وقتی از قدرت حرف میزنیم، معمولاً تصویری که در ذهن میآید تصویر حاکمیت است؛ دستگاهی که دستور میدهد و اطاعت میشود. اما این فقط یک صورت از قدرت است، صورتی که از موضع اشغالشده دیده میشود. اما برای نیرویی که هنوز جایی در حاکمیت ندارد و میخواهد داشته باشد، قدرت معنای دیگری پیدا میکند؛ معنایی که با تعریف اول همخوانی ندارد.
قدرت مستقر، در حقیقت، قدرتِ «بر» است؛ یعنی توانایی تحمیل اراده، حتی علیه مقاومت، از طریق کنترل و سرکوب و تسلط بر منابع مالی و نهادهای اجتماعی و فرهنگی. این قدرت وقتی کاملا مستقر شد، نیاز کمتری به اقناع مداوم دارد، چون پشتوانهاش در درجه نخست نه رضایت روزانه، بلکه انحصار ابزار کنترل و اجبار و تحمیل و تحمیق و برخورداری از زیرساختهای مادی و نهادی است. این نوع از قدرت حتی وقتی مشروعیتش فرسوده شود، تا زمانی که دستگاه اداری، شبکه وفاداران و منابع اقتدار آن سرپا بماند، میتواند خود را بازتولید کند. به همین دلیل حاکمیت گاه میتواند سکوت کند، حتی گاه عقبنشینی موقت کند و حتی سالها بیاعتبار بماند، در عین حال باز هم در جای خود باقی بماند.
نیروی مخالف اما از این پشتوانه بیبهره است. منبع اصلی قدرت آن، همراهی و حضور داوطلبانه افراد و تحقق یک اراده جمعی قابل سازماندهی و بسیج است، نه ابزار اجبار و تحمیل. آصف بیات تسخیر برخی از حوزه های اجتماعی و فرهنگی، زندگی شخصی، سبک زندگی، روابط خانوادگی و نوع پوشش توسط مردم که معمولا خاموش و زیر پوستی شکل می گیرند «ناجنبش» می نامد، که به نظر من همان مفهوم «قدرت بی قدرتان» را می رساند.
به همین دلیل باید بین دو نوع قدرت تمایز گذاشت: قدرتی که از سلطه برمیخیزد و قدرتی که از عمل مشترک و تسخیر برخی از حوزه های اجتماعی برمیخیزد. وقتی گروهی از انسانها توافق میکنند که با هم عمل کنند، همین توافق و همکنشی خود نوعی از ابراز قدرت است. برای مثال وقتی یک توافق نانوشته بین بخشی از جامعه صورت می گیرد تا بر خلاف ضوابط حکومتی عمل کند.
نقطه قوت این نوع از قدرت نه سلطه همراه با خشونت بلکه مسالمت آمیز بودن آن است و نشان می دهد که خشونت لزوماً نشانه قدرت واقعی نیست، بلکه گاهی حتی نشانه کمبود آن است. حاکمیتی که ناچار به توسل مداوم به زور میشود، در واقع در حال جبران کمبود اجماع و مشروعیت با ابزار اجبار و سرکوب و تحمیل است؛ و هرچه این جبران بیشتر تکرار شود، بیش از آنکه قدرت را نشان دهد، فرسایش آن را آشکار میکند.
تمایز بین قدرت مسلط و قدرت بی قدرتان می تواند به مخالفین یک حکومت کمک کند تا در عین اینکه هنوز در قدرت مستقر سهمی ندارند، منابع اصلی قدرت خود را جستجو و بازآفرینی کنند. زیرا ورود به عرصه سیاست و سیاست ورزی اساسا باید همیشه معطوف به قدرت باشد و زمانی که یک مخالف سیاسی جزیی از قدرت مستقر نیست و با آن مخالفت می ورزد، طبیعتا می بایست منابع دیگری برای ابراز وجود و ورود به مناسبات قدرت پیدا کند. این منابع را می توان در چند دسته عمومی تعریف کرد.
