شهریور که می‌آید، من فقط تقویم را ورق نمی‌زنم؛ من آلبوم آواره‌ای را باز می‌کنم که هر صفحه‌اش با خون، لبخندهای دزدیده‌شده و حسرتِ ده سال غربت تبر خورده است. نگاه می‌کنم به این عکس‌های قدیمی؛ به دست‌های مهربان پدرم «هوشنگ آذرماسوله» که مرا در آغوش فشرده بود، به جوانیِ زیبای عمه‌ام «هما» که با دسته‌ای از گل‌های گلایل در قاب نگاهش جاودانه شد، و به سیمای بلند عمویم «مهدی». به روزهایی در دهه شصت زمانی که هنوز سایه‌ی شوم طناب‌های دار بر حیاط خانه‌مان سنگینی نمی‌کرد و در آغوش هم، یک خانواده بودیم. چقدر بی‌رحمانه با اذان صبح اعدامشان کردید و با اذان شب، رویاهای ما را به گلوله بستید؛این عکس‌ها تمام دارایی من از کودکی است؛ کودکیِ معصومی که پشت دیوارهای بلند و سرد ملاقات زندان جا ماند. شما حتی دلخوشیِ ساده‌ی بوسه بر سنگ مزار عریزان ام را ده سال تمام بر دلم گذاشتید.
مادرم—آن زنی که تمام جوانی‌اش را پای این دادخواهی گذاشت—سرانجام در همین شهریورِ تلخ، دلش از غصه ترکید و به پدرم پیوست. مادرم عاشق دریا بود و من، درست قبل از آنکه مجبور به فرار از ایران شوم، پناهگاهم را در کنار همان دریا و حیوانات بی‌زبانی پیدا کردم که تنها مأمن تنهایی من در آن روزهای سختِ قبل از کوچ بودند. در آن عکس‌ها با شال زرد و در کنار سگ‌های باوفا، این من بودم

مادرم—آن زنی که تمام جوانی‌اش را پای این دادخواهی گذاشت—سرانجام در همین شهریورِ تلخ، دلش از غصه ترکید و به پدرم پیوست. مادرم عاشق دریا بود و من، درست قبل از آنکه مجبور به فرار از ایران شوم، پناهگاهم را در کنار همان دریا و حیوانات بی‌زبانی پیدا کردم که تنها مأمن تنهایی من در آن روزهای سختِ قبل از کوچ بودند. در آن عکس‌ها با شال زرد و در کنار سگ‌های باوفا، این من بودم؛ زنی خسته از ستم اما ایستاده، که داشت با خاکش، با دریاهای وطنش و با مزارِ نداشته‌ی عزیزانش خداحافظی می‌کرد تا تن به اسارت ندهد.
امسال، در سالگردِ رفتنِ مادرم، وقتی در تنهاییِ بی‌پایانِ غربت، کنار اقیانوس ونکوور ایستاده بودم، موج‌ها بوی او و بوی سواحل ایران را می‌دادند. من بودم و اقیانوسی سرد، هق‌هقِ گریه‌هایم برای سرزمینی اسیر، و طنین تنها موسیقیِ اصیلی که پدر و مادرم دوست داشتند.
اما بگذارید دنیا ببیند؛ تصویر من، تصویر زنی که کودکی‌اش را اعدام کردید، امروز بر دیوارهای ترک‌خورده‌ی ظلم تکثیر شده است. وقتی به چهره‌های مصمم و شجاع خانواده‌های دادخواه دی‌ماه سال گذشته و تمام این سال‌های پر از ستم نگاه می‌کنم، خودم را در آینه‌ی چشمانشان می‌بینم. من همان زنی هستم که میان صخره‌های شکسته، ایستاده و دستش را به نشانه‌ی پیروزی و دادخواهی بالا برده است. داغ هوشنگ، مهدی و هما امروز در رگ‌های یک ملت جریان دارد. شما مزارع سرخ خاوران را از ما دریغ کردید، ده سال ما را به غربت فرستادید، اما از دل هر قطره خون، جنگلی از امید رویید. ما دست در دست مادران و فرزندان دادخواه دی‌ماه، این مبارزه را ادامه می‌دهیم؛

چرا که امید، آخرین چیزی است که در ما می‌میرد.

شکوفه آذرماسوله زندانی سیاسی سابق و فعال حقوق بشر از خانواده دادخواه دهه شصت

https://www.instagram.com/reel/DdBFc3OtybO/?stkn=NXVteW90OTY5a3E5

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)