religious-symbols2-247x250آسیب‌شناسی فرهنگ ناپرسش‌گر : بخش دوم

در بخش نخست این نوشتار آوردیم که: تز مرکزی در این مقاله، پاسخ به این پرسش است که آیا دین به عنوان یک امر برخاسته از تقدس متافیزیکی، تأثیری سازنده در تاریخ بشریت داشته است؟
پاسخ به پرسش فوق، آنچنان که در بخش نخست آمد، نیاز به پرداختن به دو مبحث در رابطه با شناخت دین دارد: ۱- بحث نظری و ۲- بحث علمی.

در بخش نخست به بحث نظری دین پرداختیم. در بحث نظری به مقایسه ی تفکر دینی در ادیان سازمانی (Institutional Religions) با نظریهی لودویک فویر باخ ، فیلسوف آلمانی قرن نوزدهم که به تکوین تعریفی تبارشناسانه از دین بر مبنای انسانشناسی (Anthropologic)، تاریخ و زبانشناسی دست زده، پرداختیم. برعکس تفکر دینی که دین را در قالب فراانسانی و وابسته به نیرویی خارج از انسان توصیف میکند، فویر باخ دین را در قالب هستیشناسی انسان محدود میکند و برای آن ماهیتی اینجهانی و نه آنجهانی قائل است.
در این بخش از این نوشتار، به بحث عملی دین میپردازیم. بحث عملی به احکام، دستورات و به طور کلی دخالت دین در زندگی بشر در طول تاریخ و اکنون مربوط میشود. در قسمت آخر این بخش به پرسش اصلی که آیا دین با مسیری که در طی تاریخ پیموده، نقشی سازنده در حیات بشر داشته است، میپردازیم و پاسخ خود را ارائه خواهیم داد.
۲- بحث عملی
در بحث عملی مربوط به دین، برخورد دین به سه موضوع که همواره در طی تاریخ مطرح بوده و هست، میپردازیم. این سه موضوع: ۱- برخورد دین با دمکراسی ۲- برخورد دین با علم و فلسفه و ۳- برخورد دین با جنسیت، میباشد.
۱-۲- برخورد دین با دمکراسی
تاریخ دمکراسی به عنوان یک سیستم سیاسی به یونان باستان در آتن در سدهی ششم قبل از میلاد برمیگردد. البته بعضی محققین ریشههای ابتدایی دمکراسی را با مطالعهی الواح حاوی حماسههای سومری مانند داستان گیلگامش (Gilgamesh) در سومر در دوهزار سال قبل از میلاد میدانند و برای آن از واژه ی “دمکراسی ابتدایی” یا بدوی (Primitive Democracy) استفاده میکنند. اما عقیده ی عمومی محققان بر این است که دمکراسی در مفهومی که امروزه ما از آن درک میکنیم، اول بار در آتن به عنون یکی از دولتشهرهای (Polist) یونان باستان، در ششصد سال قبل از میلاد ظهور یافت.
متداولترین تعریف دمکراسی “حکومت مردم بر مردم” است. در سیستم حکومتی دمکراتیک، تعیین ساختار حکومت از طریق آرای مردم تعیین میگردد و افراد دارای حقوق برابر هستند. البته این تعریف دمکراسی تنها در وضعیتی ایدهآل مصداق دارد و در طول تاریخ دمکراسیها وضعیتی نسبی نسبت به این حالت ایدهآل آن داشته و دارند.
تقابل دین با دمکراسی در بحث مورد اشارهی ما، از قرن چهارم میلادی که امپراتوری روم ایدئولوژی مسیحیت را مرام رسمی خود قرار داد، آغاز گردید. در قرون قبل از آن در یهودیت و زرتشتی، دین و دولت یکی بود و تقابلی بین آن دو وجود نداشت. مثلاً اردشیر بابکان به پسرش شاپور اول اندرز میدهد که: «دین بنیاد است و شاهی ستون؛ و کسی که بنیاد را در دست دارد، بهتر تواند بر کسی که ستون را دارد، چیره شود و همه ی بنا را به دست گیرد» در زمان امپراتوری روم، برعکس یهودیت و زرتشتی، ایدئولوژی دینی نه از درون، بلکه از بیرون وارد ذهنیت امپراتوری شد. این دوگانگی مسببساز تقابل تفکر دینی و غیردینی گردید. این تقابل با رشد رهبانیت عیسوی به ظهور رسید. این رهبانیت ریاضت و دوری از امور زمینی را تبلیغ میکرد. اگرچه در ابتدا این نهضت رهبانیت و ترک دنیا در ممالک غربی بسیار کند پیش میرفت، اما رفتهرفته انتشار یافت و فِرَقِ مختلف از دل آن بیرون آمدند. یکی از برجستگان زندگانی تارکان که از گروه راهبان ایتالیا بیرون آمد، پاپ گرگوریوس ملقب به کبیر بود. او اولین راهبی بود که به مقام پاپی رسید. او در ایتالیا چون پادشاهی مقتدر فرمانروایی کرد و دامنهی نفوذ خود را تا مملکت انگلستان، فرانسه و اسپانیا وسعت داد. در مدت کوتاهی، او به یکی از زمینداران بزرگ و ثروتمندان عصر خود تبدیل گردید. این قدرت مالی به او این جرأت را داد که اعلام کند که حفظ کلیسای جهانی از طرف خداوند به عهدهی او مقرر شده و بدینگونه پادشاه مطلق کلیسا گردید. بعد از او، پاپهای مسیحی راه او را ادامه دادند. این وضعیت رفتهرفته با منافع تودههای مردم کشورهای تحت نفوذ کلیسا در تضاد آمد و تقابل دین و دمکراسی را بنیان نهاد. این تضاد از آن رو که مسیحیت به یک دین جهانگیر تبدیل شد و یک امپراتوری (روم) را به زیر چتر خود کشید، رو به وخامت نهاد. ادیان قومی مانند یهودیت و زرتشتی در دوران قبل از جهانگیری مسیحیت، تضاد خود را با حاکمیت مردم برای به دست گرفتن سرنوشت خود داشتند، اما نه به آن وسعتی که دین جهانگیر مسیحیت به آن دامن زد. هرجا که مقاومتی مردمی برای بهبود زندگی تودهها انجام میگرفت، به وسیلهی کلیسا یا سلاطین منسوب به آن، سرکوب میشد. این وضعیت در طی هزار سال موسوم به قرون وسطی ادامه داشت. دین اسلام که در دوران قرون وسطی ظهور یافت، این شیوه ی مقابلهی دین با آزادیهای اجتماعی را ادامه داد. ادعای جهانی بودن فرامین دین اسلام، همانند مسیحیت، برخورد آن را با هرگونه دگراندیشی توجیه مینمود و زمینه ی تقابل آن را با حرکتهای دمکراتیک، با توسل به خشونت و قهر، امکان پذیر میساخت.
برخورد دین با دمکراسی از راه “تقدس سازی” انجام میگیرد. تقدس سازی یعنی غیرانسانی کردن یک امر انسانی که در بخش نخست این نوشتار به آن پرداخته شد. دمکراسی که رابطه ی مردم با همدیگر را تعیین میکند و حکومت را بر مبنای حقوق کامل انسانی و آزادیهای فردی در چارچوب قانون تعیین میکند و این رابطه را قابل تغییر با گذشت زمان میداند، هیچگونه مطلقیت متافیزیکی را به رسمیت نمیشناسد، اما آزادی انتخاب دین و جدایی آن را از حکومت قبول دارد. به بیان دیگر، در حالی که در دمکراسی امکان حضور دین وجود دارد، در دین امکان دمکراسی مشکل و در بعضی ادیان غیرممکن میباشد. مطلقیت فرامین و رسومات دینی از طریق قایل شدن قداست متافیزیکی برای رهبران و آمران دین، محلی از اعراب برای حقوق طبیعی انسانی باقی نمیگذارد. در مسیحیت، انسان در بدو تولد همراه با گناه زاده میشود و فقط با پیوستن به مسیح و تولدی دیگر، گناه او پاکیزه میگردد. در همین امریکا بارها از زبان رهبران دین مسیحی شنیده میشود که میگویند آمریکا یک سرزمین مسیحی (Judeo- Christian) است. این صحبت به طور غیرمستقیم، آزادی آمریکاییهای غیرمسیحی را محدود میسازد و چون نیک بنگریم، طرفداری از قوانین شریعت (شریعت مسیحی) به جای قوانین عرفی را در مد نظر دارد. همین وضعیت را متعصبان سنی و نیز پیروان ولایت مطلقه ی فقیه شیعی در اسلام دنبال میکنند. سابقه ی ادیان سازمانی دیگر هم آنچنان درخشان نیست. در طول تاریخ، دین همیشه در کار دولت مداخله کرده و جلوی تعیین سرنوشت مردم به وسیلهی خود را گرفته است. اگر خود مستقیماً نتواند در رأس هرم قدرت قرار گیرد، دستنشاندهی خود را میگمارد.
