storyدیشب دوباره خواب حسام را دیدم. اولین بار که حسام را دیدم با هم راهنمایی میرفتیم. پدرش افسر ارتش بود و با مادر حسام از تهران به شیراز منتقل شده بودند. ریاضی‌ من بهتر بود و املای حسام بهتر از املای من. زنگ ریاضی‌ که می خورد می آمد پیش من جایش را با بغل دستی‌ من عوض میکرد. من و حسام هر دو سر نیمکت می‌نشستم و بغل دستیم مثل همهٔ بچه‌ها عشق سرنیمکت نشستن داشت. تا حسام از یک ردیف جلو اشاره می کرد، این پسر بغل دستی من مثل کش قیطونی میپرید میرفت سرنیمکت تا حسام بیاید پیش من وسط بنشیند که سر کلاس ریاضی‌ به حسام کمک کنم. وقتی‌ هم امتحان داشتیم، من دیگر کارم را بلد بودم. جواب‌ها را آنقدر بزرگ می‌ نوشتم که حسام از دور به خوبی ببیند. روزهایی هم که املا و انشا داشتیم ماجرا برعکس بود. من میرفتم جایم را با شاگرد وسطی کنار حسام عوض می‌کردم تا بهره‌ای از استعداد حسام در املا و انشا ببرم. همیشه برای موضوع های انشا آمادگی داشت و زود شروع می کرد به نوشتن. هیچ کدام از ما علاقه ای‌ به فوتبال نداشتیم برای همین زنگ‌های ورزش تنها توی کلاس مینشستیم و ریاضی‌ تمرین میکردیم. هر سه سال راهنمایی‌ هر روز پیش هم بودیم، حتا تابستان ها. بعد از زنگ های آخر من با سرویس میرفتم خانه و حسام هم با مادرش می‌رفت. یک روز حسام از من خواست به خانه شان بروم تا با هم درس بخوانیم. وقتی با هم‌ رسیدیم خانه، پدرش خانه نبود. یک عکس بزرگ از پدرش با لباس و جذبه ی نظامی به دیوار نصب شده بود که جرات بازیگوشی را از ذهن ها دور می کرد. مادر حسام حسابی‌ پذیریی‌ کرد و ما توی اتاق حسام سرگرم ریاضی‌ خواندن بودیم. مادر حسام می گفت توی این چند سال که به شیراز منتقل شده اند. حسام دوست صمیمی‌ نداشته است و از این بابت خیلی‌ خوش حال بود که ما با هم صمیمی بودیم.
چند صفحه که نوشتیم حسام گفت، “خسته شدم” و رفت روی تختش دراز کشید. و از من هم خواست که کنارش دراز بکشم. سرش را روی بازوی من گذاشت و هر دو به سقف نگاه میکردیم.
در دبیرستان، حسام که املا و انشایش خوب بود به امید مهندسی رفت رشتهٔ ریاضی‌، و من که ریاضیاتم خوب بود به عشق پزشکی رفتم رشته تجربی‌. کمتر همدیگرو میدیدیم معمولا زنگ های تفریح یا توی راه دبیرستان. همیشه فکر اینکه شاید او دوست‌های جدید پیدا کرده بود که حتما ریاضیاتشان بهتر از من بود آزارم میداد. چند بار خواستم دل را بزنم به دریا و راحت با حسام حرف بزنم، اما تصویر پدر نظامی اش ترس جدا شدن از حسام را بر من غالب می کرد.
