شاهین نجفیدرباره اجرای برهنه گروه نجفی در تورنتو

-«سیاست» بازی مردانه است و پر از نشانه های جنسی که می خواهد بازی را به سود حاکم که مرد است تغییر دهد. این نشانه ها هر جا که حاکم حضور عریان تری دارد، به شکل صریح تری حاضرند. منطق و نمودهای جنسی سلطه را در زندان بهتر می توان بازشناخت. بازجویی هایی که موضوع اش اتاق خواب زندانی است، سوال هایی که با محور “دول” ساخته می شوند، لخت کردن زندانی، ازاله بکارت های شب اعدام دهه شصت، تهدیدها و تجاوزهای جنسی و شیشه های نوشابه، همه از منطق جنسی مردانه ی سلطه، پیروی می کند. اگر در سطح عمومی جامعه، سلطه سیاسی در شکل دال های نمادین جنسی گسترش داده می شود، در سطوح خصوصی و حیات خلوت حکومت مانند زندان، دال های نمادین کنار گذاشته می شود و با تاکید مستقیم بر امر جنسی، نشان داده می شود که بیش از هر چیز، قدرت نه تنها در وجوه نمادین که در رئالیته ترین شکل های ممکن، مساوی امکان ها، نشانه ها و دال های جنسی است.
تلاش برای بی جنسیت کردن قدرت، امری نه فمینست انگارانه که ضرورتی است که برای تضعیف هسته مرکزی قدرت باید به کار برد. اما تا آن زمان اتوپیایی، ما می توانیم از ابزاری به نام«بیلاخ» استفاده کنیم.

۲- بیشتر ما بیلاخ را می شناسیم و احتمالا آنرا به کارهم برده ایم. بیلاخ وجه نمادین خواست غلبه جنسی است از سوی قربانی، در یک رویارویی که نابرابر است و سرنوشت محتوم اش هر لحظه درحال اجرا شدن. خواست غلبه جنسی در اینجا صورتی است از مقاومت علیه زور متجاوز. زوری که سیستماتیک و روشمند، قبلا یکبار برای همیشه تو را لخت کرده و در حالی که یک سمت گردنت را با زبان لیس می زند، برایت از«پوشش»، خاطره تعریف می کند. درهمان حال از فضیلت شرم، داستان می گوید و از فرهنگ، قصه می بافد. کمی که به خودت تکان دهی، کمی که فاصله بگیری به کسی/سیستمی که تو را در وضعیت “کرده شدن” مداوم نگهداشته بود، بیلاخ ات را نشان خواهی داد.
به مانند سیستم متجاوز، قربانی در دو سطح نمادین و رئال از خود مقاومت نشان خواهد داد. بیلاخ وجه نمادین این گریز و مقاومت است. اما خطر واقعی آنجاست که کسی بیلاخ را از وجه نمادین، به سمت وجوه کمتر دیده شده اما کاملا رئالیته آن«آلت جنسی»بکشاند. چنین فردی قطعا در حال برهم زدن تعادل است، تعادلی که اساسا سرشتی جنسی دارد و بر اساس اسطوره آلت و فرهنگ مختص به آن (فاعل/ مفعول، بکن /بده، بالا/ پایین) بنا شده است. در چنین اتمسفری است که برهنه شدن عمیقا توانایی دارد که با رویدادهای سیاسی علیه وضع موجود پیوند بخورد و اکتی اعتراضی به شمار آید. برهنه شدن در چهارچوبی غیرمالوف و غیرقابل پیش بینی، توانایی آن را دارد که کانون قدرت (دست کم در شکل روانی حاکم بر اذهان عمومی) را بحرانی کند. بر این اساس برهنه شدن سیاسی قابل فروکاستن به کلیشه های پورنوگرافی و بسته های سکسی که بر اساس تقاضایی برساخته شده با نرم مطلوب قدرت، عرضه می شود نیست و آنقدر خلاف آمد است که نه تنها در آن مضمحل نشود بلکه علیه مبانی سیاسی آن هم بشورد.
با این حال هنوز هم نشان دادن آلت، چه در تورنتو چه در خیابان پاستور تهران، حرکت در عرصه نمادین غلبه جنسی/ سیاسی خواهد بود در مقابل وجوه غیر نمادین و رئال سلطه در بند ٣۵۰، که زندانبان عملا زندانی را لخت می کند و در کهریزک که عملا به زندانی تجاوز می کند.

