روز هفتم اسفند مصادف با سی امین سالروز تیرباران ناخدا بهرام افضلی است. دریادار بهرام افضلی یکی از چهره های ماندگار مبارزان عدالتخواهی است که در همان سال های نخستین حاکمیت جمهوری اسلامی تا پای جان بر آرمان های انسانی و عدالتخواهانه خود پای بند ماند، شلاق و شکنجه را تحمل کرد ولی حاضر نشد در مضحکه تلویزیونی دستگاه امنیتی رژیم در چهره مبارزی شکست خورده و ثناگوی خمینی ظاهر شود. ناخدا افضلی فرمانده وقت نیروی دریایی ایران درحالی که می دانست در دادگاه نظامی، حجت الاسلام ری شهر به نام جمهوری اسلامی وی را به جوخه اعدام خواهد سپرد، با شهامت از چپ بودن و تعلق خود به حزب توده ایران سخن گفت و بر این نکته تاکید کرد که در تمام عمر خود پیوسته در جستجوی آزادی و عدالت بوده و دراین راه به ضرورت وجود نیروی چپ برای دفاع از محرومان در جامعه رسیده است.

بهرام افضلی همراه با شماری از افسران بلند پایه ارتش، در جریان یورش دوم رژیم برای به بند کشیدن کادرها و اعضای حزب توده ایران دستگیر شد. یورش دوم سپاه پاسداران به حزب از هفتم اردیبهشت ۶۲ آغاز شد. دریادار افضلی را ماموران رژیم درحالی که وی در مقام فرمانده نیروی دریایی برای دیدار و مشاوره با خامنه ای رئیس جمهور به تهران فرا خوانده شده بود، دستگیر کردند. 

روزهفتم اسفند سال ۶۲، بهرام افضلی فرمانده نیروی دریایی، سرهنگ بیژن کبیری فرمانده نیروهای هوابرد (کلاه‌ سبزها)، سرهنگ هوشنگ عطاریان یکی از فرماندهان عالی‌رتبه جنگ و مشاور وزیر دفاع، سرهنگ حسن آذرفر استاد دانشکده افسری و معاون پرسنلی نیروی زمینی، شاهرخ جهانگیری عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده و از مسئولان سازمان نوید، ابوالفضل بهرامی نژاد، محمد بهرامی نژاد، فرزاد جهاد، غلامرضا خاضعی، و خسرو لطفی از کادرهای حزب توده به جوخه اعدام سپرده شدند. چهره هایی که نقش و کارنامه درخشان آنان در دفاع از کشور و حقوق مردم ایران، در پس سایه سیاست حزب توده ایران نادیده گرفته می شود. خاطرات فرزند ارشد ناخدا افضلی و حمید احمدی از همکاران بهرام افضلی که شجاعت را با فروتنی، رزمندگی را با درایت، مردم دوستی را با عدالتخواهی توام داشت و از فرماندهی ی نیروی دریایی ایران تا پای چوبه اعدام رفت، تصویر قابل لمس تری به دست می دهد.

afzali

***

خاطرات دکتر حمید احمدی، از همکاران سابق ناخدا افضلی

درباره جریان انتخاب فرمانده نیروی دریایی: اواسط خرداد سال ۱٣۵۹ بود که در دفتر رئیس جمهور وقت، آقای ابوالحسن بنی صدر، درباره وضع آشفته ارتش صحبت می کردیم.
در آن ایام، نشانه‌هایی از حمله نظامی ارتش عراق به ایران دیده شده بود. تجاوزات مرزی و حتی هوایی پراکنده و هم چنین برخی عملیات تخریبی از سوی عوامل آنان در این سوی مرز در خوزستان انجام می شد. در آن روزها، به دفتر رئیس جمهوری برای گفت و گو دعوت شدم. سرهنگ هدایت الله حاتمی مشاور اطلاعاتی-امنیتی دفتر رئیس جمهوری و یکی دو نفر دیگر هم در این گفت و گو شرکت داشتند. در این جلسه، بر این نکته تأکید کردم که : دریادار طباطبایی که در سمت فرماندهی نیروی دریایی قرار دارد، خودش هم ادعای داشتن چنین سمت و مسئولیتی را ندارد. به طور مشخص تأکید کردم که در یک وضعیت احتمالی جنگ، او توان فرماندهی نیروی دریایی را نخواهد داشت.