در دنیای مسیحیت، با شروع عصر روشنگری و پیشرفت در علوم طبیعی، لیبرال دمکراسی غرب با پذیرش سکولاریسم، پایههای نظام سیاسی خود را بنا نهاد. این حرکت در سرزمینهای اسلامی صورت نگرفت. بررسی دلایل عدم وجود این حرکت، از ابتدای قرن بیستم دغدغهی اصلی کنشگران سیاسی و اجتماعی در ممالک اسلامی، از جمله ایران بوده است که پرداختن به آن، از حوصلهی این نوشتار خارج است. بسیاری دلیل این امر را غلبهی سنت بر مدرنیته در سرزمینهای اسلامی دانستهاند. و گروهی بر این عقیدهاند که ریشهی عقلانی یونانی که در مغربزمین بعد از مسیحیت تأثیر خود را به جا گذاشت، امکان رنسانس فکری و اصالت فرد را فراهم ساخت. چنین وضعیتی، با در نظر گرفتن جامعهای که اسلام در آن شکل گرفت، هرگز وجود نداشته و بنابراین از نظر ساختاری، اسلام قادر به ایجاد تحولی فکری، آنچنان که در مغرب زمین رخ داد، نخواهد بود. بعضیهم صحبت از “تئوری بومی سکولاریسم” در بررسی رابطه ی نظری و تاریخی میان ادیان میکنند. آنها معتقدند که سکولاریسم باید با خصوصیات فرهنگی و تاریخی هر مملکت تطبیق داده شود و باید به دنبال یک مدل بومی سکولاریسم بود. طبق این نظریه، سکولاریسم و دمکراسی یک تعریف جهانشمول نداشته و راه رسیدن به آن از جادهی تاریخ و فرهنگ هر کشور عبور میکند. این نگاه به جای شناخت تقابل ماهوی دین و دمکراسی، توجه خود را معطوف به آشتی آن دو میکند که در مواردی از ظاهری موجه (Plausible) برخوردار است.
به نظر نگارنده، طرفداران چنین دیدگاه نسبیتگرایی سوفسطایی، در اثر شرایط حاکم در خاورمیانه و روش اسلام رادیکال، به نوعی تفکر “تقلیلگرا” یا خودکاستگی دچار گشتهاند. آنها برای نمونه از سکولاریسم موجود در امریکا برای اعتبار نظر خود مثال میآوردند که در آن نهاد دین ریشه داشته و در شرایط دمکراسی امریکا بر مسیر سیاسی نیز تاثیرگذار میباشد. اما نکتهای که از نظر طرفداران این نظریهی “تقلیلگرا” پنهان میماند، آن است که اتفاقاً نمونهی امریکا را باید برای اثبات ناکام ماندن دمکراسی در عدم خلاصی از دین به کار برد. در امریکا در اثر نفوذ بیش از حد دین در عرصهی حکومت، در مقایسه با اروپا، سیستم سیاسی دچار مشکلات مذمن شده است. گروهها یا سازمانهایی که خود را جزئی از طیف “مسیحیان محافظهکار (Conservative Christians) میدانند و عمدتاً به وسیلهی حزب جمهوریخواهان (Repuplican) و اخیر در نوع رادیکال آن به نام “Tea Party” نمایندگی میشوند، آنهایی هستند که با محدودیت حمل اسلحه مخالفند، با قانون بیمهی درمانی برای طبقات کمدرآمد به شدت مبارزه میکنند و از تساوی نژادی پشتیبانی جدی نمیکنند. این دسته از دینداران مسیحی که بیشتر از بقیه به کلیسا میروند، در سیاست خارجی، از استفاده از زور و دخالت نظامی به وسیلهی امریکا در کشورهای دیگر حمایت میکنند. آنها در مراسم دعای یکشنبهی خود از رهبران دینیشان میشنوند که اوباما ضد مسیح است. پس واضح است که دخالت و فشار دین و تفکر دینی در امریکا به کند کردن دمکراسی که در اصل مبنایی حقوق بشری دارد، منجر شده است. از جورج بوش پسر در ابتدای ریاست جمهوریش پرسش شد: «فیلسوف مورد علاقه و احترام شما کیست؟» گفت: «عیسی مسیح». او در مقایسه با بسیاری از رؤسای جمهوری امریکا مذهبیتر بود؛ به طوری که حتی پیغمبرش یک فیلسوف هم بود. در زمان ریاست جمهوری او دو جنگ خانمانبرانداز در خاورمیانه آغاز گردید و بیش از یک تریلیون دلار در زمان او خرج این دو جنگ شد و در آخر اقتصاد امریکا چنان ضربهای خورد که باعث بیکاری بالای دهدرصد و ورشکستگی عمومی گردید. نمونهی دیگر، ایالت تگزاس است که فرماندار آن خود را یک مسیحی معتقد و یک محافظهکار دینی معرفی میکند و اکثر نمایندگان آن در کنگرهی امریکا از محافظهکاران مسیحیاند و هردو سناتور آن از جمهوریخواهان متعصب مذهبی هستند، بیش از هر ایالت دیگری، سالانه محکومین زندانی را اعدام میکند. پس نمونهی امریکا برای اعتبار بخشیدن به طرفداران “تقلیلگرایی” و “نسبیت فرهنگی”، نمونهی مناسبی نیست. کلاً رابطه ی دمکراسی و دین در نقاط دیگر دنیا و ادیان دیگر به همین منوال است. در اسراییل گروههای مذهبیتر و متعصبتر با صلح با فلسطینیان و تشکیل دو کشور مستقل همجوار مخالفت میورزند و یا در عربستان که دینیترین کشور اسلامی و مهد پیدایش دین اسلام است، وضعیت دمکراسی و حقوق بشر عقبافتادهترین شکل خود را دارد.
با توجه به آنچه مذکور آمد، تقابل دین و دمکراسی مربوط به دین خاصی نمیشود. ریشهی این تقابل در این واقعیت نهفته است که دمکراسی یک سیستم سیاسی است که محدود به یک زمان و تابع یک ایدئولوژی نیست، بلکه با تغییر و تحول در جامعهی بشری کارکرد آن نیز تغییر میکند. به دیگر سخن، دمکراسی یک سیستم ایستا نیست. دین درست برعکس این است. در حالی که دمکراسی حد و مرز محدودی را در شیوه ی عملکرد خود به رسمیت نمیشناسد، دین برعکس، محدود به فرامین و دستورات خاصی است که تابع تحول و تغییر در اجتماع بشری نیست. دین کرانمند است و دمکراسی ناکرانمند. پس از نظر ماهیت، تجانس دین و دمکراسی یک رابطه ی سلبی است. یعنی وجود یکی، به سلب دیگری میانجامد. این برداشت بر مبنای پذیرش تعریفی جامع از دین و دمکراسی ارائه میگردد. در دو سه قرن اخیر که دمکراسی به یک واژه ی متداول و همگانی تبدیل شده، اردوی شریعتمداران دینی یا به تعبیر دیگر، دینباوران، به جای بهکارگیری طرحی نو و بازنگری به باورهای خود، سعی نمودهاند تعریفی دینی از دمکراسی ارائه نمایند، که چون نیک بنگریم، یک عقبنشینی برای نجات باور دینی و اعتبار رو به زوال آن است. گفتههایی نظیر “اسلام با دمکراسی منافاتی ندارد»، در حقیقت نوعی عقبنشینی دین در مقابل دمکراسی است. اگر اسلام با دمکراسی منافاتی ندارد، پس دلیل ضد دمکراتیک بودن جوامع اسلامی در چیست؟ چنین گفتههایی، اگرچه به طور نسبی مطلوب است و حاکی از نوعی تجددطلبی است، اما در واقع چیزی جز جابهجایی و مخدوش کردن تعاریف جامع دین و دمکراسی نیست. چنین گفتارهایی را ما به فال نیک میگیریم و عقبنشینی دینباوران را نوعی ترقی اجتماعی به حساب میآوریم. دین اگرچه میتواند با دمکراسی همزیستی داشته باشد و دمکراسی تحمل وجود دین را دارد، اما این دو با هم همخوانی ندارند. گواه ما تاریخ مکتوب چندهزار سالهی بشری است.
