در قسمت اول آدم ها را بر اساس واکنشی که به تجاوز نشان می دهند به سه دسته تقسیم کردیم و در هیچ کدام از آن ها واکنش فرد انتقام گرفتن نبود. آیا کسانی که در پی انتقام از متجاوز هستند در یک گروه چهارم جای می گیرند؟ کسانی که خودشان هم متجاوز هستند در چه گروهی جای می گیرند؟

من ترجیح می دهم انتقام را یک روش طبقه بندی کنم نه یک نوع از شخصیت، اگر چه ویژگی بعضی شخصیت  ها انتقام جویی و تنبیه کنندگی مفرط است. به نظر من در هر سه دسته ای که نام بردیم امکان انتقام جویی هست و اتفاقا متجاوز معمولا کسی است که خودش قبلا مورد تجاوز قرار گرفته.

در قسمت قبل گفتیم برای آزادی خواه بودن لازم است بتوانیم خودمان را دوست داشته باشیم اما چگونه می توانیم خودمان را دوست داشته باشیم؟

همه ما خاطراتی داریم که برای ما تداعی کننده شرم یا حقارت یا گناه یا نفرت در مورد خودمان است. چطور با وجود این خاطرات –  که گاهی نقشی تعیین کننده در شکل گیری شخصیت ما داشته اند –  مواجه شویم؟

بدون بخشیدن خودمان نمی توانیم خودمان را دوست داشته باشیم. برای اینکه دیگران را واقعا دوست داشته باشیم لازم است خودمان را دوست داشته باشیم و برای این که خودمان را دوست داشته باشیم لازم است خودمان را ببخشیم. کسی که بتواند خودش را ببخشد احتمالا می تواند دیگران را نیز ببخشد. مبارزه مسالمت آمیز و بدون خشونت با همین نگاه قابل توضیح است.

اگر چه احمقانه به نظر می رسد ولی یکی از مراحل درمان فردی که در اثر تجاوز جنسی، تعادل روانی خود را از دست داده است، این است که خودش را به خاطر قربانی تجاوز شدن ببخشد حتی اگر در واقع هیچ نقشی در قربانی شدن خودش نداشته باشد.

یکی دیگر از مراحل درمان، بخشیدن متجاوز است، نه به این معنی که متجاوز را از محاکمه قانونی معاف کند، به این معنی که خودش را از نفرت نسبت به متجاوز آزاد کند و بتواند با وجود آنچه در گذشته رخ داده، آزاد از گذشته به زندگی ادامه دهد.

متجاوز نمی تواند با یک عمل که در گذشته اتفاق افتاده تا ابد قربانی را بند بکشد، اما خود قربانی می تواند انتخاب کند که در بند متجاوز بماند.

کسی که انتخاب می کند در بند متجاوز بماند ممکن است خودش به متجاوز تبدیل شود و بسته به این که از کدام سه دسته گفته باشد، ممکن است رفتار متفاوتی داشته باشد. دسته اول از آزار و شکنجه آدم ها لذت می برند ( مثل پطر کبیر ) و دسته دوم عملگرایانه و بر اساس معادلات قدرت عمل می کنند ( مثل چنگیز )، دسته سوم خود را پایبند به ارزش های ایدئولوژیک شان می دانند ( مثل فیدل کاسترو ) اما در هر صورت فرد مستبد نمی تواند خودش را دوست بدارد چون نخواسته است که خودش و متجاوز را ببخشد. هر چه می کند در زمان حال رخ می دهد اما آنچه در پی تغییر آن است در گذشته رخ داده است. در زمان حال نمی توان گذشته را تغییر داد. این عقیده بودایی که (( مجازات گناه، خود گناه است. )) بی راه به نظر نمی رسد چرا که متجاوز هر چقدر هم به ستمگری بپردازد –  با این توصیف ها –  بیشتر گرفتار خشم و کینه می شود چون اگر چه با هر ستم موقتا تسکین پیدا می کند اما ستم برای او مثل مواد برای معتاد است و وابستگی اش را بیشتر می کند به گونه ای که ستمگر تا ابد در آتش خشم و کینه خود می سوزد.

 

آنچه را در این دنیا می توانیم تغییر دهیم، خودمان هستیم. اگر بخواهیم می توانیم نفرت را برگزینیم و تا ابد در بازی های زندگی، عروسک خیمه شب بازی نفرت باشیم. اگر بخواهیم دنیا را بسازیم لازم است نخست خودمان را بسازیم و اگر بخواهیم خودمان را بسازیم نیاز داریم که خودمان را ببخشیم تا بتوانیم خودمان و در نتیجه دیگران را دوست بداریم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)