در مقاله بی خانمانی امین بزرگیان که در همین ماه در زمانه منتشر شده است مساله مهاجرت به خوبی شکافته شده است ولی مساله در شکل تجریدی آن بررسی شده است. باید اعتراف کنیم که که به خاطر شرایط حاکم بر کشور مهاجرت مساله ای جدی است که باید به آن پرداخت تا شاید بتوان از ان بیشترین بهره را برای بر قراری آزادی و دموکراسی در ایران برد. آنچه که میخوانید یاداشتهای شخصی من از مهاجرتم به اروپا است که سال 2010 آنها را نوشته ام. امید وارم که این یادداشتها الهام بخش مهاجران و پناهندگان باشد تا یاداشتهای مهاجرت خد را منتشر کنند. هر مهاجر می تواند یک راوی باشد.

با سپاس
نجوا
روزهای سخت

IMAGE634614482519843750به تدریج هوای تنفس در کشور آنقدر سنگین شده بود که زندگی و محدوده حرکت در جامعه هر روز تنگ تر میشد. اختناق سیاسی و شرایط جنگی کشور زندگی را تبدیل به تلاش برای بقا کرده بود. کم کم با بعضی از دوستان نزدیکم، مهاجرت را به عنوان یک راه رهائی از شرایط موجود مطرح کردم. هرگز فراموش نمی کنم جمله ای را که یکی از دوستانم در تائید انتخاب مهاجرت به من گفت.

“بیگانه بودن در سر زمین بیگانه، بهتر از بیگانه بودن در میهن خویش است”

هنوز مردد بودم ولی مسائلی در پیرامونم رخ داد که دیگر مصمم شدم که راه مهاجرت را بر رسی و اقدام کنم. در آنروزها حافظ، مونس تنهائی من بود و شبی از شبها، در خلوت تنهائی ام به حافظ رجوع کردم و شعری آمد که بهتر از آن نمیشد تصور کرد.

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم از پی جانان بروم

با این شعر تمام تردیدم از بین رفت. روزی که ایران را ترک کردم مادرم در حال طواف خانه کعبه بود و من هرگز او را دیگر ندیدم.