ممکن است گفته شود که مگر در اتحاد جماهیر شوروی سابق که سیستمهای کمونیستی با جلوگیری از نفوذ دین و ممنوعیت فعالیت دینی، به اشاعهی مارکسیسم- لنینیسم میپرداختند، دمکراسی وجود داشت؟ در پاسخ به دو نکته باید توجه کرد: اول این که نهادینه شدن دین در طی قرون با چند دهه مقابله با آن تضعیف نمیشود. دوماً کشورهای بلوک شرق سابق با پیاده کردن سیستمی که از یک ایدئولوژی منجمد پیروی میکرد و لنین را به یک پیغمبر که کلامش مقدس بود، ارتقا داده بودند، در واقع ذهنیتی دینگونه را اشائه میدادند. آنها با تبعیت محض از دستورات اربابان روسی و گرجی خود، عدم وجود دمکراسی را با هدف “دیکتاتوری پرولتاریا” توجیه میکردند.

۲-۲ برخورد دین با علم و فلسفه
دین و خِرد هردو خصمان قدیماند
دین چو بیرون رود نوبت خِرد آید
شاعر ناشناس
تقابل دین و علم و به تبع آن، دین با فلسفهی طبیعی، یک مسئلهی بسیار قدیمی و کهن است که برخوردی پایانناپذیر است. این تقابل از قرن شانزدهم به بعد که در علم نجوم و فیزیک پیشرفتهای قابل توجه و سنتشکنانهای به وجود آمد، عیانتر گردید. از قرن پنجم تا پانزدهم میلادی که دوران قرون وسطی است، پیشرفت علم بسیار ناچیز بوده است. دلیل این ناکامی ظهور و غلبهی دو دین جهانگیر مسیحیت و اسلام، و تحکیم فرامین شرعی در عرصهی زندگی اجتماعی بشر بوده است. این بدان معنا نیست که تک و توکی انسانهای آشنا یا علاقهمند به علم و فلسفه در سرزمینهای تحت نفوذ این دو دین پیدا نشدند. این عدهی معدود هم مجبور بودند عقاید خود را در لفافهی زبان دینی ابراز کنند.
تقابل دین و علم برخاسته از یک تضاد ماهوی است که به نظر نگارنده، شدت آن میتواند کم و زیاد گردد، اما بُنمایهی این تضاد همیشه ماندگار میماند. دلیل آن هم این است که زبان علم «من نمیدانم و باید کشف کنم و بسنجم تا بدانم» است، در حالی که کلام دین قدسی است و میگوید: «همه چیز را میدانم». اعتبار دین بر شناسایی الهی استوار است و وظیفهی انسان ایمان و اطاعت است، در حالی که در علم قداست اعتباری ندارد و وظیفهی انسان مشاهده، نظریه (فرضیه)، سنجش و نتیجه است. در دین، انسان یک ابژه یا یک موجود فعلپذیر است، در حالی که او در علم یک سوژه یا فاعل میباشد. این وضعیت، دو گونه هستیشناسی را در مقابل انسان قرار میدهد. انسان دینی حیات خود را قائمبه نیرویی خارج از خود که شناخت عقلی یا ادارکی از آن ندارد میداند، در حالی که انسانی که دید علمی را ملاک واقعیتها در زندگی خود میداند، به نیرویی جز قدرت درک خود و شناخت حاصل از آن، متکی نیست. فلسفه روالی در پرسشهای هستیشناسانهی انسان است. این روال یا روش همیشه دارای دو بُعد بوده است. یکی بعد علمی و دیگری بعد دینی. به دیگر سخن، هم علم سعی میکند به پرسش فلسفی پاسخ دهد و هم دین. این وضعیت در تعریف برتراند راسل از فلسفه آمده است که میگوید: فلسفه چیزی بین علم و الاهیات است. اگر فرد پاسخ علم را به پرسش فلسفه بپذیرد، تفکر علمی دارد و اگر پاسخ دین را بپذیرد، تفکرش دینی است. در اکثر انسانها، پاسخها ترکیبی از هردو میباشند. اما همانطوری که قبلاً گفته شد، چون ماهیت علم و دین دچار یک تناقض ماهوی است و رابطه ی سلبی دارند، فردی که در مواردی مانند روح، ذات، آفرینش و اخلاق از بینش دینی پیروی میکند، اما در موارد دیگری چون ساختمان اتم یا دلیل زلزله و رعد و برق و فعالیتهای بیولوژیکی انسان، پاسخ علم را میپذیرد، این تناقض را به ذهنیت خود منتقل میکند که در نهایت به خاطر غلبهی دین بر علم در اکثر جوامع انسانی، بُعد غالب در ذهنیت او، بُعد دینی است. ذهنیت دینی عادت به نقد و پرسشگری و دگراندیشی ندارد و شک و بازنگری در مورد اعتقادات و باورها و ایمانها را غیراخلاقی و ناپسند میداند. او کسب علم ابزاری را برای معاش بهتر و پرستیژ اجتماعی و خدمت به اجتماع در چارچوب دستورات دینیاش جایز میشمارد، اما تا همین چند دههی قبل، از قبول وقوع مهابنگ (Big Bang) سر باز میزد، چون خالق دنیا در کتب دینیاش خدا میباشد. او کتاب دینی خود را آسمانی و محتوای آن را حقیقت واضح و بیچون و چرا میداند. هنگامی که خبر کشف جمجمهای یک میلیون و هفتصد ساله در گرجستان را میشنود که اخیراً کشف شد، از خود نمیپرسد پس این گفتهی کتاب دینی من که عمر زمین را چندین هزار سال میداند، چه میشود. فرد دینی معتقدات خود را نه از راه سنجش منطقی و مطابقت با عقل، بلکه از طریق وراثت و یا قبول دینی دیگر را، از راه تبلیغ پیروان آن میپذیرد. علم ابزاری مورد اشارهی ما در اینجا، همانطور که در بخش نخست این نوشتار نیز گفته شد، فرد دینی را مهندس، پزشک، فیزیکدان، شیمیدان، ریاضیدان، فضانورد، شاعر، عارف و هنرمند میکند، اما ضرورتاً بند ناف او را از رسوبات یقینات اعتقادی به ارثبردهاش قطع نمیکند و از قفس آرامش و امید به عافیت خیر در این دنیا و اجرت آخرت در دنیای بعد از آن رها نمیسازد. نمونهی بارز در این زمینه مرحوم پروفسور عبدالسلام پاکستانی تحصیلکردهی انگلیس است که در سن سی و سه سالگی، جوانترین عضو انجمن علمی سلطنتی انگلستان (Fellow of Royal Society) شد و در سال ۱۹۷۹ همراه با فیزیکدان دیگری به نام استیون وینبرگ (Steven Weinberg)، به دریافت جایزهی نوبل فیزیک نائل آمد. عبدالسلام که در یک خانوادهی مذهبی مسلمان پرورش یافت، بسیار باهوش و نابغهای در زمینه ی الکترودینامیک کوانتومی (Quantam Electrodynamics) بود. وی در سخنرانی خود در مراسم اهدای جایزهی نوبل فیزیک در اسلو به ذکر آیهای از قرآن پرداخت و در مورد اهمیت علم از دیدگاه دین اسلام سخن گفت و به تبلیغ دینش پرداخت. نکتهای که میخواهیم در اینجا بر آن تاکید کنیم، چرایی انتخاب آیهی قرآن نیست، بلکه مکان و زمان ابراز آن است. دانش بسیار بالای عبدالسلام در فیزیک، نمونه ای از دانش ابزاری بود، ولی ذهنیت او دینی. به طوری که این ذهنیت دینی، حتی او را در مراسم دریافت جایزه ی نوبل هم راحت نمیگذارد و باعث گردید که در حین سخنرانیاش تبلیغ دین کند. کسی نبود که از جناب عبدالسلام سئوال کند که اگر علم در دین او جای والایی دارد، چرا در مهد رویش آن دین، یعنی عربستان، هیچوقت شاهد هیچ پیشرفت و دستآورد علمی نبودهایم؟ همین پرسش را میتوان از آنهایی که میگویند پیشرفت در زمینه ی طب و نجوم و ادبیات در ایران در قرون سوم تا ششم به خاطر تاثیر دین اسلام بوده است، نیز کرد.
