دل در تپش آزادی می سوزاند. به یاران در بند ـَ ش می اندیشد. به زخم قلب آبایی. به دختران روز سکوت وکار. به سالهای بد، باد، اشک و شک. می گفت زندگی دام نیست. حتی عشق دام نیست. چرا که یاران گمشده آزادند.
مردگان این سال در نزد او عاشق ترین زندگان بودند. مرتضی کیوان، مهدی رضایی، خسرو گلسرخی، وارتان سالاخانیان و … مگر می توانست شعر را ابزاری برای رهایی نداند؟ برای نجات و آزادی؟ پس، از او گلوله ای ساخت و پرتابش کرد. به خر خاکی ها که بر جنازه اش به سوء ظن می نگریستند. به قصّابان که با کُنده و ساطوری خون آلود بر گذرگاهها مستقر بودند. به ابلیس پیروزمست که سور عزای ما را بر سفره نشست و تا زنده بود برای روسپیان و برهنگان نوشت. به آنان که دیگر به آسمان امیدی ندارند و به آنان که بر خاک سرد امیدوارند. همواره در پی هوای تازه بود. مدایحش را بی صله می نوشت. ترانه های کوچه ی غربتش ورد زبانها بود و در قطعنامه بود که تکلیفش را با خود، تو، من و ما مشخص کرد. به بن بست های جامعه اش می اندیشید و ببرهای عاشق را در دیلمان در شکستن آنها به شعر می آورد. آید برای او عشق که نه بل حماسه ای بود. حماسه ای که به خنجر و خاطره پیوند می خورد. آخرین حدیث بی قراریش را از زبان پسرش، ماهان، تقریر کرد و چون ابراهیم در آتش رفت. هرگز از مرگ نهراسید. اما هراس او همه از مردن در سرزمینی بود / که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون باشد. و به راستی مرد، در سرزمینی که مزد گورکن از بهای آزادی آدمی افزون بود. شاملو را می گویم. نامش سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد.
۱- شاملو شاعر شعر زندگی است. شاعر زلف و خط و خال و می و معشوق نیست. غزل برای او حماسه است و حماسه تنها غزل زندگی اش. حماسه یِ جهانی که در آن تنها «مرگ مائده می آفریند» و زیستن در چنین جهانی جز به حماسه مقدور نیست. پس از همان نخست تجربه ی غزل کلاسیک را به مثابه ی راهی واهی به کنار می نهد تا زبان به دریوزگی و اظهار عجز (عاشق نسبت به معشوق) نیفتد. حتی آنجا که این عشق از بن مایه ای مجازی بهره گرفته باشد. شاملو در مانیفست شاعری خویش زبان را از ساحت انتزاع ها و تخیل های بی کارکرد دور می دارد تا واقعیت و تاریخ بن مایه های (موتیف) راستین منظومه ی اندیشگی او باشند. شعر اگر چه محصول صور خیالین می باشد اما این صور خیال بنیادین در عصر شاملو در دامچاله ی روح انقلابی گری و عصیان گرفتار می آیند تا «متن ها در غیاب استعاره ها» نگاشته شوند. متن هایی که دیگر تکلف را بر نمی تابند و از بلاتکلیفی، سرگردانی و وابستگی به امر خیالی نجات می یابند تا به امر سیاسی بپیوندند. شاملو این غریزه ی پنهان عصر را به درستی در می یابد و شعر او به راهی می رود که اتفاق های بزرگ در آن رخ می دهد. افلاطون می گفت شعر محصول جنون خدایان است. محصول الهه ای به نام موز (دختران خاطره) بی شک این جنون، تاریخ شعر را رقم زده است و تاریخی که جنون رقم می زند. به راههای پرهول و هراس، به داچا (کلبه های روسی) به تائو (راه)، به آن جنگل سیاه که مارتین هایدگر سخت به آن دلبسته بود، کشیده می شود. افلاطون در نگاه دشمنانه یِ خویش به شاعران، شعر را دو مرتبه از ساحت حقیقت دورتر می بیند تا به ناسودمندی زبان شعر اشاره کند. این سخن افلاطون را می بایست در پس زمینه ی یوتوپیای او به تحلیل نشاند. این که شعر بری افلاطون از خاصیت برآشوبندگی و احساس گرایی غیرمنطقی (ایلوژیک) برخوردار است.