روز حرکت

ما سه نفر بودیم. من، علی و قاسم . رمضان که دوست مشترک هر سه ما بود، برای بدرقه ما به ترمینال خزانه آمده بود. اواسط ماه آذر 1364 بود و تنها این جمع چهار نفره و دو نفر دیگر از نیت ما خبر داشتند. ما راهی ترکیه بودیم تا شاید، اگر بتوانیم راهی برای مهاجرت به اروپا پیدا کنیم. اطلاعات بسیار کمی از امکان این کار داشتیم و من شماره تلفن یکی از دوستانم را که به آلمان پناهنده شده بود از طریق برادرش به دست آورده بودم. جو خفقان حاکم آنچنان شرایط را سخت کرده بود که دیگر ماندن در ایران برایم قابل تحمل نبود. رمضان جوان کوتاه قد خون گرمی بود و مرتب با شوخی هایش ما را سر حال نگه میداشت، چند دقیقه ای یک دفعه غیبش زد و با یک جوان قد بلند که کمی هم چاق بود به نزد ما بازگشت. جوان پوست بسیار روشنی داشت و قیافه اش بیشتر به اروپائی میخورد تا ایرانی ، یک لباس یکسره از آن لباسها که مکانیکها معمولا به تن میکنند به تن داشت با این تفاوت که لباس او رنگی بین خاکی و کرم بود. بی آنکه لحظه ای وقت را بکشد با لهجه غلیظ مشهدی گفت: سلام مو مممدم، میخوام برم دانمارک شما هم میخواید برید دانماک؟ ما برای چند لحظه ساکت ماندیم و نمیدانستیم چه باید جواب بدهیم. گفتم شاید، تا بببینیم چه پیش می آید. یک قدم جلو تر آمد و در حالیکه عینک پنسی اش را با انگشت سبابه روی دماغش بالا میداد گفت: مدونید؟ هیچ کاری نداره مو خودم همه چیزو بهتون نشون میدم… واین آغازی شد که با ممد همسفر شویم. همچنان کمی محتاط بودیم و از اینکه او بدون محابا در ترمینال خزانه و بدون مقدمه برای ما همه نقشه اش را تعریف می کرد کمی به او شک داشتیم. وقتی اتوبوس از ترمینال به سوی ترکیه راه افتاد ما به همراه ممد و رضا که جوان 20 ساله ای بود و ممد او را به عنوان پسر همسایه شان معرفی کرد صندلی های ردیف آخر اتوبوس را اشغال کرده بودیم. هوا خیلی سرد بود و اتوبوس تمام شب در حرکت بود. ممد یک ریز حرف میزد و آن لهجه مشهدی اش که در ابتدا برایم شیرین بود دیگر چیز جدیدی برای من نبود و داشتم به آن عادت میکردم. یادم نیست که روز بعد چه زمانی به مرز بازرگان رسیدیم ولی به خوبی به خاطر دارم که هوا گرفته بود و غمگین. مسافر ها پیاده شدند و پاسپورتها را تحویل پلیس دادند. در یک سالن سرد که امکانات زیادی برای مسافرین نداشت همه منتظر بودیم که نوبت به اتوبوس ما برای بازرسی برسد. دلشوره عحیبی داشتم من پاسپورتم را زمان دولت موقت گرفته بودم که در آنزمان بر روی پاسپورتهای شاهنشاهی یک برگه چسبانده بودند با نام دولت موقت جمهوری اسلامی. پاسپورت دستنویس بود و در کل زیاد قانونی به نظر نمی آمد در حالیکه کاملا قانونی بود. تقریبا همه مسافران اتوبوس ما پاسپورتهایشان را گرفتند و برای بازرسی وسایلشان و گرفتن مهر خروج به گیشه مخصوص رفتند و پاسپورت من هنوز به من داده نشده بود. من آخرین نفری بودم که پاسپورتم را به من داددند و سریع به سمت گیشه خروج رفتم و وارد خاک ترکیه شدم. وقتی وسایلم را پلیس ترکیه بازرسی کرد و از کنترل پلیس ترکیه گذشتم نگاهی به سمت ایران کردم که عکس بسیار بزرگی از خمینی بر در وازه آن نصب بود. با خودم گفتم شاید هرگز دیگر به این سرزمین باز نگردم. برای یک لحظه بغض کردم و به سمت همسفرانم رفتم که منتظر من بودند. بعد از مدت کوتاهی اتوبوس به سمت استانبول به حرکت در آمد، و این دسامبر 1984 بود.

