتِ پیام» و «زیبائیِ سَبک» بوده است؛ نه تعلقاتِ جنسیِ تولید کننده متن. ادیبانی که موافقِ مجازاتِ ددمنشانه اعدام بوده اند، یا به تحقیرِ رفتارِ جنسیِ مردم پرداخته اند، چنانکه آمد، جزوِ استثنائات بوده و هستند. نفرینِ این ادیب بر آن یکی ادیب معمولاً چیزی در این ردیف بوده است که «خدا کند متن ات را کسی نخوانَد»؛ یا «امیدوارم که ماشین تحریرت خراب بشود»؛ و نه «اعدام باید گردد» یا «همجنسگرای کثیف».

ادیبانِ همجنسگرا در ممالکِ «آزاد» کم نبوده اند (از ممالکِ غیرِ آزاد که اساساً چنین اخباری به جائی و کسی نمی رسد). «ویرجینیا وُلف»؛ «اُسکار وایلد»؛ «تِنِسی ویلیامز»؛ «مارسل پروست» و «آندره ژید» تنها چند نمونه اند. در میانِ ایرانیان، من شخصاً، احتمالِ همجنسگرا بودنِ مرحومِ «صادق هدایت» را بی ربط نمی دانم. منتهی اینکه نصفِ یک خانواده ادبی و فرهنگیِ مشهور همجنسگرا باشد، بی نمونه است.

از سوی دیگر، چون ادبیات و فرهنگِ آلمان و حوزه زبانِ آلمانی بدونِ خانواده «مان» اساساً قابلِ تصور نیست – خانواده ای که «کاتیا مان» پیرامونش می گفت: «در این خانواده فقط منم که نمی نویسد» – شاید ارزشِ آن داشته باشد که به این موضوع بپردازیم. در غیرِ این صورت، به اعتقادِ شخصیِ من، پرداختن به رفتارِ جنسیِ مردم نه ضروری ست و نه صحیح. (و جالب آنست که مردم چه علاقه ای به اینکار دارند!).

در موردِ هر کدام از اعضای این خانواده روشنفکر و با فرهنگ، بیوگرافی های متعددی بزبانِ آلمانی نگاشته شده است. طبیعی ست که در یک نوشته مطبوعاتی و کوتاه، غیر ممکن است که بتوان روی همه این اطلاعات کار کرد و همه را در شکلی مختصر منعکس نمود. بنابراین مجبورم که در این نوشته بروی رفتار جنسیِ ایشان تمرکز کنم و گاهاً اطلاعاتی را که بنظرم مهم می آید به موضوع اضافه کنم. ببینیم تا چه حد از پس این مشکل برخواهم آمد! امیدوارم که مقبولِ خوانند گان افتد.

«توماس مان» و همسرش «کاتیا»، 6 فرزند داشتند. 3 پسر و 3 دختر. و از این 6 بچه، 3 تای آنها همجنسگرا بودند (اریکا؛ کلآوس؛ گولو). خودِ «مان» هم همجنسگرا بود. بدین ترتیب 4 عضوِ خانواده چنین گرایشِ جنسی ئی داشتند. یعنی نصفِ خانواده. «مونیکا»؛ «الیزابت»؛ «میشائیل» و مادرشان همجنسگرا نبودند.

«توماس مان» میلِ جنسیِ خود به مردانِ جوان را در آثارش بُروز داده است؛ منتهی نه به شکلی که خواننده فوراً متوجه بشود که این تمایل از درونِ خودِ نویسنده سرچشمه می گیرد. گرایش های همجنسگرایانه قهرمانانِ داستان ها، در بطن داستان ها نهفته اند و بخشی از جریانِ جاریِ داستان هستند که از زبانِ یک نویسنده غیرهمجنسگرا (توماس مان) تعریف می شود. یعنی مستقیم و منعکس به نویسنده نیستند؛ به اصطلاح «آتوبیوگرافیک» نیستند. رُمانِ «مرگ در ونیز» از این لحاظ بهترین نمونه در میانِ آثارِ اوست. در زندگی روزمره اما، «مان» این تمایل را اکیداً پنهان می کرد. او چنین گرایشِ جنسی ئی را ضعف و بیماری می دانست. چنانکه اساساً تا سالِ 1992 میلادی، بیماری هم دانسته می شد و در لیستِ «سازمانِ بهداشتِ جهانی» به عنوانِ بیماری طبقه بندی شده بود.
اما تنها آثارِ او نیست که این تمایل را نشان می دهد. دفترچه خاطراتِ او، بسیار واضح تر و روشن تر از این گرایش پرده بَرمی دارد. «مان» وصیت کرده بود که دفترچه خاطراتش 20 سال پس از مرگش منتشر شود. تا مبادا «بدنامی»، گریبانِ خوشنامیِ خودش، یا همسرش «کاتیا» را، بگیرد.

