و آن اسب سپید بالدار قصه ها بز شد
به رویاهای چشمان سیاه تو تجاوز شد

کسی پشت تو را محراب و منبر کرد حاج خانم
کسی آهوی چشمان تو را خر کرد حاج خانم

در این مخروبه، این مخروبۀ شایسته سالاری
یکی از گیسوانت دار می بافد خبر داری؟

از این لب تشنگی جانت جهنم شد جنین خشکید
لبان غنچه ات در روضۀ ام البنین خشکید

یکی در ابتدا حرف خدا و خلوت و خم زد
سپس با خنجر ابروی تو بر پشت مردم زد

یکی در شعر و عرفان سرور و سالار و شیرت کرد
ولی در بین مردم زاغ و روباه و پنیرت کرد…

نخست آویختند از سینه ها ” امن یجیب…”ت را
سپس غارت نمودند آرمانشهر غریبت را

جهنم بود و شب، خورشید خون افشاند حیضت شد
پس چادر سیاه زندگی، اندوه فیضت شد

سر سجادۀ تزویر، مجنون گلت فرسود
نگاهش شمر، رنگش حرمله، جنسش یزیدی بود

levayi.mohammad@gmail.com

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)