مقصد برلین شرقی
علی و قاسم اولین کاری که کرده بودند از فروشگاه مرزی چند تا آبجو خریده بودند تقریبا همه مسافرها این کار را کرده بودند. دختر ها کشف حجاب کرده بودند و بعضی هنوز احتیاط میکردند و روسری را به سر داشتند. ممد در طول راه دقیقا توضیح داد که چه باید کرد.
ها مدونید اول میرید آنکارا سفارت آلمان شرقی ویزای ترانزیت برلین میگیرید. برلین که رسیدید ها.. میگید میخواید برید اشبانهئف، اونجو بلیط قطار مگیرید برای دانمارک. پولشم میشه 100 مارک آلمان غربی ها.. بعدش قطار مرسه به دریا او ا زاونجو میره تو کشتی فقط یادتون باشه که پاسپورتاتونه وقتی تو کشتی رفتید برید رو عرشه و بندازید تو دریا.. تو توالت نندازید ها نمیره پائین. به دانمارک که رسیدید پلیس میاد میگه پاسپورت ، به انگلیسی میگید ” نو پاسپورت آی ام رفیوجی” همینه بگید کار تمومه ها… گفتم ممد مگه تو با ما نمیای؟ گفت: مو ویزام و رفتم پاکستان گرفتم و کارم زود تر راه می افته شا ید مو زودتر از شما رفتم. 5 نفری در یک مسافرخانه دو اتاق گرفتیم من و علی و قاسم در یک اتاق و ممد و رضا هم یک اتاق.
تقریبا نیمی از مسافران در آن مسافرخانه ایرانی بودند و همه در جستجوی راهی برای مهاجرت به آمریکا، کانادا، آلمان، سوئد و غیره. دو روز اول به گشت و سیاحت مشغول بودیم و اطلاعات جمع آوری میکیردیم. بالاخره راهی آنکارا شدیم برای گرفتن ویزا. منو علی وقاسم. اتوبوس شب را گرفتیم که صبح به آنکارا برسیم. نیمه های شب بود که اتوبوس در یک کافه در بین راه توقف کرد باید تا آنجا که میتوانستیم صرفه جوئی میکردیم هر یک از ما 500 دلار داشت و این مبلغی بود که هر مسافر با ارائه پاسپورت یک بار در سال میتوانست از دولت به نرخ دولتی بخرد. ارزان ترین غذا را انتخاب کردیم که نوعی آش شوربا بود. نمیدانم به خاطر گرسنه بودنم بود یا واقعا آن آش خوشمزه بود که هنوز طعم آن در دهانم مانده. به خصوص مزه نانی که به همراهش بود که هنوز غده های های بذاقی ام را تحریک میکند. از همان شب یک عادت خوب یاد گرفتم و آن استفاده از خلال دندان بود. در هر کجای ترکیه عذا خوردم خلال دندان جزء چیده مان میز بود و در کنار نمک و فلفل حتما یک ظرف کوچک که در آن خلال دندان بود نیز قرار داشت. یک تاکسی گرفتیم و به انگلیسی گفتیم می خواهیم برویم سفارت آلمان شرقی و راننده با اطمینان خاطر گفت ” تامام” و ما را در برابر سفارت آلمان غربی پیاده کرد. سرانجام وقتی کنسولگری آلمان شرقی را پیدا کردیم بر روی در نوشته شده بود که به علت تعطیلات کریسمس کنسولگری تعطیل است و ما دست تز پا دراز تر به استانبول برگشتیم.
شراب بیاورید
ناچارا باید صبر میکردیم تا تعطیلات کریسمس پایان یابد و دوباره به آنکارا برویم. فرصتی بود تا کمی به شهر برویم و گشتی بزنیم. نزدیکیهای غروب بود و ممد مشهدی پیشنهاد کرد بریم شب گردی. در یکی از کوچه های باریک شهر که پر از کافه بود در جلوی یکی از کافه ها ممد مشهدی ایستاد و بعد گفت ها.. اینجا باید با حال باشه. وارد شدیم، یک کافه تاریک و بی رمقی بود، فضای کافه احساس بدی برایم ایجاد کرد. ممد گارسون را صدا زد و گفت که شراب بیاورد. چند تا زن زحوار در رفته که آن طرف تر نشسته بودند انگار بوی پول به مشامشون خورد و به سمت میز ما آمدند. ممد هم بدون اینکه از کسی بپرسه به انگلیسی شکسته بسته گفت که بنشینند. ممد بد جوری احساس میکرد کاری گرانت شده و با زنها گرم گرفته بود. گفتم ممد اینا کاسبند ها مواظب باش، ممد گفت” مو خودم مدونم حالشون و میگیرم. هر چه اصرار کردیم که ممد اینا را رد کن برن گوش نداد. زنی که در کنار ممد نشسته بود فکر کنم نزدیگ 50 سال داشت و آرایش غلیظش در چروکهای صورتش با چربی کرم مخلوط شده بود. گارسون با یک بطری که در آن مایعی به رنگ رب انار بود آمد و گفت “شراب”. احتمالا سرکه شیره بود که با الکل صنعتی مخلوط کرده بودند. کم کم داشت مساله ممد با زنها بیخ پیدا میکرد که همگی با اصرار او را راضی کردیم که باید برویم. به گارسون گفتیم که صورت حساب را بیاورد و زنها فهمیدند که از این امام زاده معجزه ای بلند نمیشود و رفتند. برای یک بطر شراب و کمی چوب شور صورت حساب 78 دلار بود. (در سال 1984 در آمد یک ماه یک خانواده کارمند در ترکیه زیر 100 دلار بود) ممد شروع به داد و بیداد کرد که ساکتش کردیم. پول به اندازه کافی همراهمون نبود و یکی از بچه ها رفت به محل اقامتمان و یک اسکناس صد دلاری آورد. صاحب کافه گفت که پول به اندازه کافی در صندوق ندارد که بقیه را بدهد. ممد گفت فردا میام و بقیه اش را باید به دلار بدی. ممد با تمام الدوروم بلدوروم هاش خیلی خوش باور بود. فردا به آنجا رفته بود و بقیه پول را خواسته بود. هیچکس در آنجا او را به خاطر نداشت.
خداحافظ ایران