روشن است که در دورانِ زندگیِ «مان» (انتهای قرنِ 19 تا اواسطِ قرنِ 20)، اعلامِ رسمی و علنیِ همجنسگرائی ممکن نبود. نه در آلمان و نه در هیچ کجای غرب. بیاد بیاورید که چه بلا و بلاهائی که بر سرِ «اُسکار وایلد» بیچاره انگلیسی نرفت! نه تنها ترس از قانون و مجازات، که اساساً تصوراتِ اخلاقیِ اجتماعی در آن دوران، اجازه چنین کاری را نمی داد. بویژه که «مان»، همیشه «می خواست» که نویسنده ای معروف و بزرگ شود. یعنی روحیه ای مثلاً نظیرِ «کافکا» نداشت که نه تمایلی به شهرت داشته باشد و نه گرایشی به مطرح بودن (کافکا، برعکس از این امور کلاً گریزان بود). و طبیعی ست که فردی همجنسگرا در آن دوران، از سوی انتشارات پذیرفته نمی شد و امکانی برای رشد و شهرت نمی یافت. چنانچه در جامعه می پیچید که فلان نویسنده همجنسگراست، دیگر کسی کتابی از او نمی خرید. همانطور که عرض کردم، تازه این سوای ترس از مجازات بود. در دورانِ «مان» در آلمان، همجنسگرائی مجازاتِ زندان داشت؛ هرچند که این قانون همیشه و به جدیت اجرا نمی شد (قانونِ § 175 dStGB).

«مان» از دورانِ نوجوانی این تمایلِ جنسی را در خود شناخته و یافته بود؛ منتهی – تا جائی که تحقیقات روشن کرده اند – هرگز ارتباطِ عملیِ جنسی (همخوابگی) با کسی به جز همسرش نداشت. یعنی همجنسگرائی اش را بدلائلِ گفته شده «کنترل» و «پنهان» می کرد و تمایلات و تصوراتِ همجنسگرایانه خود را بدرونِ آثارش منتقل می نمود. از این تمایلات و تصوراتِ جنسی، داستان می ساخت؛ یا لااقل بخش هائی از داستان را به آن اختصاص می داد (روانکاوان می گویند: Sublimation). همسرش «کاتیا»، از همان سالهای نخستِ زندگیِ مشترک، از موضوع مُطلع بود، اما چون می دانست که «مان»، این گرایش را فقط در تخیل و تفکر و گفتار دنبال می کند و نه در عمل، به اصطلاح «کاری به موضوع نداشت» (دقیقاً مثلِ شوهرِ «ویرجینیا وُلف»). «مان» در رفتارِ شخصی، فردی بود بی نهایت خشک و خسته کننده و رسمی و مقید. این بود که «دوستی» نداشت. منظورم اینجا از «دوست» کسی ست که بسیار با او نزدیک و صمیمی بوده باشد و همه اسرارِ او را بداند. و چنین است که هیچکس از این گرایشِ او اطلاع نداشت. به عبارتِ خلاصه: او همجنسگرائیِ خود را در پُشتِ نقابِ خانواده پنهان می کرد.

