از وقتی حرفهایم راجع به انحلال مجلس و لزوم انتخابات آزاد را مطرح کرده ام، مقداری کامنت در زیرش آمده که همه متوجه است به بی اعتبار شمردن دمکراسی، عدم تطابق آن با فرهنگ ما و خطرات دادن اختیار مملکت به دست مردم. برخی هم عیب و ایرادهای دمکراسی های موجود را میشمرند و به روی خود نمیاورند که زندگی در دمکراسی معیوب از استبدادی که خوب کار میکند، بهتر است.

حرفها در جمع مایۀ حیرت است. تا به حال چنین ابراز مخالفتی با دمکراسی ندیده بودم و تصور میکنم بخش اصلی آن از سوی جناح های مختلف حکومتی هدایت میشود که به هیچ قیمت تغییر را برنمیتابند.برای همین هم هست که پیدایششان این اندازه ناگهانی است و الگوی نگارششان این قدر مشابه. به هر حال منشأ کامنتها مهم نیست، محتوای آنها مهم است که به کلی سست منطق و غیر قابل قبول است و با وجود اینکه خودجوش نمیشمارمشان باید جوابکی به آنها داد. چون به تجربه میدانم و میدانیم که هر حرفی ـ از آن بی‌منطق تر نباشد ـ میتواند با تکرار، بین مردم مشتی پیرو پیدا کند و حتی اسباب دردسر بشود. نمونه اش؟ یاوه های رسانه های وطنفروش خارجی.

در اینجا باید دو نکته را در نظر داشت تا بشود از بحث نتیجه ای گرفت.

اول از همه این که مملکت مال ملت است و وقتی کسی میگوید که مردم نمیباید در تعیین سرنوشت آن دخالت نمایند، باید از او پرسید که کشور ایران را متعلق به که میداند؟ دوم اینکه اگر قرار نیست مردم برای سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند، چه مرجعی قرار است این کار را بکند؟ گفتن اینکه مردم نمیبایست در این کارها دخالت کنند، فقط نصف قضیه است، نصف دیگرش را هم که مربوط است به تعیین مالک و گزینش صاحب اختیار واقعی، باید روشن کرد. اگر روشن نکنیم که فقط به طور ضمنی استبداد فعلی را تأیید کرده ایم که به نظر من  هدف بخش بزرگ این ایرادگیران به دمکراسی است. ولی به هر صورت باید از آنها پاسخ صریح طلبید. اختیار مملکت به دست کیست؟ به دست خداست؟ یعنی در عمل به دست روحانیان؟ که همین وضع فعلی است. به دست طبقۀ کارگر است که لابد حزب پیشرو قرار است کارها را بگرداند. شاید مقصود نژاد ایرانی باشد که لابد یک حزب شبه نازی باید کارها را در دست بگیرد. یا شاید هم قرار است کسی پیدا شود و متکی به خود ادعای حکومت بکند، مثل رضا خان یا کسی از این قسم. خلاصه که نمیشود گفت مردم حقی بر کشورشان ندارند و نگفت که چه کسی این حق را دارد و قرار است این کشور را اداره کند.

براهین متنوع است. یک گروه مدعیند که مردم ما رشد فکری کافی ندارند و البته معلوم نیست که این رشد را قرار است چگونه و کی پیدا کنند. تا آنجا نتیجه همان تداوم استبداد میشود و این مشکل هم میماند که استبداد چگونه قرار است مردم را برای آزادی تربیت کند. برخی رسانه ها را مقصر میدانند که مردم را فریفته اند و به جهالت رهنمون گشته اند. البته اینجا هم که نه تعطیل رسانه های گناهکار ممکن است و نه سد دسترسی مردم، باز تغییر تعلیق به ابد میشود. خلاصه پای انواع عوامل در میان میایدکه هیچکدام هم معلوم نیست که قرار است کی و چگونه تغییر کند و خوب تا تغییر هم نکند ما باید با همین وضع بسازیم و دم برنیاوریم.

در این میان یکی هست که از باقی پرورده تر و ظاهر الصلاح تر مینماید و البته سابقۀ تکرارش طولانی است و من لااقل از ابتدای انقلاب به یادش دارم: فرهنگ ما با دمکراسی بیگانه است و از آنجا که نظام سیاسی فرزند فرهنگ هر مملکت است، باید در فرهنگ خود به دنبال راه حل باشیم ـ انقلابیان مدعی بودند و هنوز هم هستند که راه حل حکومت اسلامی است. اینجا نظام حاضر که تکیه به انقلاب دارد، میشود عصارۀ فرهنگ چند هزار ساله ـ بگذریم که کشور ما از اول قرن بیستم تا به حال چند بار نظام سیاسی عوض کرده و چرا قرار است این یکی عصاره شمرده شود. عجالتاً به دلواپسان خلوص فرهنگی بگویم که علم نوین هم که زندگانی همۀ ما بر مدار آن میچرخد از مغرب زمین اخذ گشته. چرا دستاورد عقل در این زمینه قابل قبول است و در زمینۀ سیاست نیست؟