سر انجام ویزای برلین شرقی گرفتیم و برای تهیه بلیط به یک شرکت فروش بلیط مراجعه کردیم. قاسم درآخرین لحظه پشیمان شد و گفت من از مادرم خداحافظی نکرده ام. علی هم از آمدن صرفنظر کرد و گفت وقتی به اونجا رسیدی برای من از اوضاع بنویس تا من تصمیم بگیرم که بیایم یا نه. شب قبل از پرواز به دوستم در آلمان زنگ زدم و از او پرسیدم که به المان بیایم یا نه؟ در جوابم گفت که الان در آلمان شرایط برای مهاجرت مناسب نیست و چندین سال طول میکشد تا جواب بگیری و سوئد و دانمارک شرایط بهتر است. دیگر تردیدی نداشتم که باید دانمارک را انتخاب کنم. روز پرواز علی و قاسم تا فرودگاه آمدند و برایم آرزوی موفقیت کردند. ممد مشهدی و پسر همسایه شان هم همان روز با من همسفر شدند. در ترکیه شایع بود که از سال آینده دانمارک مرزهای خو را به روی پناهندگان خواهد بست، شاید به همین دلیل بود که گروهی که آن روز به برلین آمده بودند یکی از بزرگترین های گروههای پناهجو بود. در کیوسک کوچکی در فرودگاه برلین که با یک شیشه ضخیم و دریچه ای گرد در میان آن محل کنترل پاسپورت ها بود، زن اخموئی نشسته بود و پاسپورتها را کنترل میکرد و مهر ورود میزد. پاسپورت مرا کمی بررسی کرد و با دست اشاره کرد که کنار بایستم. وقتی که همه مسافران رد شدند مرا صدا کرد و همزمان افسری آمد و پاسپورت را نگاه کرد و یک چیزی به آلمانی گفت و زن به انگلیسی پرسید که کجا میخواهم بروم من هم گفتم کپنهاک ولی زن در حالی که میگفت نه باید بری برلین غربی مهر ورود را در پاسپورت زد. با پرس و جو کردن از عابران که تک و توک در آنجا بودند سراغ اشبانهوف را گرفتم و یادم نیست چگونه، ولی به اشبانهوف رسیدم. اشبانهوف ایستگاه قطار در برلین بود، هوا تاریک بود و آدمهای زیادی در ایستگاه نبودند. بلیط قطار به سمت کپنهاک را تهیه کردم و در ایستگاه برای خودم گشت می زدم که ممد مشهدی و پسر همسایه شان رسید ند. وقتی قطار به سمت دانمارک به حرکت در آمد ،دیگر خیالم راحت شد و پس از چند روز دوندگی و نگرانی سلولهای بدنم خواب را بلعیدند و من تقریبا بیهوش به خواب رفتم. شاید نیمه های شب بود که ممد مشهدی بیدارم کرد.
پاشو کشتی از مرز آلمان رد شده. گیج و خواب آلود بیدار شدم نمیدانستم کجای دنیا هستم گفت باید پاسپورتت را از بین ببری. خواب آلود و منگ به عرشه کشتی رفتیم باد شدیدی می آمد و ممد اصرار داشت که من پاسپورتم را به دریا بیندازم اگر نه برم می گردانند. هر چه فکر کردم دیدم نمیتوانم، من برای گرفتن آن پاسپورت کلی تلاش کرده بودم، علاقه خاصی به آن داشتم بخشی از هویت من بود به همین راحتی نمیتوانستم آن را به دریا بیندازم و این کار را نکردم. به داخل قطار که در کشتی بود باز گشتیم. در ترکیه من و ممد یک روز هر کدام یک کیف دستی خریدیم که کاملا شبیه هم بود، ممد گفت تو که میخوای پاسپورتت را تحویل بدی ، پس بیا کیفهامون را عوض کنیم و من هم قبول کردم. می دانستم که کاسه ای زیر نیم کاسه است ولی فکر کردم به خاطر همه راهنمائی هائی که کرده بود باید براش کاری انجام دهم. صبح بود که قطار به دانمارک رسید و پلیس با یک کیسه نایلون وارد قطار شد و پاسپورتها را جمع آوری کرد. مشخص بود به آمدن پناه جویان عادت داشتند. به کپنهاک که رسیدیم با اتوبوس ما را به مرکز پلیس بردند. از فرط خستگی کاملا بی تفاوت شده بودم و احساس میکردم که در امنیت هستم. خیلی عجیب بود دیگر نگران نبودم. روز 28 دسامبر 1984 وارد کپنهاک شدم.