«کلآوس»، دقیقاً برعکسِ پدرش، از همان ابتدای جوانی تمایلاتِ همجنسگرایانه خود را اعلام و عیان کرد. رمانِ او (Der fromme Tanz) اساساً اولین رمانِ «همجنسگرایانه» در ادبیاتِ آلمان دانسته می شود. این شجاعت، طبیعتاً برمی گردد به عواملی نظیرِ زمان؛ موقعیتِ مالی و اجتماعی؛ و مسائلِ روانی از جمله «عدمِ تمایل به نظیرِ پدر بودن» و غیره. باید ذکر شود که چون خودِ «توماس مان» گرایشِ همجنسگرایانه اش را شدیداً پنهان می کرد، با رفتارِ شجاعانه و نمایشیِ(2) «کلآوس» چندان موافق نبود. البته این ناخوشنودیِ «مان» از پسرش، می تواند هم بیشتر متوجه اعتیادِ «کلآوس» بوده باشد تا متوجه همجنسگرائیِ او. چون «کلآوس» بشدت معتاد بود و مصرفِ نسبتاً بالائی داشت. کلاً «توماس مان» این پسرش را شخصیتی ضعیف و ناتوان و بی استعداد می دید و می دانست. از سوی دیگر، هم «مان» و هم همسرش، از روابطِ «کلآوس» اطلاع کامل داشتند و همبسترانِ او را شخصاً می شناختند.
«کلآوس» در 21 ماهِ مه سالِ 1949 ، در شهرِ «کان» در فرانسه، با قرص خواب آور خودکشی کرد. نظریه غالب در میانِ محققان آنست که « به لحاظِ ادبی در سایه پدر بودن»، عاملِ اصلیِ خودکشیِ وی بوده است. ناکام بودن در عشق، می تواند علتِ مهمِ دیگری بوده باشد. چون او ظاهراً به اصطلاحِ «اریک فروم»، «قادر به عشق ورزیدن نبوده است» و نمی توانسته مدتِ نسبتاً طولانی ئی با یک فرد رابطه عشقی داشته باشد. «رایش رانیتسکی»، یکی از تحلیلگرانِ ادبیات آلمان، معتقد بود که او، 3 ضربه را با هم خورده بود: همجنسگرا بود؛ معتاد بود؛ و پسرِ «توماس مان» هم بود. با این توصیفِ مرحومِ «رایش رانیتسکی»، در واقع ریشه های روانیِ مشکلاتِ این انسانِ والا تعریفی کامل یافته است. چون همه مشکلاتِ او در همین 3 موضوع خلاصه می شود.

«گولو» نظیرِ پدرش، همجنسگرائیِ خود را تا پایانِ عمر اکیداً پنهان کرد. اندکی پیش از مرگش، در مصاحبه ائی توضیح داده بود که او نیز همجنسگرا است و این تمایل را همیشه پنهان کرده بوده است. و اینکار را (پنهان ساختن را) «یک اشتباه» نامیده است. در موردِ جزئیاتِ زندگیِ عشقیِ او، منابع ضد و نقیض اند. چنین است که منبعی ادعا می کند که او همیشه معشوق و یار داشته است، و دیگری ادعا می کند که چنین نبوده است. کلامِ خودش اینست: «من زیاد عاشق نشدم. بیشتر موضوع را پیشِ خودم نگه می داشتم. اینکار شاید یک اشتباه بوده باشد. ولی خُب ممنوع بود، حتی در آمریکا، و آدم مجبور بود که مواظب باشد». «گولو» انسانی بود بسیار منزوی و دوری گریز. هیچ تمایلی به مطرح بودن یا روشن شدنِ گوشه های زندگی خصوصی اش نداشت. به همین علت است که منابع ناقص و مخدوش اند. شاید بهترین منبع، حتی بهتر از برخی «بیوگرافی ها»، کسی باشد که بنوعی حُکمِ راننده و خدمتکار و یاری رسان به «گولو» و مادرش را داشته بوده است: آقای (Rudi Bliggenstorfer) – او به صراحت بیان می کند که «گولو» همجنسگرا بود، اما بجای روابطِ بدنی، به عشق اکتفا می کرد. باز اینجا مجبورم به اصطلاحِ (Sublimation) اشاره کنم: به عبارتِ دیگر، «گولو» دقیقاً بسانِ پدرش رفتار می کرد و قالبِ همجنسگرائیِ خود را به چیزی جز سکس تبدیل می کرد: «توماس مان» همجنسگرائیِ خود را در قالب های ادبی می ریخت؛ و «گولو مان» در قالبِ عشق های بی سکس. همین منبع همچنین اظهار کرده است که «گولو»، از گرایشِ جنسیِ خود بشدت در رنج و عذاب بود (منظور با توجه به زمان و ممنوع بودنِ مطلقِ چنین گرایشِ جنسی ائی در آن زمان است). از «گولو مان» آثارِ بسیار با ارزشی از جمله «تاریخ آلمان در قرن 19 و 20» به جای مانده است.

