001_11

 

 

 

 

 

محمد عبدی

پرستو فروهر بار تلخی بر دوش دارد؛ از دست دادن پدر و مادر، هر دو، در قتل های زنجیره ای. اما سعی دارد از این جفای روزگار به بیان هنری برسد؛ درباره جامعه ای حرف بزند که اسیر قید و بند است، و گاه مستقیم درباره قتل های ناجوانمردانه ای که چون نفرینی در کارنامه فضاحت بار جمهوری اسلامی ماند، و می ماند برای همیشه.

نمایشگاه تازه فروهر با عنوان “مرا ببوس” در گالری رز عیسی در لندن به تازگی افتتاح شد. با او به گفت و گو نشسته ام.

داشتیم در این باره حرف می زدیم که شما بیست و چند سالی است که در آلمان زندگی می کنید، اما آثار شما – اگر نگویئم همه شان، حداقل غالبشان- مربوط می شوند به ایران، آن هم به وقایع و مسائل سیاسی و اجتماعی…

به غیر از این کارهایی که اینجا می بینید و مربوط می شوند به فرهنگ ایران، خیلی از کارهای من هم هست که لزوماً این طور نیستند. مثلاً برخی کارهای من درباره تم شکنجه است که یک تم ایرانی نیست. شکنجه در ابوغریب توسط آمریکایی ها هم اتفاق می افتد و در بسیاری از کشورهای دیگر هم متاسفانه اتفاق می افتد. اما به هر حال هر هنرمندی با حساسیت ها و نوعی بازگشت به زندگینامه خودش کار می کند. این چیزهاست که برای او حالت بینادی پیدا می کنند. من آدمی هستم با حساسیت های سیاسی- اجتماعی و مسلماً برای من این تم ها اولویت پیدا می کنند، ولی به ویژه نسبت به مخاطب غیرایرانی سعی می کنم این تاکید را بکنم که هر صحنه ای دیدید که در آن خشونت بازنمایی می شود، فکر نکنید که مربوط به ایران است. خشونت متاسفانه در همه جا هست و در جوامعی که دیکتاتوری بر آن حاکم است مسلماً بیشتر دیده می شود.

به بنیادهای فکری یک هنرمند اشاره کردید… فکر می کنم یکی از بنیادهای فکری شما و دغدغه های اصلی تان قتل های زنجیره ای و اتفاق ناگواری است که برای والدین شما افتاد. این در آثارتان هم بازتاب زیادی دارد، از جمله در اثری که اخیراً در نمایشگاه جمعی در لندن داشتید و از مخاطب می خواستید اسناد مربوط به این قتل ها را برای خودش کپی بگیرد…

مسلماً نه تنها روی کار من بلکه روی نگاه من به دنیا و روی حس من نسبت به زندگی و کلاً روی وجود من تاثیر اساسی ای داشته… به ویژه آن کاری که شما اشاره کردید و اسم اش هست “مستندسازی”، کار مهمی است در فرآیند زندگی من. اولین باری که این اثر را نشان دادم یک سال پس از قتل پدر و مادرم بود. دوره ای بود که من بیشتر از هر کاری تلاش می کردم پیگیر پرونده قتل باشم و بعد هم وقتی از ایران برمی گشتم در نامه هایی که به سازمان های حقوق بشری، پارلمان اروپا و مطبوعات می نوشتم، سعی می کردم توضیح دهم که چه اتفاقی افتاده و تقاضای همراهی و پشتیبانی می کردم. فرآیند این کار آن چنان ذهن و وقت من را به خودش مشغول کرده بود که فکر کردم وقت نمایشگاهی را که از قبل داشتم به این موضوع اختصاص بدهم. فکر کردم برای این که ارتباطم با کار خودم یک ارتباط صادقانه باشد، باید چیزی را که برای من در اولویت است به شکل هنر در بیاورم. برای همین شروع کردم به فکر کردن این که چنین فرآیندی را چگونه می توانم بازنمایی کنم. مخاطب وقتی با این اثر روبرو می شود، جعبه هایی از اسناد و مدارک می بیند که می تواند بخواند. حضور یک دستگاه فتوکپی بسیار مهم است چون می خواهم که این گردش اطلاعات اتفاق بیفتد و مخاطب فعال بشود و بخشی از فرآیند روشنگری به دست مخاطب اتفاق بیفتد. بعد از آن هم سعی کردم هر موضوعی که برایم اهمیت دارد، به شکل هنری دربیاورم.

002_5

 

 

 

 

 

برسیم به نمایشگاه تازه تان… به نظرم آمد که از جهت فرم متفاوت است از باقی آثارتان….به نظر من متفاوت نیست… با پارچه های عزاداری قبلاً کار کرده ام؛ چند تا چیدمان. بیشتر به شکل روکش هایی بوده که روی صندلی های اداره قرار می گرفتند. نوعی تلفیق زندگی روزمره بوروکراتیک یا زندگی روزمره پاپ با المان های تصویری مذهبی را در کارهایم دنبال می کردم. این پارچه های عزاداری خودشان درطول این سال ها پر نقش و نگارتر شده اند و نزدیک شده اند به فرهنگ بصری پاپ. رنگ هایی که در آنها به کار می رود، خیلی رنگ های شادتری است از گذشته. شما وقتی پارچه های عزاداری دهه شصت را نگاه کنید، سیاه و سفید هستند و گاهی ممکن است رنگ های قرمز و سبز به عنوان رنگ های سمبلیک در آنها باشد. ولی پارچه های عزاداری امروزی، رنگ های صورتی و زرد و نارنجی درشان به کار می رود، یعنی در خود ایران فرهنگ مذهبی با فرهنگ پاپ بسیار مخلوط شده. موسیقی های عزاداری هم این را نشان می دهد. خیلی شبیه موسیقی تکنو شده اند. این مشاهده به من این ایده را می دهد که هر چه بیشتر این فرهنگ بصری پر نقش و نگار را از محتوای مذهبی اش خالی کنم. این کارها نوعی کولاژ و تکه دوزی است، نقش و نگارها بریده می شوند و دوباره کنار هم گذاشته می شود و دوباره دوخته می شوند. نمای عمومی اش سنتی است اما انباشت نقش و نگار در آن زیاد شده. حروفی را از نوشته های مذهبی که در وصف مناسبت های مذهبی و به ویژه عزاداری های مذهبی است می برم و طوری کنار هم می دوزم که جمله “مرا ببوس” از آن ساخته می شود.