در نزد پلیس
ما با دو اتوبوس که پر از پناهجویان تازه از راه رسیده بود به مرکز پلیس فرستاده شدیم. همه ما را به سالن بزرگی فرستادند ، ما در واقع به جرم ورود غیر قانونی بازداشت بودیم. مامور پلیس به انگلیسی پرسید که غذا خورده اید و یک نفر که انگلیسی اش بهتر از دیگران بود برای دیگران ترجمه کرد، که همه گفتند نه غذا نخورده ایم، پلیس گفت امروز روز تعطیله و تا مترجم بیاید در اینجا می مانید و برایمان غذا خواهند آورد و سپس در را قفل کرد و رفت. همه خسته بودند کسی حال حرف زدن نداشت، جو غریبی بود. فکر کنم ساعت حدود 12 بود که در باز شد و یک کارتن که در آن بسته های کوچک غذا بود برای ما آوردند. تنها چیزی که به خاطر دارم پنیر های کوچکی است که بسته بندی اش مثل سوسیس بود. اشتها نداشتم ولی کمی پنیر را با نان خوردم. چیزی نگذشته بود که در دوباره باز شد و دختر جوانی که یک شلوار چرمی بدن چسب به تن داشت به همراه پلیس وارد شد. پلیس چیزهائی گفت و او به فارسی ترجمه کرد. برای ما که چند سال بود زنهای ایرانی را در چادر و مانتو دیده بودیم حس غریبی بود. چند تا از پسر ها سوت زدند و دختر لبخدی زد و با پلیس آنحا را ترک کرد. مصاحبه نزد پلیس شروع شد و اول آنهائی را که پاسپورت داشتند برای مصاحبه خواستند. چند مترجم دیگر هم آمدند و یکی یکی پناهجویان را برای مصاحبه فرا می خواندند. مصاحبه ها چندین ساعت طول کشید و دوباره ما را سوار اتوبوس کردند و به به هتلی به نام هتل کنکورد فرستادند. از این لحظه صلیب سرخ مسئول نگهداری ما بود. اتوبوس در برابر هتل نگه داشت و ما را به داخل هتل روانه کردند. کیف دستی ام را که تنها وسیله همراهم بود برداشتم و به سمت در ورودی رفتم، یک در بزرگ شیشه ای که خود کار باز شد. در جلوی ورودی دختر بلند قدی که لباس کاملا سفید به تن داشت در حالیکه موهایش را با دستش صاف میکرد با عشوه گفت: شما تازه از ایران آمدید؟ خوش آمدید” . نمی دانم چرا از او خوشم نیامد. من و یک جوان ریزه هم اتاق شدیم. هتل را صلیب سرخ دانمارک برای اسکان موقت پناهجویان اجاره کرده بود. تمام مسئولین هتل در واقع کار مندان صلیب سرخ بودند. هنوز کاملا جا بجا نشده بودم که ممد مشهدی در اتاقم را زد و گفت که کیف ها را عوض کنیم. کیف را خالی کردم و با ممد به اتاقش رفتم. کیف را از من گرفت و گفت حالا مببینی چی توی این کیف بود. ممد پاسپورتهای خودش و پسر همسایه شان را در کیف جا سازی کرده بود و در لای پاسپورتها 1500 مارک آلمان غربی بود که متعلق به پسر همسایه اش بود. من بارها به کسی که ممد او را پسر همسا یه شان معرفی میکرد فکر کرده ام و هنوز او برایم معمائی است حل نشده. او خیلی کم حرف میزد و خیلی جوان بود. حدس مسزنم هزینه سفر ممد را خانواده آن پسر تامین کرده بودند تا پسرشان را به خارج ببرد. روز بعد در سالن غذاخوری همان دختر قد بلند سفید پوش را دیدم، در حرف زدنش یک جور عشوه غلو شده بود که به دل نمیشنست. همه شهرزاد صدایش می کردند و چند روزی گذشت تا فهمیدم که اسم اصلی اش غلامرضا است. هتل کنکورد محل اسکان موقت پناهجویان بود که بعد از مدتی آنها را به کمپهای دیگر صلیب سرخ می فرستادند. یک ماه بعد من را به همراه گروه دیگری به یک کمپ دیگر صلیب سرخ در شمال دانمارک فرستادند. آن زمستان می گویند یکی از سرد ترین زمستانهای دانمارک بوده.
در شمال دانمارک