«اریکا» در این زمینه، کاملاً شبیهِ برادرش «کلآوس» بود؛ یعنی نسبت به زمانِ بسته و متحجرِ خود، بسیار مدرن و شجاع بود و هراسی از محیط، نسبت به رفتارِ جنسیِ خود نداشت. تفاوتِ اساسیِ «اریکا» با اعضای دیگرِ خانواده، «دوجنس گرا بودنِ» اوست. منابعِ متعددی (از جمله: منبعِ شماره 12) به این موضوع اشاره کرده اند. موضوعی که در بالا ذکر کردم تحتِ عنوانِ «نمایشی بودنِ برخی رفتار برادرش» در موردِ «اریکا» نیز کاملاً صدق می کند. اتفاقاً همین نکته (از نظرِ من) روشن می کند که ناخوشنودیِ «توماس مان» از «کلآوس»، نه به همجنسگرائیِ او، بلکه به اعتیادش بر می گردد. چون «مان»، علی رغمِ همین رفتارِ «اریکا»، عاشقِ او بود. ناگفته نماند که «اریکا» هم، تحتِ تأثیرِ شدیدِ «کلآوس»، موادِ مخدر مصرف می کرد، اما هرگز به اصطلاح به پای برادرش نمی رسید. چون «کلآوس» تا حدی آلوده شده بود که بیمار می شد و کارش به آسایشگاه و بیمارستان می کشید.
البته «اریکا» نیز، نظیرِ بسیاری از همجنسگرایانِ آن دوران، دو ازدواجِ «اجباری – نمایشی» داشت، ولی در طی همین دوره های زندگی مشترک با مردان نیز، همچنان به زندگیِ جنسیِ همجنسگرایانه خود می پرداخت. هر دوی این ازدواج ها به دلائلی عملی و مَصلحتی صورت گرفتند، که جای تشریحِ آنرا اینجا نمی دانم. تفاوتِ رفتاریِ مهم دیگر مابینِ «اریکا» و «کلآوس» این بود که «اریکا» قادر به رابطه عشقیِ طولانی مدت بود. چیزی که در موردِ «کلآوس» – بنا به همه منابعِ تحقیقاتی – ظاهراً امکانپذیر نبوده است.
«اریکا» در تاریخِ فرهنگ و ادبیاتِ آلمان بعنوانِ بنیانگذارِ اصلیِ تئاترِ «آسیابِ فلفل» (Die Pfeffermühle) ثبت شده و خواهد شد(3). این تئاترِ، در زمانِ خودش بسیار موفق و پرطرفدار بود. یکی از عللِ «کمتر افسرده بودنِ اریکا نسبت به برادرش کلآوس» نیز یقیناً همین موفقیت است. «اریکا» این تئاتر را با «عشق اش» خانمِ «ترزه گیزه» و برادرش «کلآوس» و یکی دیگر از دوستان بنا نهاد، منتهی به اصطلاح موتورِ اصلی «اریکا» بود. «کلآوس» کم کم کناره گرفت و بدنبالِ کارِ خودش رفت و همین، شاید علتی برای منزوی شدن و افسرده شدنش بوده باشد. افسردگی ئی که نهایتاً منجر به خودکشی اش شد.

