یاشار دارالشفاء  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱ خودش را برای گذراندن ۵ سال و نیم حبسش به زندان اوین معرفی کرد. یاشار یک بار در ۱۳ آبان ۱۳۸۸ دستگیر شد و بعد از ۲۰ روز آزادش کردند. دوباره روز ۲۱ بهمن ۸۸ (این بار به همراه مادر، برادر، زن‌عمو، عمو و دو دخترعموش) بازداشت شد و این بار حدود ۴۰ روز در اوین ماند. یاشار در دادگاه بدوی به ریاست قاضی صلواتی به جرم اجتماع و تبانی برای اقدام علیه امنیت ملی، و توهین به رئیس‌جمهور به ۷ سال حبس تعزیری محکوم شد که قاضی دادگاه تجدیدنظر حکم قطعی او را کرد ۵ سال و ۶ ماه حبس تعزیری. بلاتکلیف بود تا بهمن ۱۳۸۹ که احضارش کردند برای گذراندن حکم. وقتی رفت تو گفتند به دلیلی (که نگفتند) برو صدایت می‌کنیم. دوباره یک سال و نیم بلاتکلیف و منتظر بود تا این‌که این هفته‌ها دوباره زنگ زدند و احضارش کردند. یاشار همین چند هفته پیش از پایان‌نامه کارشناسی‌ارشدش دفاع کرد و الان فارغ التحصیل کارشناسی‌ارشد برنامه‌ریزی اجتماعی دانشگاه تهران است. +

مطلب زیر آخرین نوشته وبلاگ یاشار پیش از رفتن به زندان است. تریبون

خوب! دیگه چیزی نمونده…

من چی فکر می کنم؟

فکر می کنم، نباید چیز سختی باشه….اگر تحمل کردنی ام بوده، همین 7-6 ماه گذشته بوده که همش توی این فشار و استرس بودم: بمونم، برم….برم، بمونم….بمونم، برم…. تحمل کردنِ یک انتظار زهر ماری….. بعضی وقت ها حس می کردی گوسفندی هستی که منتظرِ ذبحش کنن، بعضی وقت ها حس می کردی قهرمانی هستی که منتظرِ تکریمش کنن، بعضی وقت ها حس می کردی موجود اضافی ای هستی که باید هرچه زودتر قالو بکنی و بزنی به چاک….

خلاصه، هرچی که بود بالاخره سر رسید؛ حالا میشه همه احساس ها وارونه بشن…. میشه یکمی بترسی…..میشه دوست نداشته باشی بری اون تو اما حاضرم نباشی تصمیمتو برای موندن عوض کنی.

گاهی وقت ها باید نباشی، گاهی وقت ها باید سخت نگرفت، بذاری سختی تو رو بگیره، باید تماشا کنی یا شایدم بذاری تماشات کنن……چه می دونم…..

حرف های فلسفی و ادبی زدن دیگه برای توصیف این لحظه، خیلی کلیشه ای تر از اونی هستند که فکرشو بکنی.

دلم می خواد از چیزهای ساده حرف بزنم…..از اینکه حالم خیلی خوبه، که حس یه تجربه ی جدید رو دارم تا رفتن به استقبال یک فاجعه……خیلی مهم نیست که چند ساعت بعد، چند روز بعد یا چند ماه بعد، چه اتفاقایی بیفته یا نیفته…..همینکه دنیا چند دقیقه اش رو هم به ما قرض بده، بسه!

دوست دارم همه چی خیلی سریع اتفاق بیفته، خیلی سریع! درست عین دوران بچگی که می رفتیم آمپول بزنیم: اونقدر سرمون رو گرم می کردن و حواسمون رو پَرت، که نمی فهمیدیم کی سوزن، سوراخمون کرد. دوست دارم چشمهام رو ببندم و لحظه ی بعد که بازشون می کنم، روی کف سلول، پتو روم باشه و من در حالی که به سقف خیره شدم، مشغول لاس زدن با عشق هایی باشم که هرگز فرصتی برای پرداختن بهشون نداشتم.

هنوزم فکر می کنم نباید چیز سختی باشه…..نه نیست…..نه نیست…..نه نیست.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)