چند روز پیش یعنی هفدهم ژوئیه، ناصر پیروتی در استوری اینستاگرامش تصویر ۹ پیشمرگه‌ای را منتشر کرد که در حمله موشکی جمهوری اسلامی به اردوگاه زرگوێز کومله زحمتکشان کوردستان جان باختند. او نوشته بود:
«برای این تلاش و خدمت نمی‌کنیم که شهید شویم؛ اما به شهیدانمان افتخار می‌کنیم».
این جمله مرا به تصمیمی برگرداند که دو سال پیش گرفتم؛ تصمیمی که نه از پیش برای آن برنامه‌ریزی کرده بودم و نه حتی تا چند روز پیش از آن، خودم را در آستانه‌اش می‌دیدم.
۲۸ جولای دومین سالروز خروج من از ایران است. همیشه مطمئن بودم روزی باید هزینه‌ای بپردازم؛ نمی‌دانستم کِی و چگونه، اما همیشه بر این باور بودم که اگر قرار است روزی هزینه بدهم، باید فعالیت یا اثری که پشت سر گذاشته‌ام، ارزش آن هزینه را داشته باشد.
تا آن زمان، هیچ‌گاه به ترک ایران فکر نکرده بودم. سال‌ها در حوزه رسانه فعالیت کرده بودم و با وجود فشارها، بازداشت و پرونده‌های امنیتی، همچنان باور داشتم باید در همان‌جا بمانم و مسیری که در پیش گرفته‌ام را ادامه بدهم. برای من، ماندن صرفا حضور در آن جغرافیا نبود؛ بخشی از مسئولیتی بود که در برابر جامعه‌ام احساس می‌کردم و رسالتی که بر دوشم سنگینی می‌کرد.
بالاخره بازداشت شدم. آنجا بود که فهمیدم پرونده‌ای برایم ساخته‌اند که هزینه‌اش بسیار سنگین‌تر از عملکردم طی سال‌های گذشته بود. آن پرونده می‌توانست سال‌ها مرا گوشه زندان نگه دارد و به حذف کامل من از فعالیت‌هایم در ارومیه بینجامد؛ و اگر به رخدادهای امروز، از جنگ ۱۲روزه گرفته تا جنگ ۴۰روزه هم می‌رسید، حتی می‌توانست به حکم اعدام برایم منجر شود. این حذف اتفاقی نبود؛ برای جمهوری اسلامی حذف مخالفان و منتقدان مثل آب خوردن است و برای پانترکیسم حکومتی در ارومیه حذف فعالین کورد همیشه در اولویت بوده است.
کمتر از سه ماه پس از آزادی با قید وثیقه، به من خبر رسید که حکم دادگاه تجدیدنظر صادر شده است، اما به دلایلی نامعلوم و علیرغم اینکه صدور حکم در بخش سوابق پرونده در سامانه ثنا ثبت شده، به من یا وکیلم ابلاغ نشده بود و گویا قرار هم نبود به‌صورت کتبی ابلاغ شود؛ احتمالا باید برای اطلاع از آن، حضوری به شعبه صادرکننده رای مراجعه می‌کردم. از همان لحظه، برایم تردیدی باقی نمانده بود که اگر برای دریافت حکم مراجعه می‌کردم، بازداشت و زندانی خواهم شد و حتی امکان داشت بدون اطلاع قبلی هم در خیابان یا منزل یا حتی در خواب بازداشت و تحویل زندان شوم.
خروج از ایران تصمیمی نبود که خودم از ابتدا به آن رسیده باشم؛ با چند نفر از دوستان نزدیکم و همچنین چند دوست خارج از کشور مشورت کردم. همگی با توجه به تجربه پرونده‌های امنیتی مشابه، بر خروجم از کشور تأکید داشتند و ماندنم را نسنجیده‌ترین کار ممکن می‌دانستند.
با آیهان که صحبت کردم، ماجرای خودش را برایم بازگو کرد و جمله‌ای از مهندس فقید، وجدی حاتمی را برای من بازگو کرد که به او گفته بود:
«مهم نیست کاری کرده‌ای یا نه؛ مهم این است که تو همان کاری را کرده‌ای که آن‌ها دل‌شان می‌خواهد».
در پرونده‌های امنیتی، همیشه قرار بر این نیست حتماً کاری کرده باشی؛ گاهی از پیش تصمیم گرفته‌اند با تو چه کنند. بازجویی، پرونده و دادگاه فقط مسیری‌اند برای رسیدن به نتیجه‌ای از پیش تعیین‌شده.
صدیق اما از زاویه‌ای دیگر با من صحبت کرد؛ از خطرات حقوقی و امنیتی مشخصِ تمکین به رأی گفت، از پرونده‌سازی‌های احتمالی پس از رفتن به زندان و از اتفاقاتی که ممکن بود درون زندان برایم رخ دهد. خطراتی که هم می‌توانست جانم را به خطر بیندازد و هم مرا سال‌ها ناچار به تحمل حبس کند.
با شنیدن این حرف‌ها، کم‌کم پذیرفتم که باید هزینه‌ی دوری از خاک و خانواده را بپذیرم و خودم را تسلیم جمهوری اسلامی نکنم.