کسب علم ابزاری هنگامی که با ذهنیت دینی توأم باشد، آن آزاداندیشی و رواداری در مقابل دگراندیشان را که هدف کسب علم و معرفت است و برای ترقی اجتماعی جامعه ضروری است، به بار نمیآورد. برای اثبات این امر میتوان از چند نمونهی موجود در اجتماع امروز ایران نام برد. آقای محمد جواد لاریجانی، مسئول کمیتهی حقوق بشر اسلامی (!) در ایران دارای دکترای ریاضی از دانشگاه MIT امریکاست که در زمینه ی علوم و مهندسی در میان پنج دانشگاه اول امریکاست. پس انتظار میرود فارغ التحصیل چنین دانشگاهی ذهنیتی پیشرو و مترقی داشته باشد. در جناب دکتر لاریجانی وضعیت چنین نیست و برعکس، ایشان ذهنیتی کاملاً ارتجاعی و قرون وسطایی دارد. مثلاً ایشان حقوش بشر را ترفندی غربی میداند و اعتقاد دارد حقوق بشر تحت رهبری اش در ایران ، به مراتب مترقی تر از حقوق بشر در هرجای دیگر جهان میباشد! ایشان در یک سخنرانی عمومی اعلام نمود: «از آنجا که مجازات مصداق شکنجه نیست، بنابراین سنگسار در اسلام یک شکنجه نیست». آقای علی اکبر صالحی وزیر امور خارجه ی پیشین و رییس سازمان انرژی اتمی ایران نیز دارای دکترای فیزیک از MIT است و در رکاب رهبر به خدمتگذاری مشغول است. مرحوم مصطفی چمران که در سرکوب هموطنان کرد در ابتدای انقلاب شرکت داشت و اونیفورم نظامی میپوشید، دارای دکترای فیزیک پلاسما از دانشگاه بسیار معتبر برکلی امریکا بود. این برادران با مدارک بسیار معتبر در رشتههای علمی از بهترین دانشگاههای جهان، حاضر به دست دادن با یک زن نیستند. بیشک معلومات علمی این آقایان در سطحی بالاست و در حیطهی تخصصی خود صاحبنظرند، اما همگی پیرو مطلقیت ولایت بوده و همه منتظر مهدی موعود میباشند. من خود، در دورهی کارشناسی شیمی در امریکا، همدورهی یک دختر دانشجوی باهوش پاکستانی بودم که تز دکترای خود را زیر نظر یکی از ممتازترین استادان شیمی در دانشگاه ما که همه به میزان بالای دانش علمی او اذعان داشتند، انجام میداد. شاگردان قدیمیتر این استاد در دانشگاههای معتبری چون هاروارد و کلمبیا سمت استادی داشتند. همکلاس پاکستانی من میگفت که جناب استادش اصرار دارد که او را یکشنبه ها به کلیسای خود ببرد، زیر او یک مسیحی بسیار معتقد بود و عقیده داشت که تنها با پیوستن به مسیح به عنوان فرزند خدا، گناه انسان پاک میشود و رستگاری او در آخرت تضمین میگردد. این امتیاز به باور استاد دانشمند، نصیب پیروان سایر ادیان نمیشود. از این رو سعی داشت دانشجوی پاکستانی خود را که مسلمان بود، به راه راست هدایت کند!
تقابل دین با علم، تقابلی کهن است و هرچه زمان میگذرد، این تقابل به سود علم و به ضرر دین تمام میشود. این روال تکاملی اجتماع بشر است و جهت ترقی جوامع بشری را تعیین میکند. شمشیر اعتقاد و ایمان، دیگر بُرندگی دوران قرون وسطی را ندارد، اما تعصب که یک ناهنجاری نهادینه شده در ذهنیت بشر است، همیشه به فریاد دین رسیده و میرسد. این تعصب باعث رعب و وحشت میشود، به نام ایمان و خداو انبیایش هر صدای مخالف و دگراندیش را در نطفه خفه میکند. روزی اگر گفته میشد زمین به دور خورشید میچرخد، گردن تو را به زیر گیوتین میگذاشت و اگر از تکامل (Evolution) سخن به میان میآمد، آن را مخالف نص صریح کتب آسمانیش که میگفت: «خدا گفت آدم را به صورت ما و موافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهائم و بر تمامی زمین و همه ی حشراتی که بر زمین میخزند، حکومت نماید» ، میدانست. در مورد آفرینش جهان، منابع دینی مانند انجیل، طوفان نوح را طوفانی جهانی میدانند. یعنی سرنوشت زمینشناسی کره ی زمین با آن رقم خورده است. در حالی که برداشتها از این افسانه ی دینی آن است که محل وقوع طوفان نوح که منابع دینی آن را طوفان خلقت یا Genesis Flood نام نهاده اند، در منطقه ی بین النهرین (Mesopotamia) روی داده است، چگونه به ادعای اناجیل، سرنوشت کل کرهی زمین را تعیین کرده است؟ در دهه های اخیر، در تفاسیر منابع مسیحیت سه برداشت به چشم میخورد که حاکی از اغتشاش فکری در رابطه با شرح وقوع این طوفان است: ۱- دیدگاه سنتی که آن را طوفانی جهانی میداند و به همان داستان قدیم چسبیده است. ۲- دیدگاهی که آن را طوفانی منطقه ای میداند و ۳- دیدگاهی که اصلاً این طوفان را یک واقعهی تاریخی نمیداند. جالب است که دلیل گروه سنتی برای جهانی بودن این طوفان، ذکر آن به تعداد سیزده بار در اناجیل است، که خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. دیدگاه علمی آن است که اگر به فرض طوفانی صورت گرفته که فاجعه آمیز (Catastrophic) بوده، باید آن را دلایل فعل و انفعالات زمینشناسی مانند زلزله، آتشفشان، تغییر دمای ناگهانی و غیره توضیح داد که در زمانی در یک ناحیه از زمین ممکن است انجام گرفته و ربطی به خلقت دوبارهی زمین و قضیهی آفریدگار برای عواقب دوری از فرمان او ندارد. چنین داستانهایی که نص صریح کتب آسمانی ادیان است را نمیتوان نادیده گرفت. یک مسیحی معتقد، حتی اگر دانشمند زمین شناسی باشد، باید این داستان را به شیوه ی سنتی قبول کند، وگرنه به قول معروف «شترسواری دولا، دولا نمیشود».
برتراندراسل میگوید: «راهی که به کمک آن، علم به آگاهی هایی دست مییابد، با شیوه هایی که الاهیان قرون وسطی به کار میبردند، کاملاً متفاوت است. تجربه نشان داده است که اصولی کلی را آغاز قرار دادن (شیوه ی الهیان) و سپس جزییات را از آنها نتیجه گیری کردن، شیوه ی خطرناکی خواهد بود. زیر از سویی امکان دارد آن اصول کلی نادرست باشند و از سوی دیگر ممکن است استدلالی که بر پایه ی آن اصول بنا میشود، سفسطه آمیز باشد. علم کار خود را با فرضهایی بزرگ آغاز نمیکند، بلکه واقعیتهای ویژهای که از راه مشاهده و تجربه کشف شده اند، آغاز کارند. از تعدادی از این واقعیتها قانونی کلی نتیجه گیری میشود (درست برعکس روش الهیان) که دلیل درستی آن بر اساس درستی واقعیتها استوار میشود. چنین قانونی با تاکید تمام بیان نمیشود، اما به عنوان فرضیهای که به عنوان آغاز کار از آن بهرهبرداری میشود، مورد پذیرش قرار میگیرد. اگر قانون درست باشد، در شرایطی ویژه برخی از پدیده هایی که تاکنون دیده نشده اند، در شرایطی ویژه نمایان خواهند شد. اگر آن پدیده ها نمایان شوند، در این مرحله فرضیه تایید میشود. در حالی که در شیوه ی قرون وسطایی (ذهنیت دینی)، کلیترین اصول (مثل این اصل که خدا خالق عالم است –تاکید از ماست-) نقطهی آغاز کار در نظر گرفته میشود، در روش علمی این اصول کلی نتیجهی نهایی کارند. تفاوت اعتقاد دینی با نظریهی علمی در این است که اولی ادعا میکند حقیقتی مطلق و ابدی است، در حالی که علم همیشه موقتی است و همواره دگرگونیها را –دیر یا زود- در نظریههای کنونی خود انتظار میکشد».
خوشبختانه پیشرفت های علمی بسیار سریع در دهه های اخیر و دسترسی به اطلاعات از طریق اینترنت، سبب شده که انسان قرن بیست و یکم، به ویژه نسل جوان، آموزههای دینی را چه در ادیان قدیم و چه در ادیان جدید، با دیدی نقاد و شکاک مورد سنجش قرار دهند. این نگرش در محافل دانشگاهی باعث گسترش نوعی روحیهی خداناباوری و دینگریزی شده است.