کجراهه ای بود که افلاطون از آن پتکی ساخت و بر سر زبان منطقی (لوژیک) شعر فرود آورد. او نمی دانست که روزی شاعران، حکایتگر درد و رنج آن نجاری خواهند بود که افلاطون وجودش را در آرمانشهر خویش لازم می دید و حضور شاعرانه را نه. او به این امر نیندیشیده بود که شاعران بر خلاف فیلسوفان هیچ کس را از ورود به آرمانشهرهای خویش مانع نمی شوند چرا که شعر مبتنی است بر انسان و انسان گرایی (اومانیسم). همان نکته ی محوری و کانونی ای که شاملو در آثار خویش جار می زند «انسان، خداست/ گر کفر یا حقیقت محض است این». شاملو بر خلاف اندیشه های افلاطونی از نظریه ی بیان شعر (رتوریک) پتکی ساخت و برسر طبقه ای فرود آورد که در آرمانشهر افلاطون جایگاهی والا داشتند (حکمرانان) پس شعر در نگاه ارسطویی آن فضیلت می آورد، روان را پالایش می دهد (کاتارسیس) امر آشنا را بیگانه سازی می کند (نگاه فرمالیستی) ابزار انقلاب می گردد. در ساحت زبان عصیان می کند، می جوشد و بر خلاف نگاه افلاطونی به حقیقت نزدیکتر است.
۲- شاملو در ادبیات کلاسیک ایران ریشه دارد. به تاریخ بیهقی گرایشی خاص نشان می دهد. به تصحیح انتقادی غزلیات حافظ می پردازد. مقدمه ای جنجال برانگیز بر دیوان اشعارش می نویسد در نقد شاهنامه ی فردوسی سخن می راند. به وارونه خوانی داستان ضحاک می پردازد و نهایت این که از دریچه ی ادبیات، تاریخش را بر می رسد و در این بر رسیدن ها و واکاوی ها رک گو و بی پرواست. تا آنجا که فردوسی این خداوندگار حماسه و خرد از نگاه نقاد و تیزبین او مصون نمی ماند و او را به جعل سازی برای اعتبار طبقه ی خویش متهم می کند. (نگاه کنید به نگرانی های من ـ احمد شاملو). با نیم نگاهی به رویکردهای شاملو به آثار ادبی سترک متوجه خواهیم شد که او به بیهقی توجهی دیگر گونه تر دارد. به گونه ای که شاملو خود را وامدار آن مرد می بیند. انسانی که سخنش در تاریخ هرگز به «تعصبی و تزیدی» نکشید چون می دانست که آیندگان به قضاوت تاریخش خواهند نشست و می ترسید که مبادا در حق او بگویند «شرم باد این پیر را» و به راستی بیهقی به راه استاد خویش، بونصر مشکان رفت و بر سبیل او تاریخش را نگاشت. بی تردید شاملو در شعر وامدار بیهقی است. نحو جمله ها در نزد شاملو دلیلی آشکار بر تأثیرپذیری او از آن متن سترگ است. بیهقی اگر چه تقدیرگرا بود اما به تاریخ عصر خویش نگاهی سراسر عقلانی دارد. حضور عقل در جهان بینی بیهقی باعث گردیده تا چهره انسان در دل تاریخ ترسیم شود و کار نثر ترسیم چهره انسان است درست بر خلاف شعر که «اسطوره ی پنهان انسان را می آفریند» (متن در غیاب استعاره ـ سینا جهاندیده). شخصیت ها در داستان های تاریخ بیهقی در تراژدی مأوا می گزینند. بوسهل زوزونی، خواجه احمد حسن میمندی، شخصیت قاضی بست، بوالحسن بولانی و حسنک وزیر همه در تاریخی تراژیک با ادبیاتی تراژیک جاودانه شدند و این معجزه ی قلم بیهقی است.