اما پذیرفتن این تصمیم آسان نبود، چون قرار نبود فقط از مرز عبور کنم و به جایی دیگر بروم. باید خانواده، شهر و زندگی‌ای را که سال‌ها ساخته بودم پشت سر می‌گذاشتم.
سخت‌تر از همه، ترک دوستانی بود که سال‌ها در کنار یکدیگر فعالیت کرده بودیم؛ کسانی که برایم فقط همکار نبودند، بلکه مانند خانواده بودند. ناچار شدم بی‌آنکه چیزی به آن‌ها بگویم، بروم. نمی‌توانستم خبر خروج را با کسی در میان بگذارم، حتی با پدر و مادرم. نه فرصتی برای توضیح داشتم و نه مجالی برای خداحافظی. هنگام رفتن، بیش از هر چیز از این می‌ترسیدم که شاید دیگر هیچ‌گاه بعضی از آن‌ها را نبینم، یا حتی ارتباط‌مان برای همیشه قطع شود.
برایم روشن شده بود که مشکل فقط یک حکم قضایی یا مجازات یک روزنامه‌نگار به چند سال زندان نیست. هدف این بود که دیگر نتوانم کارم را ادامه بدهم. جمهوری اسلامی همیشه مخالفان و منتقدانش را نمی‌کشد؛ گاهی زندانی‌شان می‌کند، گاهی از امکان کار محرومشان می‌سازد، گاهی با فشار بر خانواده و فرسودن روحیه‌شان مجبور به پذیرفتن اتهاماتی می‌کند که روحشان از آن بی‌خبر بوده، و گاهی ناچار به ترک خانه‌شان می‌کند.
از خودم پرسیدم: اگر ماندن دیگر به معنای ادامه‌دادن نباشد، آیا اصرار بر ماندن هنوز تصمیم درستی است؟
چند روز با همین پرسش زندگی کردم. پذیرفتن پاسخ آن دشوار بود، اما راه دیگری باقی نمانده بود. پیش از آنکه دیر شود، ایران را ترک کردم و به اقلیم کوردستان پناه بردم؛ جایی که همیشه گمان می‌کردم اگر روزی هر کوردی ناچار به ترک خانه‌اش شود، باید به آنجا پناه ببرد.
آن خروج یک سفر کوتاه نبود. بیش از یک سال در تبعید و دور از خانواده زندگی کردم؛ دوره‌ای که از سخت‌ترین فصل‌های زندگی‌ام بود. هر روز نگران همسر، فرزندانم و خانواده‌ام بودم و نمی‌دانستم این جدایی چه زمانی پایان خواهد یافت.
با این حال، پس از خروج، بلافاصله فعالیت رسانه‌ای‌ام را از سر نگرفتم. نزدیک به شش ماه سکوت کردم. این سکوت از ترس نبود. هنوز امید داشتم شاید روزنه‌ای برای بازگشت و ادامه‌ی فعالیت در داخل ایران باقی مانده باشد. نمی‌خواستم با حضور در رسانه‌ها، آخرین امکان بازگشت را هم از بین ببرم.
در آن شش ماه، اخبار را هر روز دنبال می‌کردم. هر خبری که از ایران می‌رسید، امیدم را کمتر می‌کرد. سرانجام فهمیدم سکوت قرار نیست راهی برای بازگشت باز کند. نه شرایط تغییر کرده بود و نه تصمیمی که درباره‌ی من گرفته شده بود.
پس از آن، آرام‌آرام فعالیت رسانه‌ای‌ام را از سر گرفتم. دوباره در گفت‌وگوهای تلویزیونی شرکت کردم. نخست رویدادهایی مانند نوروز تاریخی ارومیه در سال ۱۴۰۴ و سپس جنگ ۱۲روزه، مرا بیش از پیش به تحلیل و حضور رسانه‌ای بازگرداندند. همان کار را ادامه دادم، اما این بار از جغرافیایی دیگر.
جمله‌ی ناصر پیروتی برای من از همین زاویه معنا پیدا می‌کند. هیچ‌کس برای شهید شدن مبارزه نمی‌کند؛ همان‌طور که هیچ روزنامه‌نگاری برای زندانی یا تبعیدشدن نمی‌نویسد و صحبت نمی‌کند. ممکن است هزینه‌ای بر انسان تحمیل شود، اما هزینه، هدف مبارزه نیست. هدف، حفظ امکان ادامه‌دادن است.
جمهوری اسلامی می‌توانست مرا زندانی کند، اما نمی‌توانست مرا از روزنامه‌نگاری منصرف کند. می‌توانست مرا از خانه، دوستان و سرزمینم دور کند، اما نمی‌توانست دلیل نوشتنم را از من بگیرد.
امروز، وقتی به آن تصمیم نگاه می‌کنم، هنوز دلتنگ دوستانی هستم که فرصت خداحافظی با آن‌ها را نداشتم. اما اگر زمان به عقب برگردد، باز هم همان تصمیم را می‌گیرم. نه چون رفتن آسان بود، بلکه چون ماندن دیگر به معنای ادامه‌دادن نبود.
من تسلیم نشدم؛ فقط میدان را عوض کردم.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)