اول، قدرت روایی و نمادین؛ توانایی تعریف اینکه مسئله اصلی چیست، چه چیزی باید تغییر کند و چه کسی نماینده واقعی این تغییر است. این میدان، پیش از هرگونه انتقال واقعی قدرت، خودش یک میدان نبرد است. رقابت بر سر تعریف یک رخداد یا یک نماد، هرچند در نگاه اول ثانویه به نظر برسد، در واقع رقابت بر سر معنای تغییر و کیستی نماینده مشروع آن است.
دوم، قدرت سازمانی؛ ظرفیت هماهنگ کردن کنش جمعی در طول زمان، نه فقط در یک لحظه شورش یا خیزش. در جامعهای که نهادهای میانجی مانند حزب، صنف، اتحادیه و تشکلهای مستقل طی دههها سرکوب یا تضعیف شدهاند، ساختن این ظرفیت پیششرط بدیهی نیست، بلکه خود یک کار سیاسی بسیار جدی است.
سوم، مشروعیت جایگزین؛ توانایی نشان دادن اینکه بدیل صرفاً «نبودِ وضع موجود» نیست، بلکه پروژهای مثبت، قابلاعتماد و قابل زیست است. جامعهای که از وضع موجود ناراضی است، الزاماً به هر بدیلی اعتماد نمیکند. به عبارت دیگر، مخالفت با یک حکومت، به خودی خود، مشروعیت برای حکومت کردن ایجاد نمیکند.
چهارم، قدرت لحظهای و فرصت محور؛ تجربه های انباشته از موجهای پیشین اعتراضی که در یک لحظه معین، هنگامی که باور به امکان تغییر ناگهان فراگیر میشود و به کنش جمعی تبدیل میشود و جامعه معترض قدرت خود را در آن لحظه نشان می دهد، قدرتی است لحظه ای که هنوز نهادی و ساختارمند نشده است. اینجاست که قدرت لحظه ای و فرصت محور برای یک نیروی سیاسی مخالف معنا پیدا می کند و می تواند تبدیل به یک منبع قدرت شود. و روشن است که اگر یک نیروی سیاسی قادر به نگهداشتن و تبدیل آن لجظه به یک ظرفیت پایدار نباشد و موفق به سازمان دادن و هدایت یک جنبش اجتماعی نشود، آن جنبش که در لحظه به وجود آمده بود، در لحظه بعدی فروکش میکند.
اما در کنار همه اینها، یک منبع دیگر نیز وجود دارد که به نظر من از همه مهمتر است: توانایی تولید قدرت در جامعه، نه صرفاً تصاحب قدرت در حکومت. اگر قدرت مخالفان فقط در شخصیت یک رهبر، یک شبکه رسانهای، یک دولت خارجی یا یک ائتلاف موقت و پر تضاد متمرکز شود، با از بین رفتن یکی از این فاکتورها، بخش مهمی از قدرت نیز از میان میرود. قدرت پایدار سیاسی زمانی شکل میگیرد که در جامعه ریشه داشته باشد و بتواند از طریق روابط اجتماعی، سازمانها، اعتماد و مشارکت دوباره و دوباره تولید شود.
نکته مهم دیگر این اصل است که سیاستورزی را نمیتوان صرفاً تلاش برای رسیدن به قدرت سیاسی تعریف کرد. سیاستورزی واقعی و پایدار باید معطوف به تولید، توزیع و مهار قدرت نیز باشد. پرسش فقط این نیست که چه کسی قدرت را در اختیار میگیرد؛ بلکه باید پرسید قدرت از کجا تولید میشود، میان چه کسانی و چه نهادهایی توزیع میشود و چه سازوکارهایی مانع تبدیل آن به سلطه میشوند.
البته این اصل فقط معطوف به پس از کسب قدرت نیست. حتی اگر در دوره ای از فعالیت های سیاسی امکان و فرصت واقعی و عملی جایگزینی قدرت در آینده معلوم در دسترس نیست و قدرت مستقر همه راههای مشارکت در قدرت را مسدود کرده است، سیاست نمی تواند تعطیل گردد. در واقع، علاوه بر سرمایه گذاری روی منابع قدرت که در بالا به آن اشاره کردم، حتی مهار قدرت و کاهش آلام مردم در زندگی روزمره اشان بخشی از فعالیت سیاسی معطوف به قدرت می تواند باشد.