قلمی که «داد این تاریخ به تمامی بداد و هیچ چیز از احوال [نزد او] پوشیده نماند». در نگاه بیهقی سرنوشت تاریخ با زیبایی شناسی زبان گره خورده است گویی هنر ذکر تاریخ نیز به نوع انتخاب زبان بستگی تام دارد و بیهقی در کتاب تاریخ خویش به این نظام زبان دست پیدا کرده است.
شاملو از بیهقی تقلید ننموده بل تأثیر پذیرفته است. هنر شاملو در انتخاب زبانی کهن برای بیان مفاهیمی است که همه از جنس تاریخ مدرن اند (آرکائیزم). سرشت اجتماعی هنر خاصه شعر نزد شاملو او را به تاریخ اجتماعی خویش نزدیک می کند. شعر برای شاملو چون هنر تئاتر نزد برشت تنها برای مبارزه است و نه امر هنر برای هنر. ابزار این مبارزه را نزد شاملو چنان می بینیم که نزد بیهقی و برشت.
اندیشه ی حماسی (Epic) بن مایه ی مشترک تاریخ بیهقی و شعرهای شاملویی است. شاملو در موقعیت های خاص اجتماعی قرار گرفته است. او از این موقعیت ها برای ارتقای زبان شعر و نقد ویرانگر و فروکاهنده ی تاریخ طبقاتی عصر خویش بهره می گیرد. «عصری که فرصتی شور انگیز است/ تماشای محکومی که بردار می کنند!» بیهقی نیز در فضایی خاص از این تاریخ زبانش را خلق می کند که «جبر تقدیر حاکم است و هدف تاریخ نیز عبرت آموزی» و شاملو اگر چه امر متافیزیک را بر خلاف بیهقی از صحنه ی حیات اجتماعی رانده است اما درست چون بیهقی، سارتر و برشت به انسان باور دارد. او نیز شخصیت های تراژیک تاریخش را در شعرهای تراژدیک ـ حماسی خویش سرود و نامشان را در تاریخ سیاسی ـ اجتماعی عصر جاودانه ساخت. این سان بیهقی را می توان تاریخ نگاری عقل گرا در عصری کلاسیک دانست و شاملو را می توان شاعری راسیونالیست در عصری مدرن. به راستی که هر دو پیام آوران رسالت عقل در متن تاریخی پر از خربنده و خرافه بودند.