این وسط چند پرسش بی پاسخ میماند. اول از همه اینکه چطور این نظام در تاریخ دراز ایران بی سابقه است؟ عصارۀ فرهنگ ما به ناگاه و در قرن بیستم استخراج شده؟ دوم اینکه شاخص فرهنگ، خودجوشی و آزادی است. حکومتی که با زور و با اینهمه زور، خود را به ملتی تحمیل کرده چگونه میتواند بیان فرهنگ این ملتی باشد که منکوبش کرده؟ از این گذشته، اگر قرار است که اختیار را به دست فرهنگ ایران بدهیم که این کار مستلزم آزادی این ملت است. پس چطور میتوان به نام فرهنگ، با دمکراسی که آزادی را در کشور نهادینه میکند، مخالفت نمود؟ در این حالت چگونه میتوان به نام فرهنگ با آزادی مردم سازندۀ آن مخالفت کرد؟ میدانم که این داستان فرهنگ ما باید تغییر کند، راحت در زبانها میچرخد ولی حتی اگر بخواهیم لزوم این کار را قبول کنیم، باید بپذیریم که کار بسیار دراز مدتیست و از این گذشته هر کس چنین سودایی دارد، باید بیاید و برنامۀ کار را هم مشخص کنید که چطور و از کجا؟ که البته هیچکس نمیکند چون حرف به حدی کلی است که میدان به هر ادعایی میدهد. سیاست محل اراده است و تغییر. تغییر فرهنگی امریست کند و تابع ارادۀ هیچ فرد و گروه مشخصی هم نیست و به مرور در دل جامعه شکل میگیرد. سیاست را پشت فرهنگ بستن یعنی تغییر سیاسی را از هر ارادۀ راهنما محروم ساختن، یعنی رها کردن کار به امان خدا.

برمیگردم به اول کار. اعتقاد به اعتبار و برتری دمکراسی بر دو پایه استوار است: اول اینکه تصمیم گرفتن در بارۀ سرنوشت ملت حق خود ملت است و نه کس دیگر؛ دوم اینکه مردم، همین مردم عادی کوچه و خیابان، آنقدر شعور دارند که صلاح خود و مملکت خود را بفهمند و بر اساس آن عمل کنند. به هیچکس نیامده که این دو اصل را مخدوش سازد و اگر خواست چنین بکند باید بر همه معلوم کند که اول از همه مملکت را متعلق به که میداند و دوم اینکه زمام ادارۀ آنرا به چه کس و چه گروهی میخواهد بدهد و بر چه اساس. اول چاه استدلالتان را بکنید و بعد منار دمکراسی را بدزدید.

از وقتی حرفهایم راجع به انحلال مجلس و لزوم انتخابات آزاد را مطرح کرده ام، مقداری کامنت در زیرش آمده که همه متوجه است به بی اعتبار شمردن دمکراسی، عدم تطابق آن با فرهنگ ما و خطرات دادن اختیار مملکت به دست مردم. برخی هم عیب و ایرادهای دمکراسی های موجود را میشمرند و به روی خود نمیاورند که زندگی در دمکراسی معیوب از استبدادی که خوب کار میکند، بهتر است.

حرفها در جمع مایۀ حیرت است. تا به حال چنین ابراز مخالفتی با دمکراسی ندیده بودم و تصور میکنم بخش اصلی آن از سوی جناح های مختلف حکومتی هدایت میشود که به هیچ قیمت تغییر را برنمیتابند.برای همین هم هست که پیدایششان این اندازه ناگهانی است و الگوی نگارششان این قدر مشابه. به هر حال منشأ کامنتها مهم نیست، محتوای آنها مهم است که به کلی سست منطق و غیر قابل قبول است و با وجود اینکه خودجوش نمیشمارمشان باید جوابکی به آنها داد. چون به تجربه میدانم و میدانیم که هر حرفی ـ از آن بی‌منطق تر نباشد ـ میتواند با تکرار، بین مردم مشتی پیرو پیدا کند و حتی اسباب دردسر بشود. نمونه اش؟ یاوه های رسانه های وطنفروش خارجی.

در اینجا باید دو نکته را در نظر داشت تا بشود از بحث نتیجه ای گرفت.