اصلاحطلبی دینی، در طول تاریخ، نوعی عقبنشینی از سنت دین و شریعت حاکم بر آن محسوب شده است، که از جنبههای سیاسی و ادارهی جامعه سودمند میباشد، اما از نظر فلسفی و دیدگاه دگماتیک ذهنی، به ویژه در رابطه با علم و فلسفهی دهری، ارتجاعی بوده است. مارتین لوتر از رهبران مذهبی اصلاحطلب در آلمان قرن پانزدهم و شانزدهم، با اشاره به نظریهی انقلابی خورشیدمرکزی منظومهی شمسی کوپرنیک (Copernicus)، ستارهشناس لهستانی گفت: «مردم گوششان را بدهکار طالعبین تازه به دوران رسیدهای کرده اند که در مورد چرخیدن زمین زور میزند و نمیگوید که این آسمانها، افلاک، خورشید و ماه هستند که میچرخند. هرکس که میخواهد زیرکتر از دیگران جلوه کند، دستگاه اندیشهی تازهای میسازد که صد البته سرآمد همه ی دستگاههاست. این احمق (منظور کپرنیک است!) میخواهد کل علم اخترشناسی را زیرورو کند. اما کتاب مقدس به ما میآموزد که “یوشع نبی” فرمان داد تا خورشید آرام بگیرد، نه زمین»!! امروزه هم اگرچه وضع به یمن گسترش علوم طبیعی و ظهور مدرنیته، اروپا به بدی عصر مارتین لوتر نیست، اما اصلاحطلبان تمام ادیان، اگرچه سعی میکنند در مقابل دگراندیشان نرمشی از خود نشان دهند و تا حدودی رواداری پیشه کنند، که بیشتر نشأت گرفته از قرار گرفتن آنها در طیف اقلیت است، به اصول سست و مطلقگرایانهی ساختار دینشان که میرسد، یعنی از نظر فلسفی، دچار همان توهماتی میشوند که همپیمانان عقیدتی و رادیکال آنها در طیف اصولگرا به آن مبتلا هستند.
بارها شنیدهایم که احترام به عقاید دیگران گذاشتن کار پسندیدهای است. این نصحیت یا حکم در ظاهر مطلوب و موجه (Plausible) مینماید، اما به زعم نگارنده، در بطن آن یک “شرط” نهفته است. به بیان دیگر، احترام به هر عقیده، مشروط به روش سنجش، میزان تاثیر آن در اعتلای عقلانیت جامعهی انسانی در زمانی که آن عقیده مطرح میشود، میباشد. این بدان معنی است که ارزش یک عقیده تابع زمان هم هست که در این مورد در زیر به آن اشاره خواهیم کرد. اما اجازه دهید وضعیتی فرضی را در نظر بگیریم؛ اگر در زمان حیات مارتین لوتر و کوپرنیک فردی عقیده ی آنها را میشنید، آیا طبق “حکم احترام به عقیده ی دیگران”، باید به عقیده ی هردو احترام میگذاشت؟ اگر چنین بود، یعنی هم باید به عقیده ی زمین مرکزی احترام میگذاشت و آن را واقعی میپنداشت و هم عقیده ی خورشید مرکزی. در این صورت، آن فرد به تناقض گرفتار میشد. یا خورشید به دور زمین میگردید یا زمین به دور خورشید. به ناچار، آن فرد میبایست روشی برای میزان صدق آن عقاید را برگزیند که نتیجهی آن احترام به یکی از آن دو و نه هردو میانجامید. آنهایی که عقیده ی مارتین لوتر را قبول داشتند و در طیف دینباوران قرار میگرفتند، ایمان و باور را ملاک سنجش واقعیت خود اختیار کرده بودند، در حالی که در اردوی مقابل، آنهایی که نظر کوپرنیک را قبول داشتند، روش علمی مشاهده و تجزیه و سنجش فرضیهو رسیدن به یک قانون کلی را انتخاب کرده بودند. پس احترام به یک نظر یا عقیده، مشروط است به انتخاب روش سنجش آن عقیده. اگر محک و سنجشی بر پایه ی عقلانیت در کار نبود، عقیده ی نازیستهای هیتلری در آلمان، استالینیستها در شوروی سابق، مکارتیزمدر امریکای دههی ۱۹۵۰ (Ma Cartism)، القاعده گری بن لادن و کشورداری دیکتاتوریهای نظامی و مذهبی نیز توجیه پذیر است. این روش، یعنی احترام به عقاید دیگران، یک روش انفعالی است و در ظاهر موجه و معقول (Plausible) است. دلیل عمدهی آن هم این است که هرکدام از عقایدی که در بالا ذکر شد، پیروانی دارند که در میان آنها افراد صاحب “علم ابزاری” که قبلاً به آن اشاره کردیم، هم پیدا میشوند. ایمن الزواهری مصری که رهبری القاعده را به عهده دارد، یک پزشک است.
همانطوری که قبلاً ذکر شد، ارزشگذاری یک عقیده یا یک نظریه، تابع زمان است. دلیل آن هم این است که با پیشرفت علم و به تبع آن، آگاهی انسان، ارزش عقیدهها هم تغییر میکند. بردهداری در زمانهای دور و نزدیک رسمی مرسوم بوده است که جنایت محسوب نمیشده است. پیامبران خدا صاحبان کنیز و غلام بودند و بنیانگذاران امریکا، مانند جورج واشنگتن و توماس جفرسون در اواخر قرن هیجدم میلادی، صاحبان برده بودند که در آن زمان کاری مزموم نبود. امروزه، بعد از پایان جنگ دوم و برملا شدن هولوکاست، پایان دادگاههای مکارتیسمی در دههی پنجاه در امریکا، فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم روسی و قبل از همه ی اینها، جنگ ضد تبعیض نژادی به رهبری آبراهام لینکلن، سبب شده که انسانهای آزادیخواه، هیتلر را یک فاشیست مرتجع، استالین را یک دیکتاتور با پنجهی آهنین و دادرسیهای مکارتی در سنای امریکا را نمودی از دادگاه تفتیش عقاید و برده داری، و تبعیض نژادی را ضد انسانی بدانند. پس محک ارزشگذاری یک عقیده برای تعیین احترام به آن، همیشه ثابت نیست. فرق عمدهی دیدگاه علمی و بینش دینی در همین محک است. محک علم نیازمند تصدیق است، در حالی که محک باور دینی، خود را نیازمند تصدیق نمیداند. زیرا کلام قدسی اظهرمنالشمس است و به قول مولانا «آفتاب آمد دلیلِ آفتاب». معرفت علمی با بهرهبرداری از کشفیات جدید، خود را کامل میکند، در حالی که کلام قدسی حد اعلای کمال است. برای نمونه، معرفت علمی در فیزیک کلاسیک نیوتن، هنگامی که برای کاربرد در مکانیسم ذرات اتمی محک خورد، ناکارآمد بود و میدان را به فیزیک کوانتوم سپرد. در دین، این خوداصلاحگری و بازبینی وجود ندارد، زیرا فرامین و کلام دینی در ذهنیت پیروان آن، حقیقتی مطلق و ابدی است. در حالی که اعتبار یک حکم علمی در جدید بودن آن است، اعتبار دین در کهنه بودن آن است. هرچه قدیمیتر، مقدستر و معتبرتر است و جای تردیدی در آن باقی نمیگذارد. اگر از یک مسیحی معتقد سئوال شود چرا عیسی پسر خداست؟، میگوید چون انجیل میگوید و اگر ادامه دهید که از کجا معلوم که گفتهی انجیل درست است، میگوید چون کلام قدسی است. و یا اگر از یک یهودی معتقد پرسیده شود که حفاریهای باستانشناسی متعدد در صحرای سینا به وسیله ی دانشمندان اروپایی و مطالعات تاریخ تطبیقی، چهل سال سرگردانی در صحرای سینا را تایید نمیکند ، علم باستانشناسی را در مقابل کلام قدسی، فاقد ارزش میداند. یا اگر از یک مسلمان محکم عقیده بپرسیم چرا ترک دین اسلام عنوان ارتداد به خود میگیرد و عقوبت دارد، میگوید چون مسلمان حق آن را ندارد و اگر باز بپرسیم چرا، میگوید چون قرآن گفته است. او به عقل خود رجوع نمیکند، بلکه کلام قدسی را ابدی و غیرقابل بازبینی میداند.