۳- شاملو، از شاگردان خلف نیماست. شاعری که در ساخت شکنی زبان کلاسیک به شعری مدرن رسید. بخشی از نگاه اومانیستی شاملو به شعر از جهان بینی انسان گرای نیما به ارث رسیده است. در نگاه نیما انسان، جامعه و تاریخ تریلوژی بنیادین شعر او را چارچوب می بخشند. همان که در نظرگاه شاملو با نگاه مهدی حمیدی وار به زندگی و زمانه نمی سازد. «موضوع شعر/ امروز/ موضوع دیگری است/ امروز/ شعر / حربه ی خلق است / زیرا که شاعران / خود شاخه ای ز جنگل خلق اند» شاملو درست چون نیما می اندیشد. آنجا که نیما در قطعه ی شعر «آی آدم ها» آدمهای بی درد و بی تفاوتی را به تصویر می کشد و نهیب می زند که نسبت به انسان غرقه در آب چشمان خویش می بندند و از آن واقعیت تلخ می گریزند و شاملو نیز چنان دلمشغول انسان عصر خویش است که از نقد نگاه سهراب سپهری وار نیز ابایی ندارد. آنجا که از آن شعر بلند «آب را گل نکنیم» اندوه و ملالی به دل می گیرد و بر عرفان بی دردش می تازد. داریوش شایگان در بحث میان سنت و مدرنیته می نویسد آنگاه که پروژه ی مدرنیته آغاز شد ما به تعطیلات تاریخ رفتیم. نگارنده بر این باوراست که ما در پروژه ی مدرنیته هرگز به تعطیلات تاریخ نرفتیم بل تنها از در پشتی وارد تاریخ مدرن شدیم. ما از مدرنیته تنها ” ایدئولوژی های جامعه شناسانه ی ” آن را برگرفتیم و تاریخ خود را در دیگی در هم جوش به التقاط کشاندیم و عبارتی ” سنت را ایدئولوژی زده ” کردیم (تعبیر نخست از جواد طباطبایی و تعبیر دوم از داریوش شایگان است) این سان در جدال میان سنت و مدرنیته تنها در یک ساختار ادبی به آشتی آن دو نائل آمدیم ـ و آنجا که این دو پدیده در آشتی ای دیالکتیک گونه به سر بردند تنها ساحت زبان شعر بود. (مدرنیته و بحران ما ـ هوشنگ ماهرویان). بی شک شاملو چون نیما از عهده آشتی میان این تقابل (سنت/ مدرنیته) به خوبی برآمده است. در شعر شاملو معناهای مدرن در الفاظ کهن جای گرفتند تا سنتزی زیبا شناسانه در دل تاریخ معاصر ما پدید آرند. سنتزی که به ادبیات پیرامونی ای چون ادبیات ما هویت و هستی ای دیگر باره بخشید.
نیما در میان پارادوکس ها و تقابل های سیاسی ـ اجتماعی شعر معاصر زیست. او به مفهوم فلسفی تاریخ اندیشید. سیاست را به شعر پیوند زد و از گونه ای ناسیونالیزم داد سخن داد که «کشتگاهش در جوار کشت همسایه»، خشکیده بود. این سان شعر در عصر آزادای خواهی، فردیت باوری (اندیویدوالیسم)، جامعه نگری، قانون خواهی و مشروطه طلبی دیگر نمی توانست در خود و تنها با «شراب و یار» گفت و گو کند. پس در “افسانه ی” خویش به تاریخ پرداخت و در ساحت شعر به جامعه شناسی سیاسی دست یافت.
و شاملو در مضمون شعر معاصر به همان راهی رفت که نیما در آن زیست. با این تفاوت که کلام نزد شاملو ارج و اعتباری حماسی تر یافت. زیرا عصر شاملو، عصر چریک ها و مرگ وارطان ها بود عصر ستیز آهن ها با احساس های پرشور انقلابی. عصر انسان هایی که پیکرشان در «مرثیه های خاک» و در سوگ شعر تشییع می شد تا «انسان زاده شدن تجسد وظیفه» باشد. هر جا که چریکی بر خاک می افتد و در خون خویش در می غلتد لحن شاملو حماسی تر می شود. که «ما بی چرا زندگانیم/ آنان به چرا مرگ خود آگاهانند» نزد شاملو شعری که در خلسه های ذکر و عرفان سروده شود و به مصیبت های جانکاه اجتماع نپردازد شعر نیست. چرا که چراغ شعر از نگاه او می بایست در خانه ی وطن بسوزد و نه در انتزاع های بی مکان و هیچستان های بی در و پیکر عرفان معاصر. بنابراین برخلاف گفته ی فرمالیست روس ـ ویکتوراشکولوفسکی ـ ادبیات یک ملت نمی تواند بی ارتباط به پرچم آن ملت باشد. شاملو در پیوند میان شعرهای اندیشیده ی خویش با جهان سیاست، خشونت های استبداد، نظام دانش و شبکه ی استیلا و قدرتی را به نقد می کشید که در “انکار عشق” پا سفت می کند. زیرا که “دشنه ای در آستین” نهان کرده است. به راستی که او تا زنده بود عدو که نه بل انکار ابلهانی بود که در جامه ی عالم، تعلیم سفاهت کردند.