یک کمپ پیشاهنگی دور افتاده در نزدیکی ساحل محل اقامت جدید من بود. با یک جوان تهرانی هم اتاق بودم. بدون شک تابستانها میتوانست این محل بسیار دلنشین باشد ولی در ژانویه 1985 هوا آنقدر سرد بود که دریا منجمد شده بود. قبل از اینکه به آنجا برسم تصور میکردم که پناهجویان همگی باید کسانی باشند که به خاطر دلایل سیاسی به دانمارک پناه آورده اند. بیش از یک روز طول نکشید که تصورم کاملا در هم ریخت. در بین تقریبا 100 نفری که مقیم کمپ بودند ، تعداد کسانی که به خاطر فروش مواد مخدر و یا کار های خلاف دیگر از ایران گریخته بودند کم نبود. هر از چند گاهی اختلافات بین آنها به درگیری و زد و خورد میکشید و در مواردی نیز برای همدیگر چاقو میکشیدند. همه کسانی که در کمپ بودند ایرانی بودند و با اینکه زبان همدیگر را میفهمیدند ولی حرف یکدیگر را متوجه نمیشدند. روابط بین ساکنین کمپ آینه تمام نمای روابط فرهنگی ما بود. اولین جرقه های تردید در باور های اجتماعی ام در آنجا شکل گرفت. ایا آزادی برای پیشرفت کافی است؟ آیا پیش شرط آزادی آزاد اندیشی نیست؟ این پرسش ها و صد ها پرسش دیگر در سالهای زندگی در بیرون از ایران همواره ذهنم را به خود مشغول کرده است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)