زندگی و منِ جا به جا شدۀ تبعیدی آزربایجان به مثابه جا به جایی اندیشه اش نیست. اندیشه ها عوض می شوند اما جا به جا نمی شوند. برای اندیشه ها مکان مفهومی ندارد اگرچه اندیشه ها مکان و زمان ما را می اندیشند.

زشتی افکار شکارچیان ذهن و فکر آدمی وقتی رو می شود که گوشت و خون و بدنت را نشانه می روند. اما این حواس تبعیدی، این بدن تبعیدی، این گوشت و خون تبعیدی در هزارتوی ذهن و قلب خویش جغرافیای رهایی و رستگاریش را حمل می کند. جغرافیایی که در آن نطفه اش شکل گرفته است.

و جغرافیای رستگاری من تبریز است.

تبریز به من و افکار من و به هستی ام وضوح می بخشد. به این تن رنجور از جور ظالمان تنها اشارت رهایی و راحتی است. میدان ساعت تبریز میدان ابدیت است.

می نشستم روی چهارپایۀ واکس زن پیر و نجیب میدان ساعت. در میدان ساعت بر خلاف قانون همیشگی، کفشهایم دلیلی برای ایستادن بود. بعدش زل می زدم به مردم و درختها و آن ساعت بزرگ که بعضی وقت ها برایم به مثابه چشمک پدر بزرگم بود در لب روخانۀ آجی چای، و بعضی وقت ها هم به مثابه چشم سایرون بود.

و آنگاه که شعر مثل فرودوی کوتوله و تو دل برو، انگشتری قدرت را بر مذاب جهنم تبریز قل می داد می توانستی انفجار ساعت شهرداری را به وضوح ببینی. آن وقت حکومت زبان تو و افکار تو از میدان ساعت استارت می زد. کلمات فارسی را از در و دیوار و شیشه های شهر می زدودی و همه چیز را به ترکی می نوشتی. چه دلیلی دارد وقتی همه ترکی حرف می زنند به فارسی نوشت؟

” ساعات مئیدانی” تو را می ریزد به سرشاری هویت. می پیچی به سمت موزۀ شهریار، به سمت شهناز ورپریدۀ عاصی، به سمت دروازۀ ابدیت، به سمت اشارت های باستانی، به سمت ارک و گؤی مچید، به سمت همه چیز…
گؤی مچید و پارک خاقانی درست ور گوش میدان ساعت افتاده اند. گؤی مچید ، قهرمان اسطوره ای سترگ که یال و کوپالش را ازش گرقته اند. خیره در آبی کاشی های آن می مانی و معماری هویت ترکی خویش را در لابلای تاریخ چپاول شدۀ آن به مشاهده می نشینی.

آن وقت آن شهر کوچک دونالد بارتلمی در ذهن تو مثل لبخند مونالیزا شکل می گیرد.

” دونالد بارتلمی در داستان کوتاهی از مردی می‌گوید که روزی تصمیم می‌گیرد شهر گالوستون در ایالت تگزاس را بخرد، تعدادی از خانه‌ها را تخریب می‌کند، 6000 سگ خیابانی را می‌کشد و آنچه از شهر باقی مانده را در قامت جورچین بزرگی از مونالیزا از نو سامان می‌دهد، دونالد انتریم در مورد این داستان کوتاه معتقد است: نویسنده حین نگارش داستان به نوعی نقش خدا را ایفا می‌کند.”

تو می مانی و آن جورچین بزرگی از سارای – زنانگی اسطوره هایت – و شهری که می خواهی از نو سامانش دهی زبان و شکل و هستی اش را. می خواهی جورچین هویت خودت را سامان دهی و نقشی را ایفا کنی که به مذاق خدایگان استحاله و حذف و بی عدالتی خوش نمی آید. می خواهی میدان ساعت را برداری و بکاریش وسط شهری که از نو می سازیش.

