هر اثر هنری فارغ از ماهیت و ارزش واقعی اش، بی تردید باید مورد نقد قرار گیرد. نقد به معنای نفی نیست بلکه بحث، تجزیه و تحلیل و نگاه انتقادی به یک اثر هنری است. سبک سنگین کردن یک اثر از زوایای مختلف و سنجش و ارزیابی آن در مجموع می باشد. شفاف کردن و به پیش چشم کشیدن نقاط مثبت و منفی آن برای ارتقا هر چه بیشتر است. فرایند نقد و انتقاد، خود موجب درک بهتر کارکرد عملی یک اثر در ساختار فرهنگی جامعه می شود و به طبع بستر مناسب تری برای شرایط تکوینی آن و رشد فضای هنری و لمس و ارتباط مناسب تری میان اثر هنری در ابعاد گوناگون با مخاطب بوجود آورده و از پذیرش انفعالی، اجتناب خواهد شد. زیرا قرار نیست یک اثر هنری خود کلیشه و تابوساز باشد، برعکس پویایی یکی از انتظارات بدیهی در این مقوله است
در نمودار هندسی هنر، علاوه بر مخاطب، هنرمند و اثر هنری، جای منتقد بویژه در جامعه ی ما گاه خالی ست. فارغ از مقوله ی نقد و منتقد، آنچه برجای می ماند، اظهارات شخصی و سلیقه ای ست که یا به طرفداری محض می پردازد و یا به نفی و انکار مطلق. در غیاب نقد تکوینی، محتوایی و تطبیقی، خلق آثار هنری برتر تحصیل نخواهد شد.
هنر و اثر هنری شایسته است از معنای درونی شده ی مونولوگ قدرت فاصله بگیرد، با ناخودآگاه جمعی جامعه بیامیزد، فاقد اعتبار و پذیرش بی قید و شرط باشد. هنر و هنرمند نباید با گام های مردم پیش برود و تابع کلیشه های موهوم باشد. باید چند گام پیشتر رود، چراغ در دستش باشد، با هنرش خواه شعر، موزیک و تصویر، نه فقط تابو بشکند بلکه فرهنگی نو بسازد.
پیش از این شاهین نجفی و شهره صولتی در آواز و شاعرانی در شعر و هنرمندانی دیگر در نقاشی، مجسمه سازی، انیمیشن، تئاتر و غیره تلاش در طرح نوگرایانه و ساختارشکن مضمون همجنسگرایی نموده اند. اما به جرات می توان گفت “گوگوش” از جایگاه ویژه ای برخوردار است که ترانه اش را ممتاز و متمایز می کند. چرا؟ برای اینکه او محبوب میلیون ها ایرانی ست و قلب ها را بی تردید تکان داده و ذهن ها را به فکر واداشته است. نه از منظر فلسفه و سیاست بلکه از آنجا که او هنرمندی مردمی است. هر چند به هیچ وجه قصد قضاوت اخلاقی نسبت به شخصیت فردی او را ندارم و اساسن اعتقادی هم به چنین تئوری ندارم چرا که به هیچوجه با ترازوی بی کفایت “خوب” یا “بد” نمی توان در باره ی افراد قضاوت کرد، بلکه این عمل فرد انسانی است که مورد سنجش قرار می گیرد و در اینجا با جرات اعتراف می کنم که “گوگوش” جسورانه اثری را به جامعه ی همجنسگرایان تقدیم کرد هر چند این ترانه را سال پیش اجرا کرده بود بی آنکه انگیزه ای در وصف عشق همجنسگرایانه داشته باشد. با این وجود این کار او یعنی تقدیم ترانه به جامعه ی انسانی همجنسگرایان قابل ستایش و تقدیر است.

