دارم از این خانه که با هم پیدایش کردیم برای همیشه می‌روم. توی این یک سال، مدام منتظر بودم وقتی از خانه بیرون می‌آیم تو آن طرف خیابان منتظرم ایستاده باشی. چون آدرسم را داشتی، چون می‌دانستی میتوانی در کجای جهان پیدایم کنی. من نه، نمی‌دانستم. از تو فقط یک شماره داشتم که آن را هم دست و دلم نمی‌رفت پاکش کنم. بارها سعی کردم از توی مکالماتمان حدس بزنم خانه‌ات کجاست. توی نقشه را گشتم، نزدیک فرودگاه منچستر. نقشه را، خیابان‌های نزدیک فرودگاه منچستر را زیر و رو کردم تا خانه‌ای شبیه به خانه‌ی تو پیدا کنم. 

یک سال منتظر بودم تو آن طرف خیابان منتظرم ایستاده باشی ولی بعد فکر کردم، اگر میخواست این همه راه بیاید که فقط مرا ببیند خب تلفنش را برمی‌داشت و زنگ میزد. 

سعی می‌کنم بیشتر سر در گریبانم فرو ببرم و کتاب بخوانم. اما کی است که منکر این قضیه شود که دلم میخواهد داستان خودم باشم و داستان خودم را تعریف کنم؟

با خودم گفتم چقدر همیشه دلم می‌خواسته کسی را پیدا کنم، گوش شنوایی که همیشه دنبالش می گشتم تا بتواند حرف‌ها و شور و هیجان مرا بفهمد. بداند وقتی میگویم مرگ ستاره‌ها، وقتی میگویم خیلی دور خیلی نزدیک، از چه حرف میزنم. که بتوانم وقتی یک موسیقی شاهکار پیدا میکنم برایش بفرستم، یک تکه از داستانی که می‌خوانم، یا نقاشی‌ای که جذبم کرده. 

دنبال آدم‌های شبیه خودم گشتم. خیلی گشتم، گمان میکردم با تو پیدایش کرده‌ام. انگار کن تمام عمرت دنبال کسی می‌گشته‌ای که زبانی را بلد باشد که مرده‌ است، یا اصلا با تو متولد شده و کسی آن را نمی‌داند، و کسی را پیدا می‌کنی که آن زبان را بفهمد. پیدا کردن تو برای من همینقدر بعید و ناممکن بود.

دهان باز میکنم چیزی بگویم ولی حس میکنم دیگر شنونده‌ای در جهان ندارم. صدایم را گم کرده‌ام، گوش‌هایی که صدا را بشنوند هم.

این روزها بیشتر از هر حالتی، انرژی حیات در من کاهش یافته. انگار آخرین نخ‌هایی که من را به زندگی وصل میکردند دانه دانه پاره شده‌اند بی که بدانم کِی و کجا و چطور. 

مامان یک آهنگ فرانسوی گوش میکند و من فکر میکنم به تو. به اینکه قرار بود با هم به فرانسه برویم. به پاریس، لوور. پاریس شهر رمانتیکی ست، مگر نه؟ فکر میکنم حالا باید خودم، خودم را به پاریس ببرم. باید خودم نعش خودم را به این طرف و آن طرف جهان بکشانم و به روی خودم نیاورم که دلم می‌خواسته تو هم باشی. به روی خودم نیاورم که تو هر چقدر از شهر من دور شوی، هر کجای دنیا هم که بروی یک صندلی با پارچه‌ی چهارخانه توی اتاق من داری. که منتظرت است، که احتمالا همیشه منتظرت بماند، حتا اگر من از این خانه بروم. 

دارم از این خانه می‌روم و تو دیگر تا آخر عمر نمی‌دانی من کجا هستم. مثل یک هواپیما که رادارش را خاموش میکند و برای همیشه از نقشه‌های جهان حذف می‌شود.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)