داستان کوتاه زیر را بخوانید :

نمی دانم عاشق ام بود یا نه … اما من همیشه دوستش داشتم … نه به خاطر
خودم ، بلکه به خاطر خودش اما تا به حال ، این را نگفته بودم اش . یکبار تصمیم
گرفتم برای همیشه به این سکوت تلخ پایان دهم …
آرام و متین به او نزدیک شدم…
گفتمش آن چه را باید می گفتم، اما او پاسخم گفت: مرا کس ِ دیگر ، معشوق ِ خود ساخته است … . تا این را از او شنیدم ، چند لحظه ای احساس کردم در درونم همه چیز به نحو عجیبی به گلو فشار می آورد.
تا الان فکر می کردم همه ی عشق ها دو طرف دارند …فکر می کردم اگر کسی واقعاً دیگری را دوست داشته باشد ، دیگری هم حتماً
او را واقعاً دوست خواهد داشت… اما او حتی غیر واقعی نیز مرا دوست نداشت.
بعد از چند لحظه گیجی ، گفتمش :
باشد…. باشد ولی مطمئنید ؟ گفت : آری .

بعد از مدتی، تلفنی از دوستان شنیدم که مراسم عقد و عروسی اش نزدیک است یعنی همین امشب.
اصلاً خوشم نیامد … در خانه دراز کشیدم و سقف را نگاه کردم
و فکر کردم و فکر کردم… خیلی فکر کردم … زمان از دستم در رفته بود ، خیلی
گیج بودم، خیال نداشتم بلند شوم … کم کَمَک داشت شب می شد…چه شبی
بود امشب ، او بهترین و بهجت انگیز ترین شبش بود و من غمگین ترین شبم،
کمی از شب گذشت… با خود گفتم ، بروم تا برای آخرین بار قبل از این که
جواب بله را بگوید ببینمش شاید آرام بگیرم. رفتم …محل مراسم را بلد بودم.
با تعارف میزبانان وارد شدم و کُنجی برای خود پیدا کرده ، نشستم…
بدون این که بینمش احساس راحتی می کردم… آخر «او» داشت می آمد … .

ماشین بوق زنان آمد و عروس و داماد پیاده شدند. دیدمش اما او مرا ندید.
او و داماد خوشحال و با وقار بودند .
داماد را دوباره که دیدم ، درست همان حالتی که موقع شنیدن جواب رد برایم پیش آمده بود ، نمایان شد…
گلویم شروع کرد به گرم شدن … چشمانم نیز …اما رُخ او را که دوباره دیدم درسی تازه گرفتم و به خود زیر لب گفتم:
مگر تو نمی خواستی
معشوق ات به مراد دلش برسد ، خب حالا رسیده ، چراناراحتی؟؟
مگر تو ادعا نمی کردی که او را ، و نه خود را دوست داری ؟؟
خوشحال باش و فریاد کن که : مردمان بدانید!!!!
امشب دو عاشق پاک به هم رسیدند ، پس طرب کنید و نی بنوازید و مست شوید….
«بله» را که از زبانش شنیدم پر از احساس شدم ، بی شک خوشحال ترین
مهمان آن مراسم من بودم .کم کم داشتم از مجلس می رفتم و :
امشب بهجت انگیز ترین شب من و او شده بود …

تحلیل :

بی شک در روزگار ما ، نگاه متعالی تری به عشق نیاز است که عشق، حاصل صداقت ، پاکی و

اهداف والا است و نه حاصل ول انگاری و خود خواهی و هوس رانی .

کسی که به خاطر جواب رد شنیدن از معشوقش ، طرح فتل یا شکنجه او را طراحی می کند ، عاشق

نیست بلکه یک فرد خودخواه و نا جوانمرد است .

اولین خصلت عشق جوانمردی است .

عاشق بین خود و معشوقش فاصله و حائِلی نمی بیند و «او» را «خود» می یابد و هیچ کس علیه

«خود» دست به خیانت نمی زند.

مگر نه آنکه ، عاشقان کشتگان معشوق اند ؟ بر نیاید ز کشتگان آواز ؟

و مگر نه آنکه عشق ، عاشق ، و معشوق یک چیز اند ؟

پس چرا در بعضی عشق های امروزی ، چنین چیزی دیده نمی شود ؟

چرا در بعضی عشق های امروزی با کوچکترین تلنگر ، زندگی ها به جدایی کشیده می شود ؟

مشکل از کجاست؟

آیا عاشق و معشوق های امروزی واقعاً همدیگر را دوست دارند یا فقط

ادای عاشقی در می آورند ؟

چرا میزان طلاق کسانی که زیر پنج سال زندگی مشترک را تجربه کرده اند روبه افزایش است؟

آیا درست است که در محیط خیابان یا کوچه ، کسی مزاحم کسی شود و به منظور

رسیدن به خواسته های خود و لذات زودگذر و با کمی تا قسمتی چشم چرانی عشق خود را انتخاب

کند و فردای همان روز با کمی تا قسمتی چشم چرانی ِ دیگر ، عاشق کسی دیگر شود ؟

آیا به راستی شان و منزلت عشق اینقدر پایین آمده است؟

آیا به راستی کسی که با معشوق خیالی اش رابطه ی جنسی خارج از دایره ازدواج بر قرار

می کند ، معنای عشق را در یافته است ؟

آیا چنین شخصی تا به حال به نحوه عشق ورزیدن لیلی و مجنون در تاریخ فکر کرده است ؟

آیا مجنون ، اگر به جنون نمی رسید ، مجنون بود ؟

به نظر نمی رسد کسی که عشق پاک را در رابطه ی جنسی کوچه و بازاری خلاصه می کند
معنای جنون عشق را فهمیده باشد…
و این است فاصله گرفتن عشق از عقل ….
خیلی ها فکر می کنند عشق و عقل دو دشمن خونی هستند اما این طور نیست …

عقل اگر به معنای فهم و ادراک و معرفت باشددر حقیقت بن مایه عشق است منتها عشق پر است از

بهجت ، شور و عقل همان کنه و ذات عشق است….

سخن آخر آنکه :
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
در غم ما روزها ، بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست
تو بمان ، تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست
تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست
شمع و پروانه منم ، مست می خانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم ، از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
تو ای خدای من ، شنو نوای من
زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
وای از این شیدا ، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من
لاله تنها ، دل من
داغ حسرت ها ، دل من
سرمایه سودا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من
خاک سر پروانه منم ، خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ، چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم(1)

امید است مسئولان کشور و خیرین محترم کشور عزیزمان ایران ، با تاسیس مراکز تخصصی مشاوره و برنامه ریزی و فرهنگ سازی ازدواج آسان و آگاهانه و سازمان های مردم نهاد به این ناهنجاری ها پایان داده و خانواده هایی پاک و سرشار از محبت را تقدیم جهانیان کنند….

پاورقی:

(1)شاعر : جناب آقای بهادر یگانه

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)