unnamed 3لباس قرمز رنگی پوشیده که سرمای ناگهانی این روزها را جبران نمی کند. روی شلوار قرمز رنگش هم پارچه توری قرمزی را پوشیده که به یک دامن بلند شبیه است. لباس هایش به هیچ وجه با آنچه از حاجی فیروز در خاطر داریم سازگار نیست، اما صورت سیاه شده، دایره زنگی که در دست دارد، همراه پرهیبتش که تنبک می زند، و رقص نامشخصی که در بین خودروها می کند، او را حاجی فیروز بی رقیب این بزرگراه کرده است.
افرادی شبیه به این جوان بیست و چند ساله را این روزها در بسیاری نقاط شهر می توان دید، یکی از همان هایی که گاهی سی دی موسیقی می فروشند، همزمان با هالووین صورتک های ترسناک می فروشند، و البته روز ولنتاین هم قلب های پلاستیکی با رقص نور عرضه می کنند!
امسال البته به این جمعیت تعداد بیشتری اضافه شده و کودکان هم حضور معناداری یافته اند، همان کسانی که برخی سایتهای خبری آنها را کودکان کار می نامند. این مشاغل هزار رنگ در سالهای اخیر راه کسب درآمد تعداد زیادی از این افراد است که گویا در پشت پرده به وسیله شبکه ای منظم حمایت می شوند. تغییر هماهنگ محصولات و خدماتی که سر چهار راه های شهر ارائه می شود، کمتر تردیدی در هماهنگ بودن فعالیت ها به جا می گذارد، اما بود و نبود یک شبکه حمایتی خودساخته برای این افراد تنها وسیله ای برای بحث های بی فایده مدیرانی است که در عوض اقدام برای رفع مشکل این افراد، به تشریح چندین و چندباره مشکل می پردازند.
رقصیدن یا همان حرکات موزون، در قاموس جمهوری اسلامی عمل ناپسند و مجرمانه ای است، اضافه شدن آلات موسیقی و ترکیب کردن آنها با یکدیگر آن هم در وسط بزرگراه ها حتما باید این کار ناپسند را در زمره کارهایی قرار می دهد که واجد شرایط لازم برای ممانعت از ادامه انجام آن است. اما گویا کسانی فهمیده اند مشکل ریشه دارتر از آن است که با بگیر و ببند حل شود.
برای من که در خودروی گرم و راحت در جریان ترافیک روزانه شاهد این رقص ناموزون! هستم، تنها دقایقی سرگرمی ایجاد شده است که آن هم دیری نمی پاید. تنها تماشاگران نیستند که این طنازی ها را با بی حوصله گی مشاهده می کنند، مجریان برنامه نیز رمق و نشاطی ندارند. آشکار است که رقص جوان تنومند برای خودش هم نامطبوع است. شلختگی و درماندگی نه تنها در لباس و حرکات بدن، بیش از همه در چهره وی به خوبی دیده می شود. جوان شوخ و خوشحالی که شیشه خورو را پایین کشیده و به کنایه می گوید “کلاه بوقی نداری، صورتت هم که درست سیاه نکردی، رقص هم بلد نیستی، ممکنه یه پولی بگیری و نرقصی؟” در جواب می شنود، “تو پول بده من هرکاری می کنم “، وقتی اسکناس پانصد تومانی را می گیرد ادامه می دهد “تف به روی اونی که من را برای پانصد تومن به رقص انداخته”، جواب می گیرد که . . .
درست می گفت، حاجی فیروزهایی که می شناختیم، شاد بودند، لباس گل گلی داشتند، کلاه بوقی و صورت سیاه شده داشتند، اشعار نوروزی می خواندند، و رقص دلنشینی هم انجام می دادند، روزگاری که این باشد حاجی فیروزش هم همین است. آن حاجی فیروزها گرچه می خواندند که :
حاجی فیروزه / مال نوروزه / سالی یه روزه
ولی سالی یک روز نبودند، از هفته های قبل از تحویل سال می آمدند، خوش بودند و خوشی می آفریدند، بیش از یک روز می ماندند، و در طول روزهای تعطیل هم که بازار دید و بازدید گرم بود، توی کوچه و خیابان حاضر بودند، لبخندی بر لب ها می نشاندند، و البته انعامی هم می گرفتند؛ یکی بودند از مجموعه متنوع شادی آفرین های متعارف جامعه.
این روزها اما حاجی فیروزها نه خودشان شادند، نه تماشاگران، و نه کارهایشان شادی آفرین. روزهای متمادی است که در مسیر و چهار راه های شلوغ دیده می شوند، یک روزه نیستند، اما هستند، به اندازه همه گرفتاری های کوچک و بزرگی که همه داریم خواهند ماند، در کنار ما، درست توی چشم شهر، سیاهی صورتشان را پاک می کنند، لباسهای ناجور قرمز رنگ را کنار می گذارند، یرای لقمه نانی به رقص نمی آیند، و اجناس بنجل را با سماجت به قیمتی گزاف در شلوغی چهار راه ها می فروشند. به پاس لحظات خوبی که در بهار انتظار می کشیم، با این حاجی فیروزها مهربان باشیم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)