شک نیست که دین موضوعی پیچیدهتر از علم است. این پیچیدگی از آنجا ناشی میشود که در حالی که علم در اختیار و تحت نفوذ اندیشهی انسان است و از مشاهده پیروی میکند، دین انسان پیرو را تحت نفوذ خود دارد و از مرجعیت تبعیت میکند و مرجع هرچه قدیمی تر، الهی تر است. اما علم این مرجعیت دینی را به چالش میکشد. علم حتی در هر زمان، احکام قبلی خود را بازبینی میکند و به نقد میکشد. مثلاً ارسطو تصور میکرد سرعت سقوط اجسام متناسب با وزن آنهاست. این نظریه به مدت نزدیک به هزار سال در ذهنیت عالمان مدرس (Scholostic) اروپا حاکم بود. گالیله این نظریه را با انجام آزمایشی در برج پیزا در ایتالیا رد کرد. کار گالیله اثبات یک حقیقت عریان و آشکار بود. اما استادانی که با ذهنیت دینی و مرجعیت کلیسا خو گرفته بودند و به قول برتراندراسل، باور داشتند حقیقت را باید در کتابها جستوجو کرد، نه در آزمایشهای علمی، مورد تنفر و تمسخر قرار گرفت، زیرا ذهنیت دینی تاب کنجکاوی ندارد.
گالیله با آزمایشهای خود، به نظریهی خورشیدمرکزی منظومهی شمسی کوپرنیک صحه گذاشت و آنچنان باعث وحشت دستگاه دینی کلیسای کاتولیک مسیحی گردید که به صدور فرمان زیر انجامید:
«نخستین فرضی که میگوید خورشید مرکزیت دارد و بر گرد زمین نمیگردد، از دیدگاه علوم الاهی احمقانه، چرند و کذب است… دومین فرضی که میگوید زمین مرکزیت ندارد و بر گرد خورشید میگردد، از دیدگاه فلسفه چرند و کذب است و از نظر علوم الهی نیز دستکم بر خلاف ایمان واقعی است».
کلیسای کاتولیک در واقع، با مفسد فیالارض خواندن گالیله، بیآبرویی تاریخی خود را به ثبت رساند. جا دارد که انسان قرن بیست و یکمی از نبرد دین و علم در طول تاریخ درس گرفته و به جای پوشیدن لباسی نو بر دین و ادعای سست آشتی دادن دین و علم که در واقع یک دیدگاه رویزیونیستی بیش نیست، سعی کند از نفوذ ذهنیت دینی در گفتمان اجتماعی دوری جوید و به جای تبلیغ دین، به توسعهی دیدگاه علمی (نه کسب علم ابزاری) و نهادینه کردن آن در اجتماع بشری همت گمارند و تا دیر نشده سرنوشت خود را با نقد به خود، از سرنوشت ادیان کهن جدا سازند. زیرا که عصر روشنگری هنوز در پیش است.
چندی پیش یکی از روشنفکران دینی در محفلی، به نگارنده اظهار داشت که شک نیست که علم در بهزیستی انسان و آسایش حیات او نقش عمده ای داشته است، اما آیا علم میتواند عدالت را، که پیام همه ی ادیان الهی از قدیم و جدید است، برقرار سازد؟ در پاسخ گفتم آری و نمونهی آن چند سالی است که انجام گرفته است. برای ایشان استفاده از DNA در اثبات بیگناهی محکومین به اعدام را مثال آوردم. به ایشان عرض کردم که در طول تاریخ چه بسیار انسانهایی که در اثر فقدان شواهد وقوع جرم بیگناهانه اعدام شده اند. در سالهای اخیر چندین محکوم به حبس ابد در همین امریکا، بعد از سالها حبس، از زندان آزاد شده اند و عدالت در مورد آنها اجرا شده است.
۳-۲- برخورد دین با جنسیت
در یک موضوع، تمام ادیان با صورتهای گوناگون در یک جبهه قرار میگیرند و آن موضوع یا بهتر بگوییم “مسئله”ی جنسیت یا مسئلهی زن است. در بدو امر باید پرسید چرا از این همه پیغمبر، پوپ، خلیفه، امام و خاخام که آمده، یکی زن نیست؟ حتی در دیانت بهایی که تاکید بر حقوق زنان دارد و پیغمبرش بعد از عصر روشنگری اروپا به رسالت رسیده است، هیچگاه تا این زمان، یک زن عضو بیتالعدل که بالاترین مرجع رهبری است، نبوده است!
هریک از ادیان، با توسل به دلایلی، محدودیت حقوق اجتماعی زنان را توجیه کرده اند. در داستان هبوط آدم در کتب ادیان ابراهیمی، حوّا با زاده شدن از دندهی آدم، یک موجودیت ثانویه دارد و در خوردن میوهی (گندم) ممنوعه، این حوّا است که تحت تأثیر ترفند شیطان قرار میگیرد و آدم را اغوا میکند.
در انجیل گفته میشود که بشر در قالب تصویر و شمایل (Image) خدا خلق گردیده است. همچنین در این باره در انجیل آمده که: در تصویر و شمایل خداوند، هم مرد خلق شده و هم زن. در همان حال در انجیل خداوند به صورت سه وجود ارائه شده است: پدر، پسر (عیسی) و روحالقدس یا Holy Spirit. طبق این تعریف، کسی پدر را ندیده و تنها تجلی آن در هیکل یک پسر یهودی و (عیسی) ظاهر گردیده. آمدن عیسی در کتاب عهد عتیق پیشبینی شده بود. هرجا که کتاب عهد عتیق (تورات) از عیسیی موعود یا فرشتهی خداوند (The Angel of The Lord) یاد کرده است، به صورت مذکر میباشد. در دیگر ادیان ابراهیمی، مثلاً اسلام و مورمونیزم (Mormonism) نیز آمده که در بهشت، مردان با حوریان (که از جنس زن هستند) آمیزش دارند. این گفتهها در طی قرون باعث تعبیرات و تفسیرهای گوناگونی شده که جز سردرگمی و آشفتگی فکری در جوامع بشری، چیزی به ارمغان نیاورده است. اما در یک چیز به نظر میرسد که ادیان ابراهیمی اتفاق نظر دارند و آن این که تصویری که از خدا در متون مقدس آنها آمده، ماهیتی مذکر داشته و این خود نوعی تبعیض جنسیتی را بنیاد مینهد که عنوان “تبعیض مقدس” یا Holy Discrimination را شاید بتوان برای آن به کار برد. نمونهی کهن و عریان این تبعیض را میتوان در تورات دید که: «زن اگر پسر بزاید، سی و دو روز و اگر دختر بزاید، شصت و چهار روز ناپاک است» و یا «برای آنانی که فرزندشان مذکر است، خوشی و برای آنهایی که فرزندشان مؤنث است، ناخوشی است. هنگامی که پسری پا به جهان میگذارد، صلح به جهان میآورد و هنگامی که دختری متولد میشود، هیچ». نمونهی دیگر در نهجالبلاغه آمده: «ای مردم، زنها از ایمان و ارث و خِرد کمبهره هستند. اما نقصان ایمانشان به جهت نماز نخواندن و روزه نگرفتن است در روزهای حیض، و جهت نقصان خِردشان آن است که در اسلام گواهی دو زن به جای گواهی یک مرد است و از جهت نقصان نصیب و بهره هم، ارث آنها نصف ارث مردان میباشد. پس از زنهای بد پرهیز کنید و از خوبشان برحذر باشید، در گفتار و کردار پسندیده از آنها پیروی نکنید تا در گفتار و کردار ناشایسته طمع نکنند».
این “تبعیض مقدس” در طی قرون به رویش نیرویی دامن زده است که دامن هر دین را از دوران کهن تا به حال گرفته و خواهد گرفت. نگارنده، به گواه تاریخ میتواند به این نتیجه برسد که جنبش جهانی مطالبهمحور زنان، ذهنیت دینی مردمحور را به چالش خواهد گرفت و بنیادِ سُستِ ذهنیت دینی را، در هر دین سستتر خواهد کرد. تاریخ جهان در کل و تاریخ دین به خصوص، یک تاریخ مذکر است و این ساختار تبعیضبنیاد، جز عقبنشینی راه دیگری ندارد.