بنابراین، برای سر و سامان به وضع آشفته فعلی در نیروی دریایی لازم است هرچه زودتر فرمانده جدیدی به جای وی انتخاب شود. چند روز بعد، از دفتر رئیس جمهوری به من تلفن زدند که برای مشورت به آنجا بروم. از من خواستند تا بررسی کنم و فرمانده جدیدی را برای نیروی دریایی معرفی کنم، کسی که توان فرماندهی نیروی دریایی را در یک شرایط حساس داشته باشد. من با ناخدا محسن بیدگلی که هم خانه بودیم (او در فاجعه کشتار بزرگ تابستان سال ۱٣۶۷ اعدام شد) صحبت کردم. معیار ما برای انتخاب، چند نکته بود. فرمانده نیروی دریایی باید با انقلاب موافق باشد، از تخصص حرفه‌ای برخوردار باشد و نیز از سلامت اخلاقی و در بین پرسنل به عنوان چهره ای خوش نام شناخته شده باشد. بدین ترتیب دو نفر را برای فرماندهی نیروی دریایی به دفتر رئیس جمهوری معرفی کردم: ناخدا بهرام افضلی و ناخدا مصطفی مدنی نژاد. بعد از معرفی آنان، سرهنگ هدایت الله حاتمی از من پرسید که از نظر سابقه خدمت، کدام یک از این دو ارشد هستند. گفتم ناخدا افضلی ۲ تا ٣ سال ارشد است.

س: می‌دانستید که ناخدا افضلی توده‌ای است؟ 

ج: نه ناخدا افضلی و نه ناخدا مدنی نژاد را به عنوان افسرانی که دارای تمایل سیاسی باشند نمی شناختم. با مدنی نژاد در جریان مسایل بعد از انقلاب آشنا شده بودم و می‌دانستم که با انقلاب توافق دارد و به نظرم می‌رسید که تا حدودی گرایش مصدقی دارد البته نه به عنوان فعال سیاسی طرفدار جبهه ملی. ناخدا افضلی را هم به عنوان یک دکتر مهندس در نیروی دریایی و کسی که با انقلاب توافق دارد می شناختم. او در سمت مسئولیت معاونت پرسنلی نیروی دریایی، جزو کسانی بود که تلاش می‌کرد از پاک سازی های ناشی از غرض ورزی های بی رویه جلوگیری کند و خاصه با پاک سازی افسران متخصص نیروی دریایی مخالفت می کرد. شناختم از او در همین حد بود. او قبل از انقلاب در معاونت لجستیکی نیروی دریایی کار می‌کرد و با حوزه تخصص دریایی من که در معاونت عملیاتی ستاد نیروی دریایی کار می کردم، ارتباطی نداشت. بعدها در مهاجرت سیاسی در افغانستان و از طریق روزنامه های کیهان و اطلاعات که جریان محاکمه افسران و نظامیان توده‌ای را چاپ می کردند، فهمیدم که ناخدا افضلی توده‌ای است.
در دوره جنگ ایران و عراق، ناخدا بهرام افضلی چند مصاحبه و سخنرانی کرده بود که این گمان را در من به وجود آورد که احتمالاً می‌تواند گرایش توده‌ای داشته باشد ولی تا آخر که هنوز از ایران خارج نشده بودم نمی دانستم که گرایش به حزب توده دارد و نیز با حزب در ارتباط است.

