20130924170516_dghrqs55y1rw2n45fp2drk45<
میدانید چیست ؟داستان، داستان یک پسر،بچه ننه ان دماغوست که از دنیا فقط چهار عمل اصلی سوم دبستان را میدانست وتا بیست و چند سالگی از دانستن آن، چنان ادعای برتری داشت که باسن خر را تکه پاره می کرد.او میخواست تمام دنیا را با ضرب و تقسیم و جمع و تفریق تحلیل کند !
نمی دانست که نمی شود،مقصر بود اما مجرم نبود!نمی دانست و ندیده بود که انتگرال و معادلات چند مجهولی توی حل نظریه های کوانتوم و ریسمانها و… به دست انداز می افتند.داستان این بود که مغز پسر بچه در تحریم بود،تحریم راه حل ها! ان پسر بچه مثل تمام بچه های هم بازیش صاحب یک مغز منگ بود که دچار تورم شده بود!به علت انباشت تمام مسائل لاینحل و مجهولات دنیایی که در ان زندگی می کرد. نه میتوانست حلشان کند نه میتوانست پرتشان کند. مانده بود در باتلاق افکار گندیده خود و پدرانش.مغز چنان داغ کرده بود که اتمسفر اطراف خود را هم طبق قوانین ترمودینامیک آلوده میکرد. حقیقت این بود که منگی مغز پسر بچه مثل یک بیماری مسری به اطراف سرایت میکرد و این منگی اپیدمی جامعه او بود.

وقتی یک پرنده در قفس سر از تخم بیرون بیاورد تمام مساحت دنیایش به اندازه همان قفس است.شاید از لابه لای میله های دنیای کوچکش گاها به آزادی نظری کند اما وحشت از خروج اولین حسی است که به ذهنش خطور میکند.نمیداند که بال دارد و هیچ وقت تعریفی از پرواز حقیقی نخواهد داشت. او برای آزادیش مرزهای میله ای دارد و ازادی و پروازش را در حصار میله های فلزی تعریف و ترسیم کرده است!
591161_W5mQqJGr

زمانی در کافه ای کار می کردم که هر روز صد ها انسان در ان رفت و امد میکرد.در گوشه این فظای شلوغ یک قفس وجود داشت که خانه و محل کار یک موجود زیبا بود.او یکی از کارگران ان کافه بود.یقینا درون یکی از انها به دنیا امده بود. بعضا بعضی از ادمها مجزوب زیبایی های ان موجود می شدند،چند دقیقه در کنارش میخندند و میرفتند. من بودم که می دیدم و بغض میکردم برای دانستن چیزی که او نمی دانست. برای دانستن دلیل بودنش ،زمان مردنش و حقیقت دنیای دروغینش.بغض میکردم و گذشته خودم را درون چشمان بی روح اش میدیدم.نه من هیچ وقت میله های فلزی دنیای دروغین گذشته ام را فراموش نخواهم کرد.چند باری از دنیای بیرون قفس با او حرف زدم و از بالهایش و حقیقت پرواز گفتم اما زبان دنیای کوچک او با زبان من تفاوت داشت. می توانستم حدس بزنم به چه چیزی فکر میکند.وقتی از لا به لای میله ها به بزرگی دنیای خارج مینگریست همه چیز را بزرگ میدید مثل یک رویا مثل یک توهم و یا مثل فیلم های هالیوود و ستارگان دروغینش بالاخص زشتی های دنیای بیرون.ازادی برای او تنها ترس و هراس بود.او زندگی را درون قفس خود یافته بود.امنیت او تنها انجا بود و بس. از تمام لذایذ زندگی، تنهاییش را می شناخت و چند دانه ارزن روزانه و چند قطره اب که ضربان قلب او با ان گارانتی میشد.با چشمان اغوا شده اش به من زل زده بود و با مغز منگش گویی من را به فحش بست و گفت که من دنیای تو را نمی فهمم و همینجا خوشحالم،صدایت را ببر!
از قضا تلخ ترین جای داستان همینجاست که من از درد ندانستن او و گذشته خود بغض کنم و او به من خشمگین شود.بله می دانم کاری از دست ان پرنده قفسی بر نمی امد اما ما که ادمیزادیم چهطور!؟
روز مرگش را هرگز فراموش نخواهم کرد.یکی از گارسن ها که مسئول کنترل کردن اب و غذایش بود دوروز به مرخصی رفت کسی هم به یاد او نبود حیوان بعد از چهل هشت ساعت تشنگی تلف شد و مرد.فردای ان روز خانه او را به یک پرنده دیگر داده بودند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)