٣- اما چرا این عرصه ی نمادین مهم می شود؟ چرا این امکان به واقع موجود، به اسم اخلاق عمومی طرد می شود؟ چرا وقتی فردی تن برهنه اش را وارد اکت سیاسی می کند و بیلاخ نیابتی زندانیان بند ٣۵۰ را نشان حکومت می دهد به صورت جدی از جانب نقاب داران حافظ وضعیت، مورد پرخاش و فحاشی قرار می گیرد؟ چه همپوشانی هایی بین این نقاب داران و قدرت سیاسی که در کهریزک و بند ٣۵۰ خوی مردانه و متجاوزش را نشان می دهد وجود دارد؟ کلیدواژه هایی مانند اخلاق، شرم، فرهنگ و … که فحاشی ها حول آنها صورت بندی می شوند، چگونه کارکرد متناقض و نقش سنگواره ای شان را ایفا می کنند؟
این نوع برهنگی بنابر کارکردش در پیوند با عرصه عمومی قرار دارد و به اندازه بازخوردی که از جامعه می گیرد به امر سیاسی تبدیل می شود. عرصه عمومی و امر سیاسی متولیان و امامزادگان خودش را دارد. گروه ها و افراد مرجعی که با اتکا به دانش آکادمیک و کانون های قدرت و رسانه به دنبال پالودن زمینه های عمومی کنشگری اند از عناصری که در مغایرت با استانداردهای جمعی آنهاست. به همین دلیل است که کنش برهنگی، هم از منظر اخلاقیات عمومی طرد می شود و هم به نام حرکتی که در کنه خود غیرسیاسی است. برهنگی به دلیل آنکه شناسنامه اش را از این گروه ها نمی گیرد و رخوت عمومی را تحت عنوان جعلی نظم برنمی تابد، فرزند نامشروع عرصه عمومی قلمداد می شود. پدیده ای سرراهی که قبل از آنکه منظر عمومی را بهم زند و روح عمومی را جریحه دار کند، باید پنهان و انکار شود. در نهایت برای این گروه ها تفاوتی نمی کند، هرکنش فردی و جمعی دیگری را هم که از نرم های دستوری آنها پیروی نکند، با همین چوب خواهند راند. مسئله، به واقع عدم تولیت پذیری از این گروه هاست. مسئله نپذیرفتن پدر خواندگی است.

۴- نگهبانان فرهنگ، کسانی که صورت متعالی شان چیزی شبیه جمشید مشایخی است که از تراکم نوعی اخلاقیات باسمه ای و رسمی رنج می برد، کسانی که فرزندخواندگان سیاسی و عقیدتی حاکمیت اند، آنهایی که بدون کاف تصغیر بلد نیستند حرف بزنند، آنها که فضای مجازی را به تسخیر خود درآورده اند و در مقابل استاتوس های پر از الفاظ «مردک و این بچه و بی ناموس و الاغ» شان، مسعود خشنود و بانو ایرانی و سید هاشمی کامنت می گذارند: به به دلم خنک شد، منم میخواستم همینو بگم، قلمت عاااالیه عزیزززم،… و کارهای مهمتری از پرداختن به برهنگی یک خواننده مرتد دارند، چند شبانه روز است که تلاش می کنند همدیگر را حالی کنند که فلانی به دنبال جلب توجه است، ظاهرا نفهمیده اند که به واقع، فلانی به دنبال جلب توجه است. تنها نکته اساسی و تعیین کننده اینست که به جای زندان بان، آنها نیابتا در حال انجام وظیفه و سازمان دهی سرکوب اند، کمااینکه«آن بچه» هم نیابتا در حال نشان دادن آن بیلاخ نمادین و آلت مبارک، اتفاقا به همین گروه است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)