یکی از رایج‌ترین مغالطه‌های سیاسی، در باره نقش و موقعیت سیاسی رضا پهلوی، این است که محبوبیت یک نیرو یا یک چهره را مستقیماً به مشروعیت سیاسی آن ترجمه می‌کنند. انگار همین که جمعیتی گرد کسی جمع شدند یا در نظرسنجی‌ای نامی بالاتر از بقیه ایستاد، پرونده بسته است. اما حمایت و مشروعیت دو مقوله یکسان نیستند.

بنابراین پیش از آنکه حمایت را نشانه‌ی یک انتخاب سیاسی آگاهانه و یا برخورداری از مشروعیت بدانیم، باید پرسید که این حمایت از کجا برخاسته است؟ 

واقعیت این است که بخش زیادی از حمایت‌های توده‌ای، واکنشی به یک نیاز و احساس است، نه بیانِ یک اراده‌ی سیاسی آگاهانه. البته این به معنی نیست که حمایت مبتنی بر نیاز کاملا غیر سیاسی یا بی‌اعتبار است. نیاز اقتصادی، امنیتی، هویتی یا آزادی‌خواهانه خودش می‌تواند کاملاً سیاسی باشد. 

اما بهتر است به این مکانیزم نیز توجه داشته باشیم که کسی که در بحران اقتصادی، در ناامنی، یا در نبود هر افق دیگری، به یک چهره یا یک جریان پناه می‌برد، در حقیقت و در درجه نخست میخواهد خلأیی را در ذهن خود پر کند و نقطه امیدبخشی بیابد، اما اینکه در واقعیت امر این فرد و یا جریان سیاسی که مورد حمایت است توانایی پر کردن خلاء را در زمین سیاست و معادلات قدرت دارد، امر دیگری است 

توجه به تفاوت این دو امر بسیار مهم است، چون نیاز با رفعِ خودِ آن نیاز ممکن است توسط قدرت مستقر، یا با ظاهر شدنِ گزینه‌ های دیگر، به‌ سادگی جابه‌جا شود. اما انتخاب سیاسی آگاهانه معمولاً به یک ارزیابی از برنامه و روش مبارزه و کسب قدرت گره می خورد و بنابراین پایدارتر است. 

به عبارت دیگر، حتی وقتی حمایت واقعاً سیاسی است، به این معنا نیست که حمایت‌کننده تمام برنامه و تمام روشِ آن نیرو را پذیرفته است. ممکن است کسی از یک جریان در برابر دشمن مشترک، یا در یک لحظه‌ی مشخص، یا برای یک خواسته‌ی محدود حمایت کند، بی‌آنکه به روش‌های آن جریان برای رسیدن به قدرت، یا به نوع نظمی که بعد از رسیدن به قدرت می‌سازد، رضایت داده باشد، برای مثال حمایت از رضا پهلوی الزاما به معنای پذیرش راه و روش او برای رسیدن به قدرت نیست. 

با وجودی که ممکن است حمایتها اغلب موضعی و مشروط و حتی موقتی باشند، اما معمولا نیروهای سیاسی تمایل دارند آن را به تاییدی کلی و بی‌قید و شرط برای کل برنامه و روش خود تعبیر کنند. این تعبیرِ اراده گرایانه از آنچه واقعاً وجود دارد، خودش یک نوع سوءاستفاده از حمایت است.

نکته‌ی مهمتر این است که حمایت، هرچقدر هم گسترده است، مالکیتِ قدرت را به کسی نمی‌دهد. قدرت سیاسی را نمی‌توان مثل ملکی خصوصی تصور کرد که با رأی یا با هیاهوی خیابانی به کسی منتقل شود. قدرت در بهترین حالت امانتی است که موقتاً و مشروط به شرایطی به کسی سپرده می‌شود؛ و این سپردن هرگز به معنای واگذاریِ دائمی و بی‌قید و شرطِ آن نیست. وقتی نیرویی حمایتِ دریافتی را به مالکیتِ دائمی قدرت ترجمه می‌کند، دقیقاً همان مسیری را می‌رود که هر نظام اقتدارگرا، صرف‌نظر از خاستگاه انقلابی یا غیرانقلابی‌اش، رفته است. همانطور که بسیاری از طرفداران افراطی رضا پهلوی حمایت های نسبتا گسترده از او را دلیل مالکیت تمام عیار او بر سرنوشت سیاسی مردم ایران می دانند و شعار «یک ملت، یک پرچم و یک رهبر» را سر می دهند.

بنابراین اگر حمایت، محبوبیت و مالکیت پاسخ‌های کافی برای مشروعیت سیاسی نیستند، پس باید مشروعیت سیاسی را در جای دیگری جست‌وجو کرد؛ نه در حجم حمایت، بلکه در کیفیت رابطه‌ای که یک نیروی سیاسی با قدرت، با مردم، و با دیگر نیروها برقرار می‌کند. 

