کانون صنفی معلمان دوشنبه گذشته نشستی کلاب هاوسی تحت عنوان «سازمان یابی و تداوم کنش صنفی و مدنی در شرایط بحرانی» با حضور سعید مدنی و آصف بیات و مدیریت محمد حبیبی سخنگوی کانون صنفی معلمان برگزار کرد. در این نشست بحث های بسیار آموزنده و مفیدی از سوی هر دو نظریه پرداز جنبش های اجتماعی ارائه شد. 

در ضمن بحثها، آقای بیات نظریه ای را پیرامون جنبش دی ماه ۱۴۰۴ مطرح کرد که تا حدودی متفاوت با تحلیل سعید مدنی بود. سعید مدنی معتقد است که جنبش دی ماه را نباید در روزهای ۱۷ و ۱۸ دی ماه و پس از آن خلاصه کرد و این جنبش را در ادامه جنبش های اعتراضی پیشین می داند. آصف بیات اما معتقد بود که تفاوت های گفتمانی و محتوایی بین جنبش زن زندگی آزادی و جنبش دی ماه وجود دارد که نباید آنها را نادیده گرفت. 

از نظر وی جنبش دی ماه ۱۴۰۴ تحت تاثیر رشد گرایشات راست، ملی گرا، و گذشته گرای جهانی نیز قرار داشته است. این اختلاف نظر انگیزه این یادداشت شد و باید همینجا تاکید کنم که من نیز  هم نظر با آقای بیات هستم و معتقدم نمی توان روزهای ۱۷ و ۱۸ دی ماه و پس از آن را به طور تقویمی و مکانیکی از روزهای آغازین جنبش دی ماه تفکیک کرد. 

جنبش «زن، زندگی، آزادی» قطعا یکی از مهم‌ترین جنبش‌های رهایی‌بخش تاریخ معاصر ایران است. جنبشی که از اعتراض به قتل مهسا ژینا امینی و علیه حجاب اجباری آغاز شد، اما خیلی زود به اعتراضی گسترده علیه ساختار سیاسی و اجتماعی جمهوری اسلامی تبدیل گردید. آزادی، کرامت فردی، برابری، حقوق زنان و حق انتخاب سبک زندگی، در مرکز گفتمان این جنبش قرار داشتند.

اما تنها چند سال بعد، در اعتراضات ۱۴۰۴، به نظر من با پدیده‌ای متفاوت روبه‌رو شدیم. این بار اعتراض از بازار و بحران اقتصادی آغاز شد و در ادامه، در بخشی از شعارها و ادبیات سیاسی آن، ملی‌گرایی، گذشته‌ گرایی (در شعار رضا شاه روحت شاد)، سلطنت‌ طلبی (در شعار جاوید شاه) و حمایت از رضا پهلوی برجسته گردید. 

همزمان، در فضای اجتماعی ایران گرایش‌های مثبتی نسبت به ترامپ، نتانیاهو، اسرائیل و حتی جنگ علیه جمهوری اسلامی و بمباران کشور نیز قابل مشاهده بود؛ گرایش‌هایی که با گفتمان غالب جنبش ۱۴۰۱ تفاوت قابل توجهی داشتند. 

این دو گرایش یعنی حمایت از رضا پهلوی از یک سو و حمایت و رضایت از حملات نظامی در بخش های نسبتا گسترده جامعه ایران را می توان دو نمونه از رشد گرایش به راست جهانی دانست.  البته جامعه ایران یکپارچه و یکدست نیست و نمی‌توان از این تحولات نتیجه گرفت که جامعه ایران به طور کلی «راست‌گرا» شده است. اما شاید بتوان پرسش مهم‌تری را مطرح کرد: آیا جامعه ایران پس از تجربه زن، زندگی، آزادی، فقط در جستجوی گذار از جمهوری اسلامی از طریق حمایت از یک آلترناتیو سیاسی است، یا در حال تغییر دادن تصور خود از قدرت سیاسی، چگونگی تسخیر، تنظیم و تقسیم آن و به طور کلی مناسبات اجتماعی-سیاسی نیز هست؟

در جنبش ۱۴۰۱، مسئله اصلی برای بخش بزرگی از معترضان، چگونگی رهایی از مداخله حکومت در زندگی فردی و اجتماعی بود. «زن، زندگی، آزادی» بیش از آنکه نام یک نظام سیاسی آینده باشد، بیان خواست نوع دیگری از زندگی بود. به همین دلیل، جنبش از ابتدا رهبری واحد، ساختار متمرکز و آلترناتیو سیاسی مشخصی نداشت. نقطه قوت آن در گستردگی اجتماعی، تکثر و خودانگیختگی بود؛ اما همین ویژگی، هنگامی که مسئله از اعتراض به تغییر قدرت سیاسی رسید، به یکی از محدودیت‌های آن تبدیل شد.

در نتیجه جنبش توانست جامعه را تغییر دهد و حتی در زمینه حجاب حکومت را وادار به عقب نشینی نماید، اما نتوانست به همان اندازه قدرت سیاسی تولید کند. از این منظر، شاید یکی از درس‌هایی که بخشی از جامعه از تجربه ۱۴۰۱ گرفته، این بوده باشد که اعتراض اجتماعی به تنهایی برای تغییر حکومت کافی نیست. جنبش برای عبور از حکومت موجود به سازمان، رهبری، استراتژی و آلترناتیو نیاز دارد. از این نظر می‌توان افزایش توجه به چهره‌ای مانند رضا پهلوی را، دست‌کم در بخشی از جامعه، نه فقط به معنای بازگشت به سلطنت، بلکه به‌ عنوان پاسخی به مسئله خلأ رهبری و آلترناتیو نیز بررسی کرد.