سال آخر دانشگاه در بخش گوش، حلق و بینی‌ مردی بیهوش و سالخورده بیمار من بود. روز اول همراه یک خانم به بخش آوردنش. خانم تا با من حرف زد من را شناخت و پرسید، “پسرم، تو دوست حسام نیستی‌؟”. هر دو خوش حال شدیم. مادر حسام از اینکه آشنایی توی بیمارستان پیدا کرده بود، و من خوش حال از اینکه یک آشنای قدیمی‌ را پیدا کردم. حسام در دانشگاه آزاد مهندسی‌ میخواند. چون میدانستم آشنای دیگری ندارند، شبها از بخش خودم میرفتم یک سر به پدر حسام میزدم به این امید که شاید حسام هم بیاید برای دیدن پدرش و ما باز دیداری تازه کنیم ولی‌ پدرش به بیمارستان دیگری‌ منتقل شد و من هم پدر و مادر حسام را دیگر ندیدم. تا اینکه چند ماه پس از تمام شدن درسم حسام را توی تاکسی دیدم. سریع سر صحبت را با خوشحالی‌ باز کردیم. از پدرش پرسیدم و حسام هم از کمک توی بیمارستان تشکر کرد و گفت که پدرش چند ماه پیش از آن بخاطر سرطان حنجره از دنیا رفت. دیگر حرفی‌ به ذهنم نمیرسید بگویم. مسیر حسام کوتاه بود و زود پیاده شد. موقع پیاده شدن شمارهٔ موبایلش را داد که با او تماس بگیرم. از شوق عصر همان روز زنگ زدم و حسام دعوت کرد بروم خانه شان. با خنده گفتم،“ باز هم سوال ریاضی‌ داری، آقای مهندس؟” آرام خندید و گفت، “آره! خیلی‌ زیاد”. نشانی‌ جدیدشان را نداشتم برای همین یک جایی‌ قرار گذاشتیم که همدیگر را ببینیم. از آنجا تا خانه را پیاده رفتیم. توی راه حسام کمی از خودش گفت که هنوز مهندسیش تمام نشده و مادرش شیراز نیست و برای کارهای حقوقی درگذشت پدرش برگشته به تهران. گفت یکی‌ از همکلاسی‌های دانشگاهیش هم آن شب می آید و دورهم خوش می‌گذرد. از همکلاسی اش که گفت مضطرب شدم. وقتی رسیدیم حسام شام را آماده کرد و دوست حسام برای خودش سیگاری بار می گذاشت. از حسام پرسیدم ،”ازدواج کردی؟” همانطور که غذا درست می کرد زیر چشم یک نگاه انداخت و با پوزخند گفت، “ازدواج! نه نکردم” شام را که خوردیم تا نیمه‌های شب گپ زدیم و از گذشته، آینده، تاریخ، سیاست و رویای آزادی حرف زدیم. حسام هم سیگاری‌هایی‌ که دوستش درست کرده بود را پک می زد و دودش را یک وری می داد تو هوا. هنوز سیگاری‌ها تمام نشده بودند که حسام گفت، “من خسته شدم. میروم دراز بکشم” و به دوستش هم گفت اگر می‌خواهد بخوابد برای او جداگانه رختخواب هست. به من هم گفت می‌توانم توی اتاق حسام بخوابم. وقتی‌ رفتم توی اتاقش همه چیز مثل موقعی بود که راهنمایی می‌رفتیم، فقط تختش بزرگتر شده بود.حسام روی تخت دراز کشیده بود و از زندگی‌، از ترس و از خفقان می نالید. توی اتاق حسام بغیر از تختش جایی‌ دیگر برای خوابیدن آماده نکرده بود. همانطور که از گذشته تعریف می کرد و می نالید گفت، “دیدی آخرش ریاضی‌ تو ما را به کجا رسوند؟” لبهٔ تخت نشستم و گفتم، “ولی من از املا و انشا تو استفاده نکردم.” همانطوری که حسام بالشتش را درست می کرد طعنه آمیز گفت، “هیچ وقت دیر نیست.” بعد از سال ها دوباره دوتایی کنارهم دراز کشیدیم. حسام دست من را صاف کرد و دوباره سرش را روی بازویم گذاشت، ولی‌ این بار سقف تاریک بود و ما به یکدیگر نگاه میکردیم؛ با دو دلی؛ با ترس.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)