یکی از پرسش‌هایی که بعد از هر موج اعتراضی در ایران دوباره سر بلند می‌کند این است: چرا جامعه مدنی ایران با وجود انباشت چهار دهه تجربه اعتراضی، هنوز قادر به تولید یک آلترناتیو دموکراتیک، جمعی و پایدار نیست؟ پاسخ رایج به این پرسش معمولاً «سرکوب حکومتی» است. اما اگرچه سرکوب، بازداشت‌های فله ای، احکام سنگین زندان و اعدام همواره نقش تعیین کننده در ایجاد انسداد سیاسی حداقل برای کوتاه مدت داشته اند، اما سرکوب به تنهایی یک متغیر ثابت و برخاسته از ماهیت جمهوری اسلامی است و نمی‌تواند تفاوتهای ساختاری میان موج‌های مختلف اعتراضی را توضیح دهد. آنچه واقعاً متغیر است و انسداد سیاسی را تشدید می کند، به نظر من «الگوی رهبری» هر موج اعتراضی است؛ الگویی که شوربختانه معمولا مردم معترض را از فاز اعتراض به فاز عقب نشینی، سرخوردگی و یا حتی استیصال کشانده است.

اگر سه تجربه اخیر از جنبش‌های اعتراضی بزرگ را کنار هم بگذاریم، یک الگوی معنادار آشکار می‌شود که هر بار شکل تازه‌ای از یک بن‌بستِ واحد را بازنمایی می‌کند:

مرحله اول؛ جنبش سبز 

میرحسین موسوی، شاید برخلاف میل باطنی‌اش، در جایگاه رهبری نمادین این جنبش نشست. اما واقعیت این است که افق فکری او در چارچوب قانون اساسی موجود و برای اصلاح شمارش آرا، تعریف شده بود، نه برای تغییرات ساختاری یا گذار از جمهوری اسلامی. و این یک انتخاب ایدئولوژیک و مبتنی بر وفاداری به ساختاری بود که خود علیه بخشی از عملکرد آن معترض بود. از این نظر می توان گفت که جنبش سبز عملاً در سقف مطالبات رهبریِ نمادینش متوقف و قفل و سپس سرکوب شد.

مرحله دوم؛ جنبش زن، زندگی، آزادی 

این جنبش آگاهانه یا ناآگاهانه در تلهٔ رهبری فردی و یا از نوع تصادفی و نمادین آن گرفتار نشد. حتی ساختار شبکه‌ای و افقی آن، از «نبود یک چهره واحدِ قابل حذف یا قابل مذاکره و سازش»، یک نقطه قوت امنیتی و اخلاقی نیز ساخته بود. اما گرفتار نشدن در تله رهبری تصادفی و یا نمادین، حل بنیادی مسئله نبود، بلکه به تعویق انداختن ضرورت وجود یک رهبری واقعی بود.

البته در همین بازه زمانی، تلاش‌هایی از سوی برخی سلبریتی‌های هنری-رسانه‌ای، فعالین سیاسی و حقوق بشری و همچنین آقای رضا پهلوی برای نشستن در جایگاه سخنگویی یا رهبری صورت گرفت (مانند ائتلاف جرج‌تاون). اما چون جنبش ماهیتی افقی و خودانگیخته داشت و این مجمع سلبریتی‌ها فاقد ارتباط ارگانیک با داخل کشور بود و اعضای آن تجربه کار جمعی و فرایندهای دموکراتیک نداشتند، این تلاش‌ها عقیم ماند. 

مرحله سوم؛ جنبش دی ماه ۱۴۰۴

این بار تلاش آگاهانه‌تری برای پر کردن آن خلاء ساختاری صورت گرفت. رضا پهلوی و جریان پیرامون او از حمایت بخشی از مردم، ظرفیت تبلیغاتی، رسانه‌ای و بین‌المللی برخوردار بودند؛ چیزی که در موج‌های قبلی غایب بود. اما یک تناقض بزرگ سریعا خودنمایی کرد: این ظرفیت فاقد ریشه ارگانیک و سازمان یافته در داخل بود و در درجه نخست از منبعی بیرونی (رسانه‌های ماهواره‌ای، شبکه دیاسپورا، و در نهایت همسویی عریان با دولت‌های آمریکا و اسرائیل در متن جنگ‌های منطقه‌ای) و یا گرایشات و احساسات نوستالژیک به دوران پهلوی تأمین می‌شد. همین منشأ بیرونی اما دقیقاً همان عاملی شد که مشروعیت داخلی این رهبری را زیر سوال برد. به عبارت دیگر اگرچه جنبش این بار صاحب یک رهبریِ ظاهراً «باظرفیت» و برخوردار از حمایت نسبی شد، اما رهبری‌ای بود که پیش‌شرطِ حضورش، مصادره شدن مطالبات داخلی توسط کلان‌روایت‌های ژئوپلیتیک خارجی (کمک های بشردوستانه و دخالت دونالد ترامپ و نتانیاهو) و در نهایت جنگ و حمله نظامی برای به قدرت رساندن آن بود.

اگر این سه مرحله را کالبدشکافی کنیم، به یک دوقطبی و پارادوکس می‌رسیم که فراتر از تمایلات، یا اشتباهات فردی مدعیان رهبری هر موج اعتراضی است. 

در داخل کشور حاکمیت به شکل نظام‌مند و در یک فرایند طولانی چندین دهه، جامعه را از «نهادهای میانجی» (حزب، سندیکا، تشکل‌های صنفی و دانشجویی مستقل) تهی کرده است. این تهی سازی جامعه مدنی از نهادهای واسط، یک پیامد بسیار جدی و تعیین کننده دارد:

هر رهبری یا جریانی که مشروعیت ارگانیک و درونی داشته باشد (یعنی از دل همین جامعه برخاسته باشد)، به دلیل غیاب تشکل‌ها، فاقد ظرفیت سازمانی، امنیتی و رسانه‌ای لازم برای هدایت و بقا خواهد بود. و برعکس، هر جریان یا فردی که حتی برخوردار از پتانسیل رسانه‌ای و ظرفیت سازمانی است، ناچار است آن را در درجه نخست از جایی بیرون از این جامعه محروم از نهادهای مدنی موثر، وام بگیرد (از دولت‌های خارجی، لابی‌ها یا کارتل‌های رسانه‌ای دیاسپورا)؛ و همین منشأ بیرونی، به‌سرعت مشروعیت درونی‌اش را نزد توده‌های داخل می تواند زیر سوال ببرد.