صدای گمشده

آیینه های روح پشیمانند
و کاردهایشان را
تند و تند پاک می کنند: سلام!
سلام!

گاهی بر این لبان
این لانه های خالی زنبور
یک سلام
چون جوجه ای فلج
پرواز نا آزموده به پایین می غلتد

آیا به سوی من می آیند
اشباح در لباسی آشنا
ارواحی از سلام
آیا سکوت آنان
چون تیغ زهر آگین
بر پوست سرد من نهاده لب؟
**
ارواح این سلام ها را
اجساد این سکوت ها خواهد پوشاند.
و من البته از این شهر خواهم رفت،
تا رودخانه های قوی آهنگ،
که چنگ می زنند
حلقوم ضعف را،
و در خروش باز و بلند و رهایشان،
سلام می کنند،
وقتی که جسم سیلوارشان
به ناگهان
بر سنگها و دره های تنگ می کوبد.

و پخش می شود باز
در بازوان پر توان دره های باز،
بانگ سلامشان.

آنجا سپید رعد و سیاهی،
در یک افق به هم سلام می کنند،
با آذرخش گر گرفته قلبهایشان.

اینجا به هم سلام می کنند،
ارواح پست ترسو
در پستوی سیاه ریا کاری .
درهای رنگ رنگ
آیینه ها دو رو

آیینه های روح پشیمانند . . .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)