و سرانجام، باید دقت داشت که قدرتِ مهار یا براندازی، قدرتِ حکومت کردن و قدرتِ دموکراتیک کردن یکی نیستند. قدرت براندازی یعنی توانایی سلب یا مختل کردن ظرفیت حکومت موجود برای ادامه حکمرانی. قدرتی که ممکن است از بسیج اجتماعی، اعتصاب، نافرمانی، فرسایش مشروعیت، شکاف در ساختار قدرت و یا از دست رفتن توانایی اداره کشور بوجود آید. اماحتی داشتن این چنین قدرتی، حتی تا مرز سرنگونی قدرت مستقر به معنای داشتن قدرت حکومت کردن نیست.
قدرت حکومت کردن مرحله دیگری است. حکومت کردن نیازمند ظرفیت اداری، اقتصادی، نهادی و مدیریتی، توانایی تصمیمگیری، اجرای قانون، تأمین امنیت، ارائه خدمات عمومی، مدیریت تعارضها و تبدیل تصمیم سیاسی به عمل اجتماعی است. به عبارت دیگر، ممکن است نیرویی بتواند حکومت موجود را کنار بزند، اما نتواند کشور را اداره کند. در این حالت، مسئله قدرت نهتنها حل نشده، بلکه با خلأ قدرت وارد مرحلهای تازه شده است.
اما حتی قدرت حکومت کردن نیز با قدرت دموکراتیک کردن یکی نیست. یک نیروی سیاسی ممکن است حکومت را براندازد، سپس دولتی کارآمد ایجاد کند، اما در مرحله بعد قدرت را در خود متمرکز و مخالفان را حذف کند. در این صورت، انتقال قدرت اتفاق افتاده است، اما دموکراتیک شدن قدرت تحقق نیافته است. قدرت دموکراتیک یعنی قدرتی که بتوان آن را توزیع کرد، محدود کرد، مورد پرسش قرار داد و در صورت لزوم از صاحبانش بازپس گرفت. بنابراین، معیار دموکراتیکبودن یک پروژه سیاسی فقط این نیست که چه کسانی قرار است به قدرت برسند، بلکه این است که پس از رسیدن به قدرت، چه چیزی مانع مطلقشدن آن خواهد شد.
مشکل بسیاری از پروژههای سیاسی دقیقاً در همینجاست: «قدرت براندازی» را با «قدرت سیاسی» یکی میگیرند. تصور میکنند اگر بتوانند قدرت مستقر را کنار بزنند، مسئله قدرت حل شده است. در حالی که براندازی تنها یک شکل از رابطه با قدرت است. مسئله دشوارتر، تبدیل قدرت براندازی به قدرت حکمرانی و سپس تبدیل قدرت حکمرانی به قدرتی دموکراتیک، توزیعشده و مهار شده است.
از این منظر، پرسش اساسی درباره هر پروژه سیاسی دیگر فقط این نیست که چگونه قدرت را میگیری؟ بلکه باید پرسید: قدرت را چگونه تولید میکنی؟ چگونه آن را از جامعه میگیری و به جامعه بازمیگردانی؟ چگونه میان نهادها و گروههای مختلف توزیعش میکنی؟ و سرانجام، چه چیزی مانع میشود که قدرتی که برای رهایی از سلطه به دست آمده، خود به سلطهای تازه تبدیل شود؟
شاید تفاوت اساسی میان یک پروژه صرفاً قدرتطلب و یک پروژه دموکراتیک دقیقاً در همین پرسش آخر باشد. اولی میخواهد قدرت را به دست آورد؛ دومی باید از همان ابتدا به این بیندیشد که قدرت را چگونه تولید، توزیع و مهار خواهد کرد. در غیر این صورت، ممکن است یک حکومت سقوط کند، صاحبان قدرت تغییر کنند و حتی ساختار سیاسی تازهای شکل بگیرد، اما رابطه جامعه با قدرت تغییر اساسی نکرده باشد. در چنین شرایطی، آنچه تغییر کرده است «صاحب قدرت» است، نه لزوماً منطق قدرت.
https://t.me/politicalphilosphy/857

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.