هانا آرنت گوید هر انسانی یک آغاز است.

هر میدان نیز می تواند یک آغاز باشد، یک زایش نوین برای جغرافیای هویت و زبان و هستی. ساعات مئیدانی آغاز رستگاری انسان هویتی. گزاره ای برای فهم جهان ترک آزربایجانی. و تبریز مملو از گزاره هایی این گونه. می پرسند دلایل اینهمه عاشقی ات برای تبریز چیست؟ می گویم دلایلی برای دوست نداشتنش بیاورید. تبریز دلایلی دارد که زنده نگهمان می دارد. زبان و فرهنگ و تاریخ و مکتبش دلایلی برای زیستن ما هستند. دلایلی که ما را نگه می دارند و مایی که بر آنیم تا دلایل تبریز را نگهداریم و البته به موازات آن دلایل ارومیه و اردبیل و زنجان و دیگر شهرهای خویش را.

هزاران سال گمشدگی، هزاران سال استحاله ، هزاران سال اسارت و سرکوب… و دنیایی که برای ما بدون تبریز تعادل و امنیت ندارد.

73796885
تکاپوی قهرمان در رمان هویت میلان کوندرا و سئوالهای هویتی اش در ذهنم شکل می گیرد. انگار در کلاس تاریخ راهنمایی و دبیرستان نشسته ایم و معلم را که دارد بر سر مرزهای گمشدۀ فارسها خودش را به آب و آتش می زند خطاب قرار می دهیم: در التقاط این توهم تاریخی و امر واقعی مرز کجا بوده است؟ مرز کجاست؟ بی مرزی زبان ممنوع ما در کجای این تاریخ نگاشته شده است؟ این عدم شناخت و جدی نگرفتن ، نفی شدن ، بی مرز و جغرافیا انگاشتن زبان محکوم، شهر محکوم، استان های محکوم از کجا نشاَت می گیرد؟ این زبان کشی آرام و موذیانه آن هم توسط زبانی دیگر حاصل اندیشۀ بیمار کیست؟

« ” زبان کشی یکی از اشکال قوم کشی است که به از میان بردن زبان یک جهت خاص محدود می شود. گاه دیده می شود که دولتهای مدرن به جای استفاده از روشهای سرکوبگرانه( نظیر ممنوعیتها و مجازات و…..) که ممکن است به عنوان مخالفت با حقوق بشر مورد استفاده قرار بگیرد دست به آموزش اجباری یک زبان دیگر به جای زبان قومی که با لطبع زبان رسمی دولت است بزنند. به این ترتیب این امر نوعی سیاست توسعه فرهنگی به حساب خواهد آمد” ( برتون، رولان، (1379)،قوم شناسی سیاسی شناسی)

بعدش درست می نشینی بالای ساعت ” ساعات مئیدانی”. در ذهنت طرح پروازی از جنس هویت ترکی خویش داری. جنس پرواز تو شمس تبریز است. عادی و طبیعی و ترک گونه. طبیعی مثل پرواز ” رمدیوس خوشگله” در صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز. و نگاه می کنی به شهری که در شکم استحاله و ظلم و اسارت پرپر می زند. تنها یونس نبی شانس این را داشت که از شکم بلع و هضم جان سالم به در برد. پس تبریز چگونه جان به در خواهد برد؟

پس آنگاه به سبک ویتگنشتاین گزاره های باسمه ای فرهنگ حاکم را درست مثل نردبانی بعد از بالا رفتن از آن دور می اندازی تا جهان خود آزربایجانی ات را و جهان پیرامونت را بدون قضاوت و اظهار نظرهای تحمیلی سلطه به تماشا بنشینی و دریابی شهری و مکتبی و سرزمینی داریم که می توانیم در موردش با همۀ جهان سخن بگوییم.

به قول همین ویتگنشتاین آنچه را نمی توان درباره اش سخن گفت باید به سکوت سپرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)