این رابطه را می‌توان در پنج پرسش خلاصه کرد:

۱- چه کسانی این قدرت را به وجود آورده‌اند؟ این پرسش به خاستگاهِ قدرت برمی‌گردد. آیا این قدرت از دلِ رضایت و مشارکت سیاسیِ واقعی مردم بیرون آمده، یا از طریق زور، فریب، یا بهره‌برداری از یک بحران به دست آمده؟ صرفِ وجودِ حمایت پاسخ این پرسش نیست؛ باید دید آن حمایت در چه شرایطی، با چه میزان اطلاعات آزاد، و با چه امکانی برای اعلام مخالفت شکل گرفته است.

۲- این نیرو برای چه چیزی نمایندگی می‌کند؟ نمایندگی، برخلاف تصور رایج، مفهومی نامحدود نیست. کسی که در یک زمینه‌ی مشخص (مثلاً اعتراض به یک سیاست، یا دفاع از یک حق) از نیرویی حمایت کرده، لزوماً به آن نیرو اختیار نداده که در تمام حوزه‌های دیگر هم از جانب او تصمیم بگیرد. پرسش این است: آیا اصلاً روشن است مردم در چه محدوده‌ای، برای چه مدت، و برای چه هدفی به این نیرو اختیار داده‌اند؟ نمایندگیِ بی‌مرز، نمایندگی نیست، مصادره‌ی نمایندگی است.

۳- چه نظم جایگزینی پیشنهاد می‌کند؟ مشروعیت تنها به رسیدن به قدرت مربوط نیست، به نگه‌داشتنِ آن هم مربوط است. باید پرسید استراتژیِ این نیرو برای رسیدن به قدرت چیست، و مهم‌تر، بعد از رسیدن به قدرت، چه برنامه، چه نهاد، چه قانون، و چه رابطه‌ای با دیگر قدرتهای موجود در جامعه پیشنهاد می‌کند؟ نیرویی که صرفاً توان مخالفت با قدرت موجود را نشان داده، اما درباره نهادسازی، قانون و چگونگی اعمال و محدود کردن قدرت جایگزین تصویر روشنی ارائه نکرده است، نمی‌تواند صرف محبوبیت خود را به عنوان دلیل کافی برای مشروعیت سیاسی عرضه کند.

۴- رابطه‌اش با سایر نیروهای سیاسی چیست؟ یک نیروی سیاسی به‌تنهایی در خلأ عمل نمی‌کند. پرسش این است که آیا این نیرو حق موجودیت و رقابتِ دیگر نیروها را می‌پذیرد، یا خود را تنها صدای مشروع میدان می‌داند؟ نیرویی که میدان سیاسی را تنها از آنِ خود می‌داند و دیگران را یا حذف می‌کند یا نادیده می‌گیرد، حتی اگر بیشترین حمایت توده‌ای را هم داشته باشد، نمی تواند ادعای نمایندگیِ کل جامعه را داشته باشد.

۵- قدرت خود را چگونه محدود می‌کند؟ آخرین و شاید مهم‌ترین پرسش، به نسبت آن نیرو با قدرتِ خودش برمی‌گردد. آیا برای نظارت بر خود، برای مخالفتِ داخلی، برای انتخاباتِ واقعی، و برای انتقالِ مسالمت‌آمیزِ قدرت، مکانیزمی پیش‌بینی کرده؟ نیرویی که هیچ راهی برای محدود کردنِ خودش باز نمی‌گذارد، حتی اگر امروز با حمایتِ اکثریت به قدرت رسیده باشد، فردا هیچ ابزاری برای پاسخ‌گویی نخواهد داشت، و همین غیابِ محدودیت است که حمایتِ امروز را به سلطه‌ی فردا تبدیل می‌کند.

بنابراین، حمایت و محبوبیت، به یک نیروی سیاسی قدرت اجتماعی می‌دهند، اما نه مالکیت قدرت سیاسی. حتی نمایندگی نیز مالکیت نیست؛ نمایندگی، واگذاری موقت و مشروط اختیار است. بنابراین مسئله اصلی در سیاست فقط این نیست که «چه کسی از حمایت بیشتری برخوردار است»، بلکه این است که «این حمایت برای چه چیزی و تا کجا اختیار ایجاد می‌کند و چه چیزی آن اختیار را محدود می‌کند».

از همین‌ جاست که مشروعیت سیاسی از محبوبیت جدا می‌شود. مشروعیت را نمی‌توان فقط در تعداد هواداران، میزان رای یا جمعیتی که حول یک رهبر گرد آمده‌اند جست‌وجو کرد. باید دید خاستگاه این حمایت چیست، دامنه اختیار واگذار شده کجاست، نظم جایگزین چیست، رابطه آن نیرو با رقبای سیاسی چگونه است و مهم‌تر از همه، آیا خود را نیز تابع محدودیت‌های قدرت می‌داند یا نه.

زیرا در سیاست، خطر اصلی فقط این نیست که کسی بدون حمایت مردم قدرت را تصاحب کند؛ خطر دیگر آن است که کسی با حمایت مردم به قدرت برسد و سپس حمایت را به نمایندگی، نمایندگی را به مالکیت، و مالکیت را به حق حاکمیت بر جامعه تبدیل کند.

در یک نظام دموکراتیک، مردم می‌توانند قدرت را واگذار کنند، اما مالکیت قدرت سیاسی را به هیچ فرد یا گروهی منتقل نمی‌کنند.

https://t.me/politicalphilosphy/869

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)