اما در اینجا پرسش دیگری مطرح می‌شود: آیا جامعه در ناخودآگاه خود و یا بخش هایی از آن آگاهانه به این نتیجه رسیده است که «جنبش زن زندگی آزادی از یک رهبری واحد و آلترناتیو برخوردار نبود»، یا تحت تاثیر شرایط امروز در جهان و رشد گرایشات راست و اقتدار طلب و ناسیونالیست و گذشته گرا به نتیجه‌ای متفاوت تر رسیده است که «گذار از جمهوری اسلامی بدون یک قدرت متمرکز و رهبری قدرتمند که از حمایت جهانی برخوردار است نمی‌تواند پیروز شود»؟

روشن است که این دو نتیجه گیری  یکسان نیستند. اولی یک درس سازمانی است؛ دومی می‌تواند نشانه تغییر در تصور جامعه از قدرت سیاسی باشد. در حالت اول، جامعه صرفاً به دنبال آن است که جنبش بعدی سازمان‌ یافته‌ تر باشد. اما در حالت دوم، ممکن است خودِ مفهوم قدرت در حال تغییر باشد: از قدرت افقی و تکثرگرا به قدرت متمرکز، از جامعه مدنی به دولت قدرتمند، از رهایی به نظم، و حتی از آینده‌نگری و پیشروی به جلو به گذشته‌ نگری.

به همین دلیل است که در اعتراضات ۱۴۰۴، در کنار خواست تغییر حکومت، مفاهیمی مانند ایران، ملت، قدرت، امنیت، اقتدار و رهبری شخصی برجسته‌تر شدند و حتی برخی از جنگ بین دو تمدن مدرن و امروزی که آمریکا سمبل آن است و تمدن اسلامی که جمهوری اسلامی نماینده آن است صحبت کردند. تغییراتی که نمی‌توان فقط به استیصال و خشم و نفرت مردم از حکومت نسبت داد. به این معنی که برخی از تحلیلگران، رضایت بخشی از مردم از حملات نظامی آمریکا و اسراییل را فقط ناشی از خشم و نفرت و استیصال مردم می دانستند. 

معتقد نیستم که جامعه ایران در نتیجه تجربه جنبش‌های اعتراضی کاملا آگاهانه و به صورت کاملا درون‌زا به این نقطه رسیده است. این تغییرات گفتمانی و سیاسی و نوع نگاه به مناسبات قدرت، به علت تاثیر پذیری جامعه ایران از تحولات سیاسی جهان نیز می تواند باشد؛ جهانی که در سال‌های اخیر شاهد رشد ملی‌گرایی، پوپولیسم راست، رهبران شخصی، سیاست هویتی و گرایش به دولت‌های قدرتمند بوده است؟

اگرچه تجربه درونی ۱۴۰۱ قطعا موثر در تقویت تقاضای مردم برای «رهبری و آلترناتیو» بوده است، اما فضای سیاسی جهانی و ضعف و عقب نشینی گرایشات چپ و پیشرو توانست شکل این تقاضا را تحت تاثیر خود قرار دهد. در جهانی که ترامپیسم، ملی‌گرایی، سیاست قدرت و رهبران شخصی دوباره برجسته شده‌اند، ممکن است پاسخ به خلأ قدرت نیز بیش از گذشته در قالب رهبر قدرتمند، دولت مقتدر و بازگشت به هویت ملی تصور شود.

همچنین، جامعه‌ای که از یک حکومت ایدئولوژیک و اقتدارگرا خسته شده است، لزوماً به‌ صورت خطی به سوی دموکراسی حرکت نمی‌کند. ممکن است بخشی از جامعه در مسیر عبور از اقتدارگرایی موجود، ابتدا به سوی ملی‌گرایی و اقتدارگرایی سکولار گرایش پیدا کند. به بیان دیگر، عبور از یک شکل اقتدارگرایی، ضرورتاً به معنای عبور از تصور اقتدار نیست.

در این میان، رضا پهلوی را نیز می‌توان به‌ عنوان یکی از نقاط تلاقی این تحولات دید: از یک سو، نیاز به رهبری و آلترناتیو سیاسی؛ و از سوی دیگر، تحت تاثیر شرایط جهانی، رشد ملی‌گرایی، گذشته‌ گرایی و میل به اقتدار.

از این منظر، تفاوت ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را نباید صرفاً در ترکیب اجتماعی یا شعارهای آنها جست‌وجو کرد. تفاوت عمیق‌تر ممکن است در تصویری باشد که بخشی از جامعه از «راه تغییر» پیدا کرده است. در ۱۴۰۱، پرسش اصلی می‌توانست این باشد: چگونه می‌توان آزاد زندگی کرد؟ اما در ۱۴۰۴، برای بخشی از جامعه، پرسش ممکن است به این سمت حرکت کرده باشد: چه کسی و با چه قدرتی می‌تواند این وضعیت را تغییر دهد و کشور را دوباره قدرتمند و با ثبات کند؟

به نظر می رسد که پرسش دوم تحت تاثیر شرایط امروز جهان که ما در اروپا و آمریکای لاتین شاهد رشد گرایشات و احزاب و رهبران راست و هم جهت با ترامپ هستیم، در ایران ۱۴۰۴ به بعد پاسخ خود را در نفی ارزشهای جنبش زن زندگی آزادی و یا محدود کردن آن در حد یک جنبش چپ فمینیستی و گرایش به جریانات راست و گذشته گرا که در قامت ملی گرایی و اقتدارگرایی ظاهر شده اند، یافته است. 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)