برگردم به آنچه می گفتم. چند روزی بعد از معرفی ناخدا افضلی و ناخدا مدنی نژاد، ساعت ۹ صبح یکی از روزهای خرداد سال ۱٣۵۹ بود که از دفتر رئیس جمهوری به من تلفن زدند که به اتفاق ناخدا افضلی برای دیدار و گفت و گو با آقای بنی صدر به دفتر رئیس جمهوری برویم. همان روز با هما همسرم قرار داشتم تا به اتفاق هم برای انتخاب بخشی از وسایل زندگی‌مان به چند فروشگاه سری بزنیم. سریع به دفتر ناخدا افضلی که آن موقع در شغل معاون پرسنلی نیروی دریایی بود رفتم. برای اولین بار بود که با ناخدا افضلی صحبت می کردم. وارد دفتر کارش شدم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم: شما را برای دیدار و گفت و گو با رئیس جمهور دعوت کرده اند. قدری تعجب کرد که این دعوت چرا از طرف من به او ابلاغ می شود. برای اینکه او را از تعجب بیرون بیاورم گفتم: من مشاور نظامی دفتر رئیس جمهوری هستم. گفت: من کتاب جنگ “اعراب و اسرائیل” شما را خوانده ام. به نوعی خواست بفهماند که مرا از قبل می شناسد. به هما تلفن زدم و گفتم که در همان ساعت قرارمان، حدود یک ساعتش را باید به انجام وظیفه‌ای بگذرانم و بعد از آن به کارهایمان می رسیم. حدود ساعت ۱۲ با اتومبیل ب ام و مغز پسته ای رنگ ناخدا افضلی به محل قرار با هما جلوی سینما امپایر رسیدیم و از آنجا به اتفاق هم به دفتر رئیس جمهوری رفتیم. هما در اتومبیل در انتظار ماند تا حدود یک ساعت بعد برگردیم. آن روز در دفتر رئیس جمهوری به ناهار دعوت شدیم که فکر می‌کنم عدس پلو بود و خیلی ساده. گفت و گو شروع شد و پرسش هایی از طرف رئیس جمهور طرح شد و ناخدا افضلی با دانش نظامی و توانایی خاصی توضیحاتی داد.

دو سه روز بعد از این دیدار بود که باز هم به دفتر رئیس جمهوری دعوت شدم. آقای بنی صدر حکم ناخدا دکتر بهرام افضلی را به سمت فرماندهی نیروی دریایی ایران و ناخدا مصطفی مدنی نژاد را به سمت جانشین فرماندهی نیرو، به دستم داد. سریعاً به محل کار ناخدا افضلی رفتم و حکم فرماندهی نیروی دریایی ایران را به او تقدیم کردم و به او تبریک گفتم. بعد از آنکه ناخدا افضلی آن حکم را خواند شادی تمام چهره اش را پوشاند. از او سوال کردم چه کسی را برای جانشینی تان در نظر دارید؟ ناخدا افضلی فهمید که من در معرفی او به عنوان فرمانده ی نیروی دریایی نقش داشتم و یا لااقل این‌گونه تصور می کرد. با صمیمیت گفت: شما چه کسی را؟ گفتم نظر شما راجع به ناخدا مدنی نژاد چیست؟ گفت: افسر کاردان و جالبی است و یقیناً یکی از انتخاب های اول من است. گفتم خوشحالم که که شما هم این نظر را دارید. البته اگر شخص دیگری را هم در نظر داشته باشید، مراتب را به اطلاع رئیس جمهور می‌رسانیم و مطمئناً با پیشنهاد شما موافقت خواهد شد. کاملاً نشان داد که با جانشینی ناخدا مدنی نژاد توافق دارد. حکم مدنی نژاد را تقدیم او کردم.
به هر روی، زندگی و تجربه نشان داد که انتخاب آن دو چهره ی نظامی، انتخاب درستی بود و آنان نقش تاریخی یی در جنگ دریایی ایفا کردند. هفتاد و دو روز بعد از حمله نظامی عراق به ایران، در یک عملیات تاریخی و ماندنی در تاریخ جنگ ایران و عراق، نیروی دریایی عراق را نابود کردند.