۴- شاملو شاعر چریک هاست. قلب تپنده ی آنهاست. شعر او بیوگرافی مبارزانی است که تنها حدیث شان این بود بر «دارها برقصند» و با «چشمان گشاده در مرگ» بنگرند. اعدام خسروگلسرخی، اعدام مهدی رضایی در میدان چیتگر، مرگ وارطان در زندان ساواک، قتل احمد زیبَرم در پس کوچه های نازی آباد، حماسه ی جنگل های سیاهکل، یاد زنده ی جاودان، مرتضی کیوان، همه ی مردان مصلوبی که شاملو از زبان آنان دردناک ترین ترانه هایش را سرود. او در کنار محمود درویش، ناظم حکمت، آنا آخماتوا، پابلو نرودا، فدریکو گارسیالورکا، اکتاویوپاز و دیگران و دیگران ملک الشعراهای انقلاب و تغییرند و نه قصیده سرایان “داغگاه” و «کاروان حلّه» و عنصری صفتانی که درّ لفظ دری رادر پای خوکان ریختند و صله ها گرفتند. این سان شاملو چون لنگستن هیوز در اندیشه های وطنی خویش غرقه بود که : «بگذار این وطن دوباره وطن شود» شاملو “همدست توده” بود (منظور پوپولیسم یا توده باوری نیست) “تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را”
او در نگاه خود به تاریخ نبردهای طبقاتی نیز توجه ویژه ای به ترانه های فولکلور مردمی دارد که تاریخ را در قضاوت خود با حاکمان همدست دیده اند. او در این ترانه ها جنگ تاریکی و روشنایی، نگاه دیالکتیکی به زیست ـ جهان انسان، نبرد پریاهای نازنین با تاریخ تاریک دیکتاتورهایی که عمو زنجیرباف هاشان از «سودای مکالمه، خنده و آزادی» شان در هراس بودند، همه را می دید و در آنها به تأمل می نشست. بی شک “کتاب کوچه” از میانه های آن ترانه ها برون آمد. او در متن چنین ترانه هایی به ایدئالهای تاریخ توجه دارد. از انعکاس صدای زنجیرها در زندان جامعه اش حکایت می کند. از »شهر غلامای اسیرـ داستان می گوید. از گرسنگی ها و تشنگی های پریا شعر می سراید. در آن ترانه ی زیبای «بارون میاد جرجر» از رفتن شب و آمدن «خورشید خانم» سخن می گوید. در زندان قصر با «عمو یادگار» از طلوع ماه می گوید. از روشنایی، آزادی و رهایی. در آستانه از حسین قلی، قصّه ی مردی که لب نداشت و … آری شاملو از ترانه های مردمی، شیوه ی شاعری آموخت و مهمتر از آن در دنیای شاعری خویش «کلام آخرین را/ بر زبان جاری کرد» از خون سیاووش، خون قربانی های برمذبح سرود و «ایستاد / تا طنینش / با باد / پرت افتاده ترین قلعه ی خاک را / بگشاید» به راستی که شاملو هم در شعر، انقلابی به پا کرد و هم شعر را انقلابی خواست.
چون مارکس که فلسفه را برای تغییر می خواست و نه تفسیر و در این زمینه شاملو از نگاههای سانتی مانتال مشیری وار به شعر هراس دارد و از توصیف ها و تفسیرهای زیباشناسی عرفان وار سپهری بیزار. اما او به فروغ که می رسد «به جست و جوی او / بردرگاه کوه می گرید» چرا که فروغ نیز شعر را ابزاری برای رهایی دانسته است. برای ستیز با عقل مذکر فرهنگ نرینه سالار خویش. فرهنگی که فروغ بر آن نام «جنون و جهالت» می نهد و شاملو نیز علیه چنین جنون و جهالتی، خرخاکی ها، گاوگند چاله دهان ها، گزمه ها، پیروزمست ها را هدف آماج خویش می گیرد تا داد این تاریخ به تمامی بدهد. در تاریخی که شاملو آن را «توالی فاجعه» می بیند.
