محمدعلی دادور متخلص به فرهاد شاعر ایرانی متولد ۱۳ فروردین ۱۳۲۹ در اصفهان بود.

او بیش از چهار دهه شعر سرود و یکی از شاخصه‌های نسلی است که با نگاهی شاعرانه تغییر و تحولات عظیم چند دهه‌ی گذشته را شاهد بوده ‌و در آثار خویش تحلیل و ترسیم کرده‌اند.

او، کارشناسی تاریخ از دانشگاه اصفهان داشت و چند سالی نیز در نیشابور به عنوان معلم تاریخ انجام وظیفه کرد.

سرانجام او در ۲ خرداد ۱۴۰۰ درگذشت.

 

 

از او کتاب های زیر روانه بازار شده است:

– مجموعه شعر “پرواز در طوفان” در قالب مثنوی کوتاه – نشر روزگار.

– مجموعه شعر “آواز قرن” شامل یک مثنوی بلند سیاسی – نشر روزگار.

– مجموعه شعر “بی بهار شکفتن” در قالب غزل – نشر روزگار.

– مجموعه شعر “آواز ققنوس” در قالب غزل – نشر نهفت.

– مجموعه شعر “کودکان صاعقه” شامل ۱۰۵ قصیده با موضوع آزاد.

همچنین؛ او به ویراستاری ترجمه‌ی چندین نمایشنامۀ ارزشمند از جمله «سیاه زنگی‌ها» اثر ژان ژنه و «کاندیدا» اثر برنارد شاو و همچنین کتب دیگری چون «ادب المقارن» از دکتر غنیمی هلال، پرداخته‌ بود.

 

 

 

▪︎نمونه اشعار:

 

(۱)

سنگِ هوشیاری

 

آن عقابم خسته و پر سوخته

چشم در چشمِ افق­‌ها دوخته

می­‌رود خورشید را پیدا کند

بال در بالِ افق، پَر، وا کند

شوقِ اوج، از جا بلندش می­‌کند

سست­بالی، پای­بندش می­‌کند

می­‌خورَد بر سنگِ هشیاری، سرش

غرق در خون می­‌شود بال و پرش

می­‌کشد پر در خیابانِ خیال

بال می­‌کوبد به دیوارِ محال

خاطرم، امروز را باور نداشت

خود خیالی این­چنین در سر نداشت

چون فریبم خویش را با خاطرات؟

تلخیِ مِی را نمی­‌گیرد نبات

هرچه می­‌گویم که خوش­بین باش، مَرد

باز می­‌آشوبدم این موجِ درد

آتشم در سینه، گُرگُر می­‌کند

دودِ آهم، خانه را پُر می­‌کند

ببرِ سوزن­‌ خورده­‌ام در کوهسار

نیست از فریاد، یک­‌ آنم قرار.

 

 

 

 

 

(۲)

خاک نیشابور

 

شهر نشابور است خاکِ فتنه‌باران

دیباچه‌ی خونینِ تاریخِ سواران

با دیده‌بانِ باره‌ی  ویرانه‌اش مرگ

اینجا غریب افتاده است از روزگاران 

اینجاست آنجایی که تن شسته است عرفان

در ژاله بار دیده شب‌ زنده‌داران 

اینجاست از عطر نسیم شعر خیزش

سرمست می‌گردید جانِ هوشیاران

هنگامه است از قیل و قال مکتبی‌ها

هر گوشـه‌اش در خلوت شب‌های تاران 

جوشد ز خاکش در کَران دورِ ایام

از دوزخ قحطی صدای مُرده‌ خواران 

در دامنِ غمرنگِ بینالود خفته است

چونان نِگاه ساکتِ چشم‌انتظاران 

با شوکتِ جادو طرازِ شادیاخش

افسونگر چشم حریصِ شهریاران 

در سینه‌اش محبوس زیر سقف آوار

شور و غریوِ نوش، نـوشِ مِی‌گساران 

با مخملِ زرتارِ گندم‌زارهایش

در شعله‌ی خشـمِ غُزان، آن نابکاران

سُم‌ضربه‌ی اسبِ غرورِ قوم تاتار

آید بگوش، از سنگ سنگِ کوهساران

… 

 

گردآوری و نگارش:

#سعید_فلاحی (زانا کوردستانی)

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)