تابو شکنی و تلنگر به مناسبات کهنه یکی از قابلیت های اثر هنری ست. به هر میزان قادر به نقض کلیشه های سنتی و مناسبات غیرانسانی شود، به همان سطح ارزش هنری دارد.
در بخشی از شعر به خوبی پیداست که “عشق” مورد نظر “تابوشکن” است، خواه همجنسگرایانه باشد و خواه خارج از حوزه ی ازدواج و بافت های کهنه ی تنیده شده بر ساختار فرهنگی جامعه. این عشق خلاف کعبه می چرخد. برای کندن از برزخ، به دنیا گریز می زند و بهشت را اندازه ی خود نمی داند. تابوشکن است و ارزش هنری اش نیز دقیقن در همین جاست. اما باید توجه داشت هرچند فرم جدیدی را عرضه می کند اما قادر نیست به عمق شکست یک رفتار جنسیتی کلیشه شده به صراحت و روشنی بپردازد. به ذهنیت سنتی جامعه اعتراض کرده اما موفق به ارائه تصویری نو و شفاف نشده است.
شعر به اندازه ی کافی زنانه نیست، اصلن زنانه نیست. اگر عنصر تصاویر ویدئویی را از آن بگیریم فاقد بیان صریح در مضمون همجنسگرایی به طور عام و همجنسگرایی زنانه به طور خاص می باشد.
هر چند معتقد به قالب های ارزیابی یک سویه نیستم اما نگاه به اثر هنری می تواند مضمونی هم باشد یعنی مخاطب از خود بپرسد “خب… این ترانه چه چیزی را می خواست بیان کند.”
روشن است که یک اثر هنری بیانیه ی سیاسی نیست قرار هم نیست باشد، زیرا یک اثر هنری مختصات زیباشناسی ویژه ی خود را می طلبد که شایسته نیست به هیچ بهانه تقلیل یابد. در عین حال آن را نمی توان مستقل از عنصر فرهنگ سازی، به پدیده ای تک سلولی تبدیل نمود. ماده ی خلق یک اثر هنری تنها خواننده و صدایش، ابزار موسیقی و شاعر و واژه هایش و تکنیک تصویر و ویدئو نیست بلکه عناصری همچون تخیل، مضمون، فرم و سبک و تم و … در بیان موثر آن کاملن دخیل هستند.
و اما نقطه ی اوج این شعر زیبا این بیت است:
منم میدونم این احساس … نباید باشه اما هست
کدام احساس نباید باشد، اما هست؟ چرا هست؟ چرا نباید باشد؟ چقدر خوب که شاعر توانسته این پرسش را در ذهن مخاطب بپروراند.
شعر این گونه شروع می شود:
از این بیراهۀ تردید … از این بن بست میترسم
من از حسی که بین ما … هنوز هم هست میترسم
حس تردید… وجود بن بست…. حس ترس…! بله .. همه ی این ها هست. چرا؟ در جامعه ی سنتی که حتا عشق میان زن و مرد خارج از حوزه ی ازدواج تابوست… در فرهنگی که بکارت ارزشی فرای انسان، عشق و احساسات انسانی دارد… در ساختار مناسبات اجتماعی ی که زن نمی تواند ابتدا به ساکن به طور علنی به یک مرد ابراز عشق کند، آیا نباید یک زوج همچنسگرا، خواه دو زن و یا دو مرد، از احساسی که دارند بترسند. قطعن بله. وقتی قوانین حکومتی آنها را شایسته ی عدم و اعدام می داند علیرغم اینکه واژه ی “همجنس باز” را به “همجنسگرا” تبدیل کرده است. این بازی با واژه ها در نظامی همچون حکومت جمهوری اسلامی تنها یک شوخی ی بسیار تلخ است. نفس خشونت را با همین ترفند تشدید می کند. جامعه و فرهنگ و مناسبات اجتماعی نیز از سویی دیگر دست به دست رویه ی قانونگذاری داده و انسان همجنسگرا را با چالشی مواجه ساخته که هستی ی انسانی ی همجنسگرایانه ی اش را سخت برآشفته است.
هویت و هستی همجنسگرایانه قدمتی به اندازه ی تاریخ دارد و حق طبیعی بشر است و باور کنید این هوموفوبیاست که بیماری است زیرا محصولش نفرت و خشونت بر علیه انسان هاست. جهانی انسانی را آرزو می کنم سرشار از آزادی… آنچه که به شوقش از زندان ها، رنج ها و شکنج ها گذشته ایم بی آنکه رویاهامان رنگ سردی و ناامیدی بگیرد.
پرسش من این است … آیا زمان آن نرسیده که از باورهای غیرانسانی فاصله بگیریم و حق چگونه زیستن را به هر انسان بسادگی بپذیریم. به خرد و عشق باور بیاوریم و زندگی را با تمام معنای خود زندگی کنیم و البته بگذاریم زندگی کنند آن گونه که قلبهاشان هدایتشان می کنند. رنج و دغدغه را بر هیچ انسانی تحمل نکنیم. شایسته نیست انسانی به خاطر ناآگاهی ما در تلخی و دروغ زندگی کند.

مهناز قِزِلٌو
هفده فوریه دوهزاروچهارده – استکهلم

“هراس”
در آینه، هزار بار هم که نگاهش کنم
روی برمی گرداند و از من دور می شود
دلهره ام می گیرد
آه… باید اعتراف کنم
نقاب زده ام
و دیگر خسته ام
چقدر لابلای هاشورِ واژه ها بِدَوَم
سرگیجه بگیرم
این رقص، مرا از من دور می کند
نمی گذارید خودم باشم
از این نسخه های کپی شده
عق تان نمی گیرد
بیهوده خواب دیده ام
این باران ها، حتا مرا خیس هم نمی کنند
کاش جرات می کرد
و روی یک نیمکت سیمانی می ایستاد
و بال هایش را باز می کرد
تا بدانید
دارید ویران اش می کنید
میان تاریکی ی فانوس های خاموش
خم شده
سقف آرزویتان جقدر کوتاه است
روی شانه های برف
اشک های زنی چکیده است
که دل به زنی دیگر سپرده است
تو می ترسی
او پنهان می شود

مهناز قِزِلٌو/هفده نوامبر دوهزار و سیزده – استکهلم

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)