داستان جدال پدر (گذشته) و پسر (آینده) را در یادمان ها و خاطره های جمعی ما زنده می کند آنجا که گذشته پا سفت می کند تا به آینده نپیوندد و همواره این پدران ـَ ند که بر پسران فائق می آیند و این گذشته است که به آینده کشی آلوده است. شاملو ساختارهای این فرهنگ را خوب می شناسد. او در تبار شناسی شاعرانه ی خویش از اسطوره به تاریخ آمده است تا آن چه که آنجا دید، در این جا نیز به وضوح مشاهده کند. آنجا «سهراب کشان» بود و این جا «وارطان کشان». آنجا «سیاووش» به گناه ناکرده متهم و این جا «خسرو گلسرخی» به جرم دفاع از خلقش محکوم.
این سان شاملو در پشت تریبون شعر از رسوایی چنین اسطوره و تاریخی غفلت نمی ورزد. از ماهیت حکومت ها می گوید که بسان چوپانانی برای گوسفندان خویش دشمنی به نام گرگ تراشیدند برای توجیه مقام چوپانی خودشان. (جمله از شاملو است) حکومت هایی که خون هزاران چریک بی گناه و بی دفاع را بر زمین ریختند و آنگاه «سور عزای شان را [نیز] بر سفره نشستند». «احمق مردا که دل بر این [تاریخ] غدّار و فریفتگار بندد.» تاریخی که همواره به خون و خشونت و سبعیت آغشته بوده است. تاریخی که چریکها را بر نمی تابد، به نخبه کشی و خودکامگی عادت می کند و علیه پسران با پدران همدست می شود باید بر آن لعن فرستاد و آن را به «ننگ آغشته» دید. به راستی که این تاریخ جز «توالی فاجعه» ها چیزی نبوده و من درونی شاعر، چنین ناخودآگاهی را نیک بر رسیده است. شاملو در بررسی چنین تاریخی برای خود فلسفه ی تاریخ دارد و در شعر، چنین فلسفه ای را طرح می ریزد. او هر امر خرافه رابه جای تاریخ نمی نشاند و در تاریخ جست و جوگر حقوق طبیعی خویش است. نگاه فلسفی شاملو به تاریخ نگاهی دیالکتیکی است و دیالکتیک شاملو در آسمان بی عار و متافیزیک بیمار سده ها ریشه ندارد. دیالکتیک شاملو صفت ویژه ی تاریخی است که همواره و همیشه «پرومته های نامراد را از جگر خسته» (تعبیر از دکتر تقی پور نامداریان است) محکوم کرده است. این که سرانجام پرومته ی نامراد تاریخ به کدامین سرنوشت دچار خواهد شد؟ فلسفه ی دیالکتیکی شعر شاملویی به آن پاسخ می دهد: «فریادی و دیگر هیچ» چرا که امید آنچنان توانا نیست/ که پا بر سر یأس بتوان نهاد و شاملو همه ی عمر «خون رگانش را/ قطره قطره/ قطره/ گریست» تا باورش کنندو دریغ و صد دریغ که ناشناخته ماند و مُرد «در پس دیوارهای سنگی حماسه های پرطبلش، دردناک و تب آلوده واز پای درآمده، پتک گرانش را به سویی [افکند] و به دست هایش فرمان [داد] که از ادامه ی کار عبث خویش دست بکشند.» چرا که در سرزمینش «مزد گورکن [هماره] از بهای آزادی آدمی» افزون بود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)