س: اشاره تان لابد به عملیات “مروارید” است که در مقاله تان “فاجعه ی جنگ هشت ساله ی ایران و عراق فراموش شدنی نیست”، به آن پرداخته اید. عملیاتی که طراحش ناخدا افضلی بود. نه؟
ج: بله، عملیات “مروارید” در روز ۷ آذر ۱٣۵۹ انجام شد. اجازه بدهید تا نقش نیروی دریایی ایران را در این نبرد از زبان فرمانده کل قوای وقت روایت کنم که می گوید: “حق این است که دو هفته و بلکه سه هفته ی اول جنگ، کار اصلی را نیروی هوایی و هوانیروز انجام داد. در دریا هم نیروی دریایی، کار نیروی دریایی صدام را ساخت که تأثیر بسیار بر جنگ بر جا گذاشت. زیرا کشورهای عرب را مطمئن ساخت که دریا در دست ایران است. شاید یک عامل از عوامل حاضر شدن به پرداخت غرامت این اثر بود.”

فکر می‌کنم لازم است که به اختصار درباره ی عملیات مروارید توضیح بدهم تا ابعاد این نبرد تاریخی و اهمیت آن بیشتر مشخص شود. آنانی که با تاریخ نظامی و جنگ آشنایی دارند، به خوبی می‌دانند که نقش فرمانده نظامی در جنگ و هم چنین اهمیت برخی نبردها در سرنوشت جنگ چگونه است. مثلاً می‌دانیم که نبرد استالینگراد و شکست آلمان نازی در این نبرد، مسیر و سرنوشت جنگ را به سوی شکست بعدی ارتش هیتلری رقم زد. در جنگ ایران و عراق، بدون پیروزی عملیات مروارید نه تنها آزادسازی خرمشهر در ٣ خرداد ۱٣۶۱ ممکن نبود، بلکه به طور یقین حداقل خوزستان از ایران جدا شده بود. برای روشن شدن ابعاد مسأله باید توجه کرد که بارگیری و تخلیه کالا برای کشور عراق از طریق بندر ام القصر خارج از اروندرود (شط العرب) انجام می گرفت.

با پیروزی عملیات مروارید راه عراق به دریا بسته شد یعنی امکان ورود و صدور کالای آن کشور که بخش اعظم آن از طریق دریا انجام می‌گرفت ناممکن شد. دومین ضربه ی استراتژیکی که به واسطه ی این عملیات به عراق وارد شد قطع صدور نفت آن کشور بود. صدور نفت عراق در آن زمان از طریق دو سکوی عظیم نفتی به نام های البکر و الامیه در مصب اروندرود انجام می گرفت. در عملیات مروارید این سکوهای نفتی منهدم شدند و صادرات نفت آن کشور از این طریق ناممکن گردید. عملیات مروارید به فرماندهی ناخدا افضلی و نیز تحت فرماندهی عملیاتی ناخدا مدنی نژاد که بنا به تصمیم ناخدا افضلی و به منظور هدایت عملیات دریایی در پایگاه دریایی بوشهر مستقر شده بود به اجرا در آمد. سرفرماندهی عملیات در دریا با ناخدا همتی فرمانده ناوچه موشک انداز پیکان بود.

روز ۷ آذر ۱٣۵۹ نقطه ی اوج عملیات بود. در این روز یازده فروند از یگان های شناور عراق، به قعر دریا فرستاده شد و از آن مقطع تا پایان جنگ، نیروی دریایی عراق از حیز انتفاع افتاد و جریان صدور نفت و ورود کالا از طریق دریا قطع گردید. در آخرین مراحل نبرد دریایی و به هنگام بازگشت به پایگاه دریایی بوشهر، ناوچه پیکان مورد اصابت یک موشک عراقی قرار گرفت و غرق شد و ناخدا همتی در آن نبرد دریایی جان باخت. از آن پس، روز ۷ آذر روز نیروی دریایی ایران نام گذاری شده است.