در ادیان، برخورد با زن از زاویهی اخلاق (Ethics) انجام میگیرد. اخلاق بخشی از فلسفه است که هدف آن بررسی یا سنجش رفتارهای خوب یا بد و یا خیر و شر است. پس اخلاق روش قضاوت در مورد خوب و بد در جامعه است. سابقه ی اخلاق حتی به قبل از شروع فلسفه برمیگردد. چون نیک بنگریم، سرودههای حماسی کهن، از حماسهی گیل گمش در بینالنهرین تا ایلیاد هومر و شاهنامهی فردوسی خودمان، نمادی از نوعی ارزشگذاری و تقابل نیک و بد است. در این آثار حماسی، اگرچه پهلوانی و قهرمانی در قالب مردیت ظاهر میگردد، اما تبعیض عریانی که در متون ادیان ابراهیمی در مورد جنس زن به کار میرود، در این آثار حماسی به چشم نمیخورد. اگر در شاهنامه زن با اژدها مقایسه شده، که در صحت آن تردید جدی وجود دارد، با تحقیر زن در ادیان تفاوت دارد. اژدها صاحب قدرت است، اگرچه قدرت تخریبی، نه یک موجود دسته دوم و ناتوانی که نیاز به قیمومیت نوع نَرَش دارد. مسئلهی زن و چگونگی برخورد با آن، مهمترین دغدغهی هر دین است. موضوع مورد پرسش این است که چرا در طول تاریخ ادیان، این مرد است که بر کرسی قضاوت اخلاقی در رابطه با مسائل زنان، مانند تحصیل آنها، سن ازدواج، سقط جنین، قواعد طلاق، قیمومیت فرزند، ارث به زن، شرکت زن در امور اجتماع، لباس پوشیدن او و… نشسته استعق؟ به عقیده ی نگارنده، هیچ فاکتور دیگری چون نوع برخورد یک دین با زنان در اجتماع، مشروعیت یک دین را تعیین نمیکند. مفاهیمی چون غیرت، ناموس، عفت، پاکدامنی، امنیت اجتماعی و از این دست که در کلام ادیان آمده، هریک باری تاریخی دارد که راه به جایی جز برتری و حق ویژه به مرد دادن، نمیبرد. “تبعیض مقدس” با پیچیدن این واژهها در حریر اخلاق، کار را به جایی کشیده که اکثریتی از زنان، به ویژه در کشورهای توسعه نیافته، داوطلبانه از حقوق اجتماعی خود برای رضای خدا صرفنظر میکنند و سروری مرد را امری طبیعی به حساب میآورند. هنگامی که نمایندهی دینی میگوید: «ای خواهر من، حجاب تو، عفت توست» و یا «بدحجابی زن باعث تحریک میل جنسی مرد میشود»، جز حقارت و بندگی زن در جامعه، هدفی دیگر ندارد. یا اگر دینی فرزند دختر را از ارث محروم میکند، هدفی جز ذلت و محتاج مرد بودن را ندارد و اگر یک پیشوای دینی میگوید: «ای زنان، خود را به شوهرانتان تسلیم کنید، به همان صورتی که به خدایان تسلیم میکنید و همانطور که عیسی مسیح رهبر و راهنمای کلیسا است، مرد رهبر و راهنمای زوجهی خود است» ، چیزی جز بردگی زن را در مد نظر دارد؟ اما اگر در موارد فوق، بحثی انتقادی با یک آخوند حوزه یا یک خاخام کنیسه و یا یک کشیش مسیحی داشته باشید، هرسه به شما یک جواب میدهند و میگویند: اما خداوند، عشق مرد به زنش و مسئولیت او را در ایجاد رفاه و آسایشش تاکید میکند و آن را واجب میداند. اینگونه پاسخها چیزی جز یک مغلطه و سعی در کسب آبرو برای دین نیست.
همانطور که قبلاً نیز بدان اشاره رفت، جنبشهای حقطلبانهی زنان در طول تاریخ، حرکتهایی است که عقبنشنی مردسالاری ادیان را تضمین نموده است. جدا از شخصیتهای باستانی، در یکی دو قرن اخیر تا امروز، زنانی بوده اند و هستند که جنبش حقطلبی زنان را زنده نگه داشتهاند. قرهالعین یکی از شاخصترین زنان دو قرن اخیر در مشرقزمین بوده که به عنوان یک زن، هویتی ساختارشکنانه برای خود به منصهی ظهور آورده که کسی را نمیتوان با آن طاق زد. در یک سال گذشته، ملالای یوسفزی (Malala Yousofzai)، دختر پاکستانی، یکتنه مقابل طالبان ایستاده و قهقرای فکری اسلامی را شیرزنانه به چالش کشیده است. این چالش سرِ دراز دارد و خاری است که به چشم ادیان زنستیز همی فرو نشیند و ندا درخواهد داد که:
گمان مبر که به آخر رسید کار مغان هنوز بادهی ناخورده در رگ تاک است
اکنون که به بحث نظری و عملی در رابطه با دین پرداختیم، به پرسش نخستین در این نوشتار که «آیا دین به عنوان یک امر برخاسته از تقدس متافیزیکی، تاثیری سازنده در تاریخ بشر داشته است؟»، پاسخ میدهیم. آنچه در اینجا مطمح نظر است، بررسی و ارزشیابی نیت و هدف دین نیست، بلکه این واقعیت است که آیا یک فرهنگ ایستایی مانند دین، با توجه به آنچه مذکور آمد و آنچه تاریخ مکتوب حیات بشر و تمدنهای برخاسته در آن گواهی میدهند، نقشی سازنده و متحد کننده و آگاهیبخش در زندگی بشر داشته است، که ادامهی آن را، با ذهنیتی که پیروان ادیان از دین به ارث بردهاند، امیدبخش دانست؟ پاسخ ما به این پرسش منفی است. دلیل آن هم تضاد ماهوی و بنیادی بین ماهیت ساختاری دین، به ویژه ادیان سازمانی، با طبیعت پویا و ذهنیت کنجکاو و اختیارطلب انسان است. بسیاری از فضلا و فلاسفه در طی قرون وسطی و بعد از آن، سعی نمودهاند از طریق برهانی، وجود جوهر یا ذات (Substance یا Essence) متافیزیکی را که دین بر آن استوار است، توجیه نمایند و دین را سازگار با مدرنیت عصر روشنگری نمایند. از دیدِ ما، این سازگاری نامعقول است. سازگاری خیر، اما همزیستی امکانپذیر است. در طی چند قرن اخیر، خصوصاً از ابتدای قرن بیستم که جهشهای بزرگی در عرصهی علوم طبیعی صورت گرفته، این ناسازگاری ماهوی عیانتر شده و بنیهی دینباوری را تضعیف نموده و آموزههای آن را نامعقولتر ساخته است. اگر کسی پیدا شود که ادعا کند بنیانهای اعتقادی دین و اصول معرفتی آن، در طی قرون همراه با خردورزی مدرن برخاسته از پیشرفت علم، تغییری نکرده است و به همان صورت پیش پابرجاست، باید نظر او را به چالش گرفت. بعضی با یدک کشیدن عنوان “روشنفکر دینی”، سعی در القائ این اندیشه را دارند که “دین” با تعریفی که خودشان از آن دارند، با “روشنفکری” که باز با تعریفی که خودشان از آن دارند، سازگار است. این جریان در تمام ادیان سازمانی در حال انجام است، چه ادیان قدیم و چه ادیان جدید. آنها فوتبالیستهایی را میمانند که برای مقابله با مهارت و فنِ حریف، سعی در نزدیکتر آوردن دروازه به مرکز زمین، هنگام زدن گل به وسیلهی خود دارند. دین یک تعریف جامع دارد و روشنفکری نیز هم. این تعاریف هم، دیروز و امروز ساخته نشده اند. البته با ترویج نسبیگرایی فرهنگی که ریشهی آن به سوفسطائیان برمیگردد و نیز توسل به اندیشهی پست مدرن که نقد مدرنیته را در خود دارد، روشنفکران دینی به تعاریف و تاکیدهایی همت میگمارند که سازگاری دین با مدرنیته را معقول جلوه دهند. در ایران هم مانند کشورهای دیگر، گروهی ادعای روشنفکری دارند که از میان آنها میتوان از عبدالکریم سروش، حسن یوسفی اشکوری، آرش نراقی و دیگران نام برد. برداشت این دوستان از دین، بیشک با تعریف فقهی حاکم در ایران امروز از آن، تفاوت دارد و نوعی ترقی و تجدد از آن استنباط میشود که باید به فال نیک گرفت. اما تنها کاری که این آقایان و همفکران آنها کرده اند، تهی کردن اسلام شیعی از فقاهت و مرجعیت است.