توضیحات:

1- چنانچه برای نمونه درآلمان، «قانونگذاری» از دستِ باسوادان و خیرخواهانِ نسبی درآید و بدستِ «خلق» و «توده» و «امت» و غیره بیفتد، از همان فردایش مجازاتِ اعدام به جامعه بازگردانده خواهد شد و توبیخِ مردمی که گرایشاتِ جنسیِ دگر دارند نیز دوباره رواج خواهد یافت.

2- برخی از همجنسگرایان، بدلائلِ خاصی، در رفتارِ عمومیِ خویش تلاشِ ویژه ای به بارز کردن و نمایش دادنِ گرایشِ جنسیِ خود دارند. این رفتار در انسانهائی که به جنسِ مخالف گرایش دارند، بدین صورت، مشاهده نمی شود. می توان با قیدِ احتیاط گفت که «کلآوس و اریکا» به این گروه از همجنسگرایان تعلق داشتند. در این حالات از اصطلاحِ «نمایشی» استفاده می شود. در زبانِ آلمانی واژه (ostentativ) یا (demonstrativ) را بکار می بَرند. این رفتار کمتر مربوط است به نمایش دادنِ خود، و بیشتر مربوط است به واکنشِ عصبی و معترضانه در برابرِ جامعه ای که با همجنسگرایان رفتاری نامساوی و تبعیض گرایانه دارد. در هر صورت متأسفانه این رفتارِ برخی همجنسگرایان، برای بسیاری از غیرهمجنسگرایان نامطلوب و زننده محسوب می شود. همانطور که تبعیض گرائیِ آن دسته، این دسته را می رنجاند.

3- واژه «تئاتر» ترجمه کاملاً دقیقی برای آنچه «آسیابِ فلفل» بود، نیست. منتهی ما چنین چیزی در ایران نداریم. در آلمانی چنین برنامه هائی را «کابارت» (Kabarett) می گویند. اما چون ما در فارسی تحتِ عنوانِ «کاباره» محلی برای رقص و عیش و نوش و آواز می شناسیم، اطلاقِ «کاباره» به چنین برنامه هائی صحیح نیست. در انگلیسی می گویند (satirical show) یا (cabaret) یا (Stand-up-Comedy). در فارسیِ امروز اصطلاحاتی نظیرِ «کمدی ایستاده یا کمدی استندآپ یا استند آپ کمدی یا شوهای خنده دار» نیز استعمال یافته اند.

منابع (فقط مهمترین ها)، (به آلمانی):

1- مجله خبری (Stern)، سال 1991، شماره 27.
2) Katia Mann: Meine ungeschriebenen Memoiren; ISBN 3596217504
3) Thomas Mann: Briefwechsel mit Autoren; ISBN 3100481763
4) Erika Mann: Mein Vater, der Zauberer; ISBN 3499222825
5) 100 Jahre Thomas Mann bei S. Fischer; ISBN 310990117-X
6) Uwe Naumann: Klaus Mann; Rowohlt Verlag; ISBN 3-499-50695-5
7) Uwe Naumann: Ruhe gibt es nicht, bis zum Schluß. Klaus Mann (1906–1949) Bilder und Dokumente; Rowohlt Verlag; ISBN 3-499-23106-9
8) Marcel Reich-Ranicki: Thomas Mann und die Seinen; Fischer Verlag; ISBN 3-596-26951-2
9) Uwe Naumann: Zum 100. Geburtstag von Klaus Mann – Die Zeit http://www.zeit.de/2006/47/L-Klaus-Mann
10) Hellmuth Karasek; Der Schock, ein anderer zu sein – über die Homosexualität Thomas Manns
http://www.spiegel.de/spiegel/print/d-13491660.html
11) „Hau ihn, hau ihn, ruhig ein bisschen mehr“; Golo Mann in den Augen seines Weggefährten Rudi Bliggenstorfer
http://www.fr-online.de/kultur/interview-zu-golo-mann–hau-ihn–hau-ihn–ruhig-ein-bisschen-mehr-,1472786,3242728.html
12- Hajo Jahn; Mann, Erika
http://www.exilarchiv.de/DE/
13- Susanne Beyer; Zauberers trotzig-treuer Erbe
http://www.spiegel.de/spiegel/print/d-30220142.html

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)