خاطرات فرزند نخست بهرام افضلی

یکی از روزهای تابستان ۱٣۵۹ و تقریباً چند ماهی قبل از شروع جنگ ایران و عراق بود، با پدرم از مدرسه به خانه باز می‌گشتیم و او در حین رانندگی مسائلی را با من در میان گذاشت که تا به حال در آن مورد با هم صحبت نکرده بودیم. همیشه موقعی که با هم تنها بودیم، از مسائل مختلف زندگی، انقلاب و مشکلات جامعه با من صحبت می کرد، ولی مسأله ای که او آن زمان بیان کرد این بود که در صورت وقوع جنگ اگر من نبودم، تو باید بتوانی از مادر و برادر کوچکتر خود مواظبت کنی و مراقب باشی که به آن‌ها صدمه ای نرسد و باید به یک جایی امن بروید که بتوانید جان خودتان را نجات دهید و یکی دو تا راهنمایی و توصیه دیگر که در صورت احتمال وقوع جنگ وظیفه من چه خواهد بود.

در آن روز من به این مسأله و صحبت‌های پدر، زیاد توجهی نکردم و اصلاً به فکرم خطور نمی‌کرد که ممکن است در آینده‌ای نزدیک یک جنگ تمام‌عیار و طولانی بین ایران و یکی از همسایگانش آغاز شود که هشت سال به طول انجامد و باعث آن همه کشتار و خرابی شود.

متأسفانه پیش‌بینی و صحبت‌های پدرم خیلی زود به واقعیت انجامید و در روز ٣۱ شهریور ۱٣۵۹ جنگ آغاز شد. حدوداً حوالی عصر همان روز بود که به خانه رسیده بود و کسی هم در خانه نبود. تلویزیون را روشن کردم و گوینده تلویزیون، مشغول توضیحاتی در مورد تفاوت آژیر زرد و قرمز بود و بعد از این توضیحات، وضعیت آژیر قرمز از تلویزیون اعلام شد و درست چند لحظه بعد بود که صدای توپ‌های ضد هوایی و انفجار بود که به گوش می‌رسید و این اولین تجربه من جوان شانزده ساله بود که صدای توپ‌های ضد هوایی و انفجار را در واقعیت زندگی تجربه می کردم. بی درنگ از خانه خارج شدم و به کوچه رفتم. صدا های مهیب و ترسناک توپ‌های ضد هوایی و گلوله های قرمز رنگی بود که بی امان از زمین به طرف آسمان شلیک می شد. پدرم چند روز قبل از شروع جنگ دیگر به خانه نیامده بود و در ستاد نیروی دریایی در تهران بود.
دوباره به خانه برگشتم و به خاطر ترس از انفجارها و صداهای مهیب و ترسناکی که مدام به گوش می‌رسیدند و برای نجات جانم به زیر زمین خانه رفتم و در زیر یک میز خودم را پنهان کردم و در تمامی این مدت بی‌اختیار پایه‌های میز چوبی که در زیر آن خود را حبس کرده بودم را گاز می گرفتم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم که دوباره به کوچه بازگردم چون احساس کردم در صورت بمباران خانه، کوچه و خیابان می‌تواند امن تر از زیر زمین خانه باشد. در آن موقع در منزل همسایه‌مان مراسم ازدواج و یا یک مهمانی بود که در اصلی خانه آن‌ها باز شد و مهمان‌ها از زن و مرد و پیر و جوان، سراسیمه و با ترس و وحشت در حال فرار به نقاط مختلف کوچه و خیابان بودند. یاد دورانی افتادم که بعد از زنگ تعطیلی مدرسه مان، بچه‌ها با هل دادن یکدیگر و جیغ زنان از مدرسه پا به فرار می گذاشتند. در همین حال و هوا بودم که خاله‌ام و شوهر او که در نزدیکی ما زندگی می‌کردند از راه رسیدند و من بی نهایت خوشحال از دیدن آنها، بقیه شب را با آن‌ها گذراندم.
مادر و برادر کوچکم قبل از شروع جنگ در خارج از ایران به سر می‌بردند و با شروع جنگ و به علت بسته شدن فرودگاه های کشور برای مدتی نتوانستند به ایران باز گردند و پدر حدوداً چند ماهی اصلاً به خانه نیامد. او در تمامی این مدت در ستاد نیروی دریایی در تهران به سر میبرد، گهگاهی راننده ای از نیروی دریایی می‌آمد و با گرفتن لباسها و لوازم مورد لزوم او خبردار می‌شدم که هنوز سالم و زنده است. یک روز همان راننده به دنبالم آمد و مرا با خود به ستاد نیروی دریایی در چهارراه قصر تهران برد. در زیر زمین ستاد و در اتاق جنگ بعد از چندین ماه دوری و ندیدن او، موفق به دیدارش شدم و هر دو بی نهایت خوشحال و شادمان از دیدار یکدیگر، نقشه های بزرگ و رنگی ایران و خلیج فارس بر روی دیوار و نقش نیروها و کشتی‌های دریایی ایران و عراق در یک ماکت بزرگ در وسط اتاق جنگ، مرا یاد فیلم های جنگی ای انداخت که تا آن موقع فقط در سینِما دیده بودم.