چرا “مرا ببوس”؟

“مرا ببوس” برای ما یکی از معروف ترین آهنگ های پاپ و در عین حال سیاسی است. یادآور سرکوب پس از کودتای بیست و هشت مرداد است و نوعی نوستالژی نسبت به آزادی را در فرهنگ ما به همراه دارد. با صدای ویگن خوانده شده و یک ترانه پاپ شده، به شکلی خیلی مربوط شده به زندگی روزمره. برای همین این جمله این آثار را از شکل مذهبی شان خارج می کند.

003_4

 

 

 

 

 

یعنی نوعی آشنایی زدایی؟

شاید آشنایی زدایی نه، اما مفهوم اش را عوض می کنم. “مرا ببوس” هم خیلی آشناست، ولی از یک گفتمان دیگر می آید و یک پیام دیگر دارد. یک پیام عاشقانه دارد اما در عین حال به دلیل این که این ترانه را می شناسیم، داستان های دیگری را به ذهن مان می آورد.

شاید به این مفهوم توجه نکرده باشید، اما این “مرا ببوس” به شکلی یادآور بوسه ای هم هست که بر ضریح می زنند، چون در مراسم مذهبی ضریح را هم می بوسند…

این هم هست… منتها این جا بوسیدن با آن بوسیدن تفاوت دارد…. “مرا ببوس” لایه های متفاوتی از فرهنگ را با خودش می آورد و من این را در کار دوست دارم که به شکلی لایه های مختلف در کنار هم قرار می گیرند یا همدیگر را نقض می کنند و فضایی از تفکر برای مخاطب باز می کنند که خیلی واضح نبیند که دارد از آن فضا دور می شود یا نزدیک. برای من مهم پس گرفتن این سنت بصری پرنقش و نگار است از یک پدیده ای به اسم پارچه های عزاداری که بسیار زیبا هستند، اما این نقش و نگار را در خدمت یک ایدئولوژی یا پیام خاص قرار می دهند. من همان نقش و نگار و گل و بوته و گنجشک را می برم و به آنها المان های دیگری مثل پر اضافه می کنم که ساختار عاشقانه و اروتیک و دنیوی در آن تشدید شود.

این پارچه ها اصلاً چطور برای شما جذاب شدند؟

دگردیسی آنها مرا جذب کرد. زمانی که من ایران را ترک می کردم این پارچه ها فقط سیاه و سفید بودند. بعدها که برگشتم و اتفاقی از خیابان ناصرخسرو رد می شدم، دیدم که چقدر تغییر کرده اند. این برایم جذاب شد که چرا. دنبالش رفتم و دیدم که موسیقی عزاداری ها هم تغییر کرده و حتی شمایل نگاری ها. شمایل آنها مثل هنرپیشه های هندی کشیده می شود، با چشم های خمار و لب های قلوه ای. این ها ربط پیدا می کند به یک فرهنگ پاپ آسیایی و خاورمیانه ای. این تحول برای من جذاب شد. این مخلوط شدن فرهنگ پاپ و فرهنگ مذهبی پدیده ای است که بعد از جمهوری اسلامی و بعد از جنگ بوجود آمده و یک فضای التقاتی خلق کرده. در این فضا من سعی می کنم که جنبه دنیوی اش را از آنها پس بگیرم.

به عنوان سوال آخر باید بگویم که در این سال ها هر اثری از شما دیده ام، به هر حال یک مضمون اجتماعی- سیاسی خیلی پررنگ داشته. خودتان را یک هنرمند سیاسی- اجتماعی و موظف به پرداختن به این موضوعات می بینید یا ممکن است در دوره دیگری خیلی کارهای انتزاعی خلق کنید؟

من فکر می کنم هر هنرمندی با نگاه خودش به دنیا و تجربیات خودش کار می کند. من آدم سیاسی- اجتماعی هستم و مسلماً وقتی کار می کنم با دغدغه ها و حساسیت های خودم کار می کنم و فکر می کنم خیلی طبیعی است که وقتی دغدغه های اصلی من در زندگی نوعی پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی است، این در کار من انعکاس پیدا می کند. اما چیزی که به نظر من مهم است این است که سعی می کنم از کارم ابزارسازی برای بیان مسائل سیاسی و اجتماعی نکنم. یک تفاوت اساسی وجود دارد بین سیاست و هنر. در سیاست همیشه به دنبال جواب ها می گردید و در هنر به دنبال سوال ها. هنر فضا باز می کند برای شک ها و تردید ها و ندانستن ها، و به همین دلیل است که من به این حوزه برای تفکر بسیار وابسته هستم . من این طوری فکر می کنم و آدم اهل شک و تردید هستم، ولی دغدغه هایم در حوزه سیاسی و اجتماعی هستند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)