اول از همه این که مملکت مال ملت است و وقتی کسی میگوید که مردم نمیباید در تعیین سرنوشت آن دخالت نمایند، باید از او پرسید که کشور ایران را متعلق به که میداند؟ دوم اینکه اگر قرار نیست مردم برای سرنوشت خودشان تصمیم بگیرند، چه مرجعی قرار است این کار را بکند؟ گفتن اینکه مردم نمیبایست در این کارها دخالت کنند، فقط نصف قضیه است، نصف دیگرش را هم که مربوط است به تعیین مالک و گزینش صاحب اختیار واقعی، باید روشن کرد. اگر روشن نکنیم که فقط به طور ضمنی استبداد فعلی را تأیید کرده ایم که به نظر من  هدف بخش بزرگ این ایرادگیران به دمکراسی است. ولی به هر صورت باید از آنها پاسخ صریح طلبید. اختیار مملکت به دست کیست؟ به دست خداست؟ یعنی در عمل به دست روحانیان؟ که همین وضع فعلی است. به دست طبقۀ کارگر است که لابد حزب پیشرو قرار است کارها را بگرداند. شاید مقصود نژاد ایرانی باشد که لابد یک حزب شبه نازی باید کارها را در دست بگیرد. یا شاید هم قرار است کسی پیدا شود و متکی به خود ادعای حکومت بکند، مثل رضا خان یا کسی از این قسم. خلاصه که نمیشود گفت مردم حقی بر کشورشان ندارند و نگفت که چه کسی این حق را دارد و قرار است این کشور را اداره کند.

براهین متنوع است. یک گروه مدعیند که مردم ما رشد فکری کافی ندارند و البته معلوم نیست که این رشد را قرار است چگونه و کی پیدا کنند. تا آنجا نتیجه همان تداوم استبداد میشود و این مشکل هم میماند که استبداد چگونه قرار است مردم را برای آزادی تربیت کند. برخی رسانه ها را مقصر میدانند که مردم را فریفته اند و به جهالت رهنمون گشته اند. البته اینجا هم که نه تعطیل رسانه های گناهکار ممکن است و نه سد دسترسی مردم، باز تغییر تعلیق به ابد میشود. خلاصه پای انواع عوامل در میان میایدکه هیچکدام هم معلوم نیست که قرار است کی و چگونه تغییر کند و خوب تا تغییر هم نکند ما باید با همین وضع بسازیم و دم برنیاوریم.

در این میان یکی هست که از باقی پرورده تر و ظاهر الصلاح تر مینماید و البته سابقۀ تکرارش طولانی است و من لااقل از ابتدای انقلاب به یادش دارم: فرهنگ ما با دمکراسی بیگانه است و از آنجا که نظام سیاسی فرزند فرهنگ هر مملکت است، باید در فرهنگ خود به دنبال راه حل باشیم ـ انقلابیان مدعی بودند و هنوز هم هستند که راه حل حکومت اسلامی است. اینجا نظام حاضر که تکیه به انقلاب دارد، میشود عصارۀ فرهنگ چند هزار ساله ـ بگذریم که کشور ما از اول قرن بیستم تا به حال چند بار نظام سیاسی عوض کرده و چرا قرار است این یکی عصاره شمرده شود. عجالتاً به دلواپسان خلوص فرهنگی بگویم که علم نوین هم که زندگانی همۀ ما بر مدار آن میچرخد از مغرب زمین اخذ گشته. چرا دستاورد عقل در این زمینه قابل قبول است و در زمینۀ سیاست نیست؟

این وسط چند پرسش بی پاسخ میماند. اول از همه اینکه چطور این نظام در تاریخ دراز ایران بی سابقه است؟ عصارۀ فرهنگ ما به ناگاه و در قرن بیستم استخراج شده؟ دوم اینکه شاخص فرهنگ، خودجوشی و آزادی است. حکومتی که با زور و با اینهمه زور، خود را به ملتی تحمیل کرده چگونه میتواند بیان فرهنگ این ملتی باشد که منکوبش کرده؟ از این گذشته، اگر قرار است که اختیار را به دست فرهنگ ایران بدهیم که این کار مستلزم آزادی این ملت است. پس چطور میتوان به نام فرهنگ، با دمکراسی که آزادی را در کشور نهادینه میکند، مخالفت نمود؟ در این حالت چگونه میتوان به نام فرهنگ با آزادی مردم سازندۀ آن مخالفت کرد؟ میدانم که این داستان فرهنگ ما باید تغییر کند، راحت در زبانها میچرخد ولی حتی اگر بخواهیم لزوم این کار را قبول کنیم، باید بپذیریم که کار بسیار دراز مدتیست و از این گذشته هر کس چنین سودایی دارد، باید بیاید و برنامۀ کار را هم مشخص کنید که چطور و از کجا؟ که البته هیچکس نمیکند چون حرف به حدی کلی است که میدان به هر ادعایی میدهد. سیاست محل اراده است و تغییر. تغییر فرهنگی امریست کند و تابع ارادۀ هیچ فرد و گروه مشخصی هم نیست و به مرور در دل جامعه شکل میگیرد. سیاست را پشت فرهنگ بستن یعنی تغییر سیاسی را از هر ارادۀ راهنما محروم ساختن، یعنی رها کردن کار به امان خدا.

۲۳ شهریور ۱۴۰۵، ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۶ این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است.

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)