اولین عید بعد از شروع جنگ بود. نوروز ۱٣۶۰. در خانه بودیم و صحبت از عید و بازدید خانوادگی و برنامه‌ریزی برای دوران تعطیلات نوروزی. پدرم صحبت از رفتن به جبهه های جنگ و دید و بازدید پرسنل نیروی دریایی کرد. به دنبال صحبت‌های پدر به شوخی گفتم که دوست دارم در این سفر همراهت باشم و او هم بلافاصله خیلی جدی گفت هروقت خواستم بروم تو هم می‌توانی با من بیایی. چند روزی گذشت و من هم که اصلاً مسأله رفتن به جبهه ها را کاملاً فراموش کرده بودم، با پیشنهاد پدر روبرو شدم که گفت آماده رفتن برای فردا به طرف جنوب باشم. روز بعد با محافظین پدر و آجودان او با جت مخصوص فرمانده نیروی دریایی (پالکون) از تهران به طرف بوشهر حرکت کردیم و بعد از حدود یک ساعت در فرودگاه بوشهر بودیم. با آجودان پدرم که ناو سروان نیروی دریایی بود به پایگاه دریایی رفتیم. در نزدیکی پایگاه، دو کشتی “رافائل” و “میکل آنژ” ایتالیایی که در زمان شاه خریداری شده بودند به چشم می خوردند، که یکی از آن‌ها به علت اصابت موشک عراقی ها، به حالت نیمه غرق، نصفه در زیر دریا قرار داشت.

فردای آن روز با یک هلی کوپتر خیلی بزرگ و پر سر و صدای مدل “شنوک” آمریکایی که متعلق به نیروی دریایی بود که دو بال چرخان خیلی بزرگ در بالای هلی کوپتر به حالت عمودی قرار داشت، به طرف بندر شاهپور (بندر امام خمینی فعلی) حرکت کردیم. پدرم در طول پرواز در جلوی هلی کوپتر به همراه خلبان‌ها بود و من هم در قسمت “کارگو” هلی کوپتر همراه با تعدادی از نیروهای ارتشی که عازم جبهه بودند، قرار داشتم. به علت سر و صدای بیش از اندازه و گوش خراش هلی کوپتر تا چند روز بعد در گوشهایم سر و صدای عجیب و غریبی سوت می کشیدند. بعد از رسیدن، با فرمانده عملیاتی تکاوران نیروی دریایی، به همراه پدر و آجودان او با یک جیپ ارتشی راهی خط مقدم جبهه ها شدیم، به جایی رسیدیم که ابتدای منطقه نظامی بود و از آن به بعد تا خطوط مقدم جبهه، تحت کنترل نیروی زمینی ارتش و تکاوران نیروی دریایی بود و چون منطقه نظامی بود فقط نظامیان حق تردد و رفت و آمد را داشتند. بعد از ورود به منطقه نظامی، هرجا که نیروهای تکاور دریایی مستقر بودند، پدر از جیپ پیاده می‌شد و با تک تک سربازان، درجه داران و افسران دریایی و نیروهای ویژه تکاور مشغول صحبت، گفتن تبریک سال نوی نوروزی و ماچ و بوسه با آن‌ها می شد. هر چقدر که جلو می‌رفتیم صدای توپخانه عراقی ها بیشتر به گوش می‌رسید که با توضیح فرمانده عملیاتی تکاوران دریایی، متوجه شدم که این سر و صدای توپخانه عراقی ها مربوط به شلیک تانکهای آنان می باشد. رنگ و روی من حسابی پریده بود. به منطقه ای رسیدیم که به خاطر ورود پدرم به عنوان فرمانده نیروی دریایی، با شلیک چندین توپ به طرف عراقی ها از او استقبال نظامی به عمل آمد. حسابی ترسیده بودم و دلم می‌خواست که هرچه زودتر باز گردیم. پدر که متوجه این موضوع شده بود، گفت فقط می‌خواستم بیایی و به چشم ببینی که جنگ چقدر وحشتناک و فاجعه آمیز است.