بحث ما در اینجا بررسی تاثیر اجتماعی دین در طی قرون است و تمام ادیان را در برمیگیرد. اما ذکر یک مورد از گفتههای آقای آرش نراقی شاید بیمورد نباشد. ایشان در مصاحبهای در سایت اینترنتی خود ، در نقد اندیشمندان نقاد به واژه ی روشنفکر دینی میگوید: «بنده به عنوان یک فرد دینباور معتقدم که آموزههای محوری دین نه تنها معقول، بلکه صادق است. از سوی دیگر، یکی از مهمترین ارکان روشنفکری التزام و پایبندی به حقیقت یا صدق است. بنابراین از منظر من به عنوان یک فرد دینباور، اگر روشنفکری به آموزه های دینی باور نداشته باشد، حقایقی را انکار کرده است. و بنابراین، مطابق تعریف، نمیتوان او را روشنفکر دانست. به بیان دیگر کسانی که مثلاً به خداوند باور ندارند، روشنفکر نیستند. مطابق این تحلیل، مفهوم “روشنفکر ملحد یا دین ناباور” ممتنع و واجد ناسازگاری درونی است».
طبق این تعریف آقای نراقی، استیفن هاکینگ (Stephen Hawking) که دانشمند طراز اول دنیاست و خداناباور است، روشنفکر نیست، ولی حجت الاسلام محسن کدیور، چون خداباور است روشنفکر است! آرش نراقی چون فراموش کرده است که پندارهای دینی پندارند، آنها را حقیقت معقول و صادق میپندارد. اگر بنا بود پندار یا باور را حقیقت و صدق دانست، دیگر مسئله حل بود و شاید نیازی به رنسانس فکری اروپا و دوران مدرنیته هم نبود. از سوی دیگر، ایشان که به بقیهخرده میگیرند که ادلهی کافی برای امتناع روشنفکری دینی ارائه نکرده اند، خود تنها ادلهشان اعتقاد یا باورشان به معقول بودن و صادق بودن آموزههای محوری دین است. در این مورد ما با ایشان موافقیم و در بخش نخست این مقاله هم گفتیم که ذهنیت دینی، برعکس دید علمی، بر پایه ی اعتقاد و باور صرف استوار است و ایشان با صداقت این را ابراز میکنند. اما باور دینی در تمام ادیان، از جمله اسلام شیعی، قرنهاست که دست نخورده باقی مانده و تنها در اثر پیشرفت علم و تاثیر آن در فلسفه، تفکر دینی در دو قرن اخیر با سعی در تعبیرات جدید از کلام دینی، قصد خروج از بحران فکری پیش روی خود داشته است. روشنفکریای که برگرفته از مدرنیته است، یک فرآورده ی غربی است و تعریف امروزی آن، پس از انقلاب فرانسه معمول گردید. مدرنیته به عنوان یک نگرش جدید در نقد ذهنیت دینی یا به قول آقای نراقی “دینباوری”، در قرون وسطی شکل گرفت. ایشان با جسارت دینباورانهی خود میگویند کسی که به خدا و آموزههای دینی باور نداشته باشد، روشنفکر نیست و بدین طریق روشنفکری را مصادره کرده و ادعا دارند روشنفکر دینی میکوشد در متن جامعه، دینی از طریق ارائه ی تفسیری از دین که با ارکان اصلی مدرنیت ناسازگار نباشد، ارائه نماید. در این مورد، باز ما این کوشش را به فال نیک میگیریم، اما همچنان که قبلاً گفتیم این کار را یک عقبنشینی ذهنیت دینباور در مقابل دید علمی و ذهنیت غیردینی میدانیم و با توجه به پیشرفتهای علمی دو سه قرن اخیر و شتاب آن در قالب ماهیت فیزیک ذرات و صنعت انفورماتیک و اکتشافات فضایی که ذهنیت بشر را تحت تاثیر خود قرار داده است و بیشک زایش فلسفی در پی خواهد داشت، این روند سرعت بیشتری به خود خواهد گرفت. آن دینباورانی که به جای روشنفکر دینی، عنوان دیگری مانند نواندیش دینی برای خود برگزیدهاند، به مفهوم روشنفکری وقوف بهتری دارند تا آنهایی که روشنفکری را با دینی ترکیب کرده و ملغمهای ناسازگار با خود یدک میکشند.
بعضی میگویند مگر ما در غرب “علوم مسیحی” یا Christian Science نداریم که شما طبیعتاً آن را نیز ترکیبی تناقضدار میدانید؟ در پاسخ باید گفت چه کسی مبتکر واژه ی “علوم مسیحی” بوده است؟ مطمئناً دانشمندان علوم نبودند، بلکه این الهیون مسیحی بودند که علم را به عنوان سنتی خود، یعنی مسیحی چسباندند و برای جبران مافات، به ابداع واژه ی جعلی “علوم مسیحی” پرداختند. یعنی واژه ی “علم” را مصادره کردند، همانطور که روشنفکران دینی با روشنفکری کرده و میکنند. در ثانی، اگر یک عنوان متناقض و انحرافی قبلاً صورت گرفته و متداول شده، دلیلی برای قبول عنوان متناقض و انحرافی دیگر نمیشود. روشنفکر یک واژه ی صرف نیست، بلکه یک معنا و بار تاریخی و فلسفی دارد، که با ذهنیت دینی سازگاری ندارد، اما در یک جامعهی دمکراتیک هردو میتوانند همزیستی داشته باشند. همزیستی هم به معنای آشتی آن دو نیست، زیرا با شمشیر پندار و باور نمیتوان از گسترش علم و فلسفه و تاثیر ذهنیت اجتماعی آن جلوگیری کرد.
روند حضور دین در صحنهی سیاسی در مغرب زمین، در دهه های اخیر روبه کاهش نهاده است. انتخاب پوپ جدید در کلیسای واتیکان که زمزمه های عقب نشینی در مواضع سنتی کلیسا را ابراز میدارد، نمونه ای جدید از این روند است. البته نمیتوان نفوذ محافظه کاران مسیحی در بعضی دول غربی از جمله در کنگره ی امریکا را نادیده گرفت، اما نسل جدید در کشورهای غربی، به اندازه ی والدینشان از رهبران مسیحی پیروی نمیکنند. در کشورهای اسلامی فضای فکر دینی، به ویژه در طیف رادیکال آن، فضای قبل از دوران مدرنیته ی اروپا را دارد، با خشونت بیشتر، که در واقع بینشی است قرون وسطایی اما در قرن بیست و یکم، که به ناچار با رویارو شدن و با همه گیر شدن جنبشهای آزادیخواهانهی مطالبه محور، مانند جنبش زنان و حرکتهای حق طلبانه، از این وضعیت ناآرام و بی امن و ارتجاعی به در خواهند آمد و عصر رادیکالیسم سیاسی اسلام، با رسیدن تحولات اجتماعی در زمینه ی حقوق بشری به تاریکترین خاستگاه آن، یعنی عربستان، رو به پایان خواهد گرفت. به طور کلی، روند تضعیف حاکمیت دین باور در عرصه های اجتماعی، در همهجای جهان با شدتهای مختلف اجتناب ناپذیر است. دین از حیث عقلی پاسخگوی ذهنیت شکاک و تیزبین نسل جوان جهان نیست. با همه ی میدانگیری و اعمال نفوذ سازمانهای دینی در جریانات سیاسی و حربه ی تروریسم در دست محافظه کاران و رادیکالهای ادیان، از نظر عقلی، دین قافیه را باخته است. اگر دینی دم از عقل میزند و نبود عقل در دین را سبب عدم پایداری آن دین میداند، در حقیقت، به نوعی عقبنشینی دست زده که باید از آن استقبال کرد. اما در نهایت، دین در صحنه ی خِرد و ادله ی عقلی جای عرض اندام ندارد و راهی جز خالی کردن میدان در پیش ندارد. آنچه ادیان برای انسان به ارمغان آورده اند، جز جنگهای عقیدتی و نفاق و کینهتوزی و ایستادن در برابر آزادیهای اجتماعی و حرکتهای حقطلبانه نبوده است. حال پرسش این است که با چنین سرگذشت تاریخی، انسان قرن بیست و یکمی برای گزینش شرایط بهتر زندگی باید چه مسیری را انتخاب کند؟ پاسخ ما این است که ساده ترین راه دوری جستن از تعصب سنتی به باورهای دینی به ارث رسیده است. این فرآیند بیشک باید از درون خانواده آغاز گردد و کسب هویت از راه تعلق دینی، باید جای خود را به کسب هویت از راه تعلق فکری دهد. وراثت دینی حاصلی جز محدود کردن فکر به دایرهی باورهای سنتی هر دین، چه قدیم و چه جدید، در بستر یک فرهنگ ایستایی ندارد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)