اگر ملاک خوشبختی را احساس شاد بودن بدانیم در این صورت برای خوشبخت بودن الزاما نیازی نیست که دشمنان مان را شکست داده باشیم یا از آن ها انتقام گرفته باشیم یا پرستیژ اجتماعی کسب کرده باشیم یا اموال زیادی اندوخته باشیم یا… فقط کافی است شاد باشیم.

چه فرآیندی منجر به ناشادی می شود؟ چرا گفته اند: (( فکر معقول بفرما! گل بی خار کجاست؟ ))

چرا حتی هنگامی که در کودکی برای پدر جایگاهی عظیم و خدایی قایل بودیم و او را پناهگاه خود می دانستیم باز هم زندگی بدون نگرانی نداشتیم؟ چه چیزی ما را نگران می کرد؟ چرا در آموزه های دینی سفارش شده که مومن باید همیشه در حالت خوف و رجا ( بیم و امید ) نسبت به خدا به سر ببرد؟ چرا قرار نیست آرام بگیریم؟ اصطلاح (( روان پویشی )) به همین پویایی روان اشاره دارد. روان ما مدام در تلاطم است. تلاطمی برای رسیدن به آرامش و آرامشی که ظاهرا قرار نیست پایدار بماند چرا که همواره در (( دوگانگی )) خودش را تعریف می کند. همواره یا با مهر مواجه است یا با خشم یا با عشق مواجه است یا با نفرت یا با امید به دنیا می نگرد یا با ترس… ما اغلب خودمان و جهان اطراف مان را با دوگانگی می شناسیم و طبقه بندی می کنیم. گویی برای شناخت خود و جهان هیچ (( ساختار )) شناختی دیگری وجود ندارد.

یک بار به خانمی که شخصیتش حول محور پدرش شکل گرفته بود گفتم:

پدرت را به یکی از بیابان های ذهنت ببر، یک چاله بکن و در آنجا دفنش کن. حالا از آن بیابان بیرون بیا و بگو چه چیزی از تو باقی مانده؟

گفت: هیچی.

گفتم: این هیچی خودت هستی. همه ماجرا همین هیچی است.

کاری که از آن خانم خواستم، همان چیزی است که آن را پدرکشی می نامم. گاهی ممکن است فقط با یک پدر کشی به حالت (( خالی بودن )) برسیم اما خالی بودن یک نتیجه یا مقصد و هدف نیست بلکه یک مسیر و روش و فرآیند است. ممکن است برای چند لحظه ذهن ما به حالتی برسد که بتوانیم آن را خالی بودن ذهن مان بنامیم ولی ماندگاری این حالت معمولا ممکن نیست.

 بنابراین نمی توانیم ادعا کنیم که ذهن ما خالی شده و ما برای همیشه از یک مرحله شناختی به مرحله شناختی دیگر وارد شده ایم. نماد یین و یانگ از نظر من اعترافی به دوگانگی های ذهن است. رسیدن از دوگانگی به (( هیچ گانگی )) یک مسیر و روش و فرآیند است.

حرکت تائوبه سوی بازگشت است.

راه تائو تسلیم است.

 

همه چیز از هستی زاده می شود

و هستی از نیستی.

 

آیا با بازگشت آن خانم به زمانی که هنوز پدر نداشت موافقید؟ آن خانم زمانی که پدر نداشت در عالم هستی بود یا نیستی؟ آیا آن خانم بدون تسلیم شدن در برابر پذیرش واقعیت می تواند به نیستی برسد؟  آیا موافقید (( هیچ گانگی )) را (( نیستی )) بنامیم؟ آیا هستی همان شادی است؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)