بعد از پیمودن مسافتی به مقر فرمانده عملیاتی منطقه رسیدیم، یک کانتینر بزرگی در آنجا قرار داشت که کاملاً در زیر خاک مدفون شده بود. با قیمه پلویی نه چندان خوشمزه از ما پذیرایی شد و شلیک بی امان و پایان ناپذیر توپخانه عراقی ها همچنان ادامه داشت. در نزدیکی کانتینر، به علت انفجارها، دست یکی از نیروهای خودمان قطع شده بود. قرار شد پدر با فرمانده عملیاتی منطقه و چند نفر دیگر به طرف خط مقدم بروند و از من و آجودانش خواست که ما بمانیم و گفت شماها هنوز جوانید و ما عمرمان را کرده‌ایم و اگر قرار است اتفاقی بیفتد بهتر است که شماها آنجا نباشید، ولی ناو سروان جوان خیلی مایل بود که همراه پدرم باشد ولی به خاطر دستور نظامی او ماند و من هم از این پیشنهاد پدرم و ماندن و نرفتن با آنها بی اندازه خوشحال شدم. آن‌ها برای بررسی اوضاع و احوال خط مقدم و تبریک سال نو، به طرف خطوط مقدم جبهه عازم شدند که تقریباً حدود صد متر حد فاصل بین نیروهای ما و عراقی ها بود، ولی به هر جهت به خیر گذشت و بعد از مدتی بازگشتند.

عصر همان روز به ماهشهر بازگشتیم و قرار شد شب را در همان جا بمانیم. پدر با سرگرد تکاور که فرمانده عملیاتی تکاوران نیروی دریایی در منطقه بود برای برنامه‌ریزی و تدارک عملیات تهاجمی به طرف نیروهای دشمن تمامی شب را جلسه داشتند. فردای آن روز از ماهشهر به طرف بندر شاهپور (بندر امام خمینی فعلی) رفتیم و از آنجا به همراه همان هلی کوپتر “شنوک” به پایگاه دریایی بوشهر بازگشتیم و بعد از مدتی راهی تهران شدیم.
بعد از شروع جنگ، استراتژی نیروی دریایی ایران مبنی بر محروم کردن عراق در استفاده از راه آبی در خلیج فارس بود. به همین جهت در روز هفتم آذرماه ۱٣۵۹، تحت نام «عملیات مروارید» که پدرم در راس فرماندهی این نیرو و این عملیات قرار داشت. نیروی دریایی ایران در این عملیات بسیار وسیع و گسترده توانست عملاً نیروی دریایی عراق را تا پایان جنگ فلج و از هرگونه عملیات دریایی در خلیج فارس محروم کرده و نیروی دریایی عراق هرگز نتوانست بعد از این عملیات نقشی در خلیج فارس داشته باشد. در این عملیات «ناوچه پیکان» باعث غرق شدن چندین ناوچه عراقی شد و در پایان این عملیات «ناوچه پیکان» به همراه فرمانده ناوچه و تعدای از افسران و خدمه آن کشته شدند. پدرم موقعی که به خانه آمد قیافه ای بسیار ناراحت و درهم داشت، حالت چشمها و صورت او برافروخته بود و نشان از گریه های بسیار برای از دست دادن هم قطارانش داشت. موقعی که جزئیات عملیات را برایم توضیح می‌داد دوباره دچار احساسات شدید شد و بی‌اختیار و بی امان گریه کرد.
من که از نظریات سیاسی پدر، تا حدودی مطلع بودم و می‌دانستم که او در جوانی در مبارزات ملی شدن نفت در زمان دکتر مصدق فعال بوده و همیشه به خاطر مطالعه و آشنایی با فرهنگ و تمدن غرب هوادار دمکراسی و ضد دیکتاتوری می باشد، در مواقع صحبت با هم در رابطه با مسائل و حوادث پرشماری که هر روز در جامعه پرالتهاب آن روز کشور مطرح بود، حالت نگرانی ناخودآگاهانه ای در من وجود داشت که از او می‌خواستم مواظب خودش باشد. یک روز در جواب من گفت نگران نباش، من هیچ کار خلافی نکرده‌ام که بخواهم ترس و واهمه ای داشته باشم. تنها تلاش من برای خدمت به این مردم و این مملکت می باشد. اینجا به دنیا آمده‌ام، اینجا می‌مانم و همین جا هم خواهم مرد.

