در این قسمت نخست به توضیح فرآیند جادوی سیاه می پردازیم و سپس فرآیند شکستن طلسم این جادو را توضیح می دهیم.

جادوی سیاه باعث می شود فردی که شکنجه می شود احساس گناه نیز پیدا کند. جادوی سیاه یعنی ایجاد تداعی های کودک – والد در ارتباط بین شکنجه گر و قربانی شکنجه.

فرآیند جادوی سیاه کاملا ساده است:

نخست قربانی نیازمند می شود سپس شکنجه گر بخشی از نیاز را کاملا کنترل شده برآورده می کند به گونه ای که قربانی دریابد خودش نمی تواند نیازش را  برطرف کند و فقط شکنجه گر می تواند نیاز را برطرف کند. این وضعیت نیاز و برآورده شدن نیاز همان وضعیت کودک و والد است. از طرفی درونی سازی ارزش های والد در کودکی ما رخ داده است و اولین احساس گناه در زندگی ما این گونه در ما شکل گرفته است.

در این حالت برای قربانی تداعی وضعیت خودش با والدش به طور ناخودآگاه رخ می دهد از این رو تداعی ( و پیامد آن یعنی احساس گناه ناشی از تنبیه ) را جادو نامیده ام. از آن جا که این احساس گناه به مرور زمان به فروپاشی شخصیت قربانی منجر می شود آن را جادوی سیاه نامیده ام.

وقتی فردی زندانی می شود نیاز او به آزادی توسط همان سیستمی که او را زندانی کرده است برآورده می شود. حتی نیاز به رفتن به حیاط هواخوری یا نیاز به غذا یا مصرف میوه، تماس با خانواده، ملاقات خانواده در مواردی اجازه رفتن به توالت، اجازه استفاده از تیغ ریش تراشی،…

در حکومت های استبدادی که فرد به جای قانون حکومت می کند و قربانی حتی حق گرفتن وکیل را از دست می دهد، قانونی در کار نیست که قربانی با آن به تامین نیازهایش بپردازد و فقط شکنجه گر تامین کننده نیاز قربانی است بنابراین جادوی سیاه در غیاب قانون رخ می دهد. قانون گرایی یک روش برای رویارویی با جادوی سیاه است.

روش دیگر رویارویی با جادوی سیاه فرزندپروری سالم است. در فرزندپروری سالم صمیمیت و عقلانیت، نه قدرت، تعیین کننده رفتار پدر و مادر است. جایگزین کردن صمیمیت و انسانیت و عقلانیت با قدرت و استبداد در سبک فرزندپروری، منجر به پیدایش جامعه ای می شود که در آن جادوی سیاه تقریبا غیرممکن است.

روش سوم این است که قربانی با هر سابقه خانوادگی که دارد بیاموزد که خودش را دوست داشته باشد. برای اینکه بتوانیم خودمان را دوست داشته باشیم لازم است بتوانیم خودمان را ببخشیم. گاهی چیزهایی که لازم است خودمان را به خاطر آن ها ببخشیم اساسا گناه ما نیستند. مثلا مرگ پدر یا مادر یا فرزند معمولا صرف نظر از نقشی که خود فرد در مرگ داشته یا نداشته است باعث احساس گناه می شود.

گاهی هم کاری کرده ایم که به خاطر آن کار احساس گناه می کنیم. مهم است که در دنیای روانی خودمان یکپارچگی داشته باشیم و بتوانیم این یکپارچگی را حفظ کنیم. بهای از هم نپاشیدن در برابر شکنجه رسیدن به نوعی وارستگی است که در آن هم طبیعت ضعیف بشری خود را بپذیریم و هم اشتباهات مان را بپذیریم و در صورت امکان در صدد جبران اشتباهات و تجاوزی که به حق دیگران کرده ایم برآییم.

اگر اشتباهی قابل جبران است می توان آن را جبران کرد و اگر نمی توان آن را جبران کرد اشتباه بزرگتر این است که خودمان را با وجود پشیمانی، نبخشیم. اگر بتوانیم خودمان را ببخشیم می توانیم خودمان را دوست داشته باشیم. وقتی خودمان را دوست داشته باشیم حتی در صورت نیاز به ایفای نقش کودک پشیمان از گناه می توانیم این نقش را کاملا آگاهانه بازی کنیم فقط برای اینکه بحران شکنجه را با کمترین هزینه پشت سر بگذاریم. این نوع بازی آگاهانه منجر به احساس گناه و فروپاشی روانی نمی شود.

هدف اصلی شکنجه فروپاشی فرد از درون است و کسی که خودش را دوست داشته باشد می تواند انعطاف لازم برای جلوگیری از فروپاشی را از خود نشان دهد. یک درخت با چوب انعطاف ناپذیر ممکن است در برابر طوفان بشکند اما علفی که ساقه اش انعطاف پذیر است مقاومت بیشتری در برابر طوفان از خود نشان می دهد.

دوست داشتن خود می تواند به فروتنی منجر شود یعنی به حالتی شبیه همان علف در حالی که فرد خودشیفته در ذهن خویش از خود موجودی بزرگ و انعطاف ناپذیر – شبیه همان درخت – می سازد. فرد خودشیفته به خاطر احساس حقارت چنین واکنش شدیدی نشان می دهد درواقع فرد خودشیفته خودش را دوست ندارد و به همین دلیل انعطاف پذیری ندارد.

پذیرش ضعف بشری باعث می شود در شرایط تحقیرکننده به جای احساس حقارت یا شرم، وضعیت بشری را بپذیریم. پذیرش وضعیت بشری به وارستگی شخصیت و انعطاف پذیری شخصیت منجر می شود.

 

پس راه حل اول قانون گرایی و راه حل دوم فرزندپروری انسانی و صمیمانه ( و نه قدرت محور ) و راه حل سوم انعطاف پذیری ناشی از پذیرش ضعف بشری و همزمان با دوست داشتن خویش است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)