روزی که پدر را بازداشت کردند، من در خانه نبودم. از طرف خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بود به خانه زنگ زده شده بود و از پدر دعوت کرده بودند که برای دیدن او و بررسی مسائل جنگ به مرکز شورای جنگ برود و او رفت و دیگر باز نگشت. در طول بازداشت فقط دو بار با ما تلفنی صحبت کرد و بعد از این دو تماس تلفنی بود که من و مادرم موفق به دیدار او شدیم. ملاقات در داخل یک کانتینر بزرگ فلزی که یک پاسدار جوان مراقب ما بود انجام گرفت. او از دیدار ما بی نهایت خوشحال شد و اظهار امیدواری کرد که به زودی به جمع خانواده خواهد پیوست. برادر کوچکم که آن زمان بیشتر از شش هفت سالش نبود، ما او را به همراه خود نبرده بودیم و پدر بی اندازه آرزوی دیدن او را داشت. در ملاقات دوم هم که حدوداً دو هفته بعد از دیدار اول انجام شد، دوباره در همان پادگان نظامی به همان سبک و سیاق گذشته انجام شد و این بار پدرم چندان امیدی به آزادی خود نداشت و بی اندازه متاسف و ناراحت که این بار هم موفق به دیدار فرزند خردسالش نشده است. این آخرین دیدار ما بود.

محاکمات را در تلویزیون نشان داده بودند و بعد از مدتی کوتاه، صحبت های آیت الله منتظری در رادیو مبنی بر اینکه کسانی که صادق هستند و به اشتباهاتشان پی برده‌اند را آزاد کنید که بتوانند به مردم و به انقلاب خدمت کنند، ما را بر آن داشت که برای آزادی پدر، که چندین تن از دوستان نزدیک و بزرگان فامیل توصیه کرده بودند که نزد آیت الله منتظری برویم، به قم رفتیم، ولی دیدار با ایشان هیچ وقت میسر نشد و ما هم برای نجات جان پدر، نامه‌ای به آقای خمینی نوشتیم، که با توجه به خدمات پدرم در طول جنگ و تاسیس اولین دانشکده نیروی دریایی در ایران، او را عفو کنند که او بتواند بار دگر، منشاء خدماتی به مردم و کشور باشد و هیچ گونه اطلاعی در دست نیست که این نامه به دست آقای خمینی رسید یا نه؟ و هیچ وقت هم ما را در جریان اعدام او و امکان دیدار آخر را هم به ما ندادند و از طریق رادیو بود که خبر اعدام او را شنیدیم.
چندی بعد، هزینه گلوله هایی که قلب او را شکافته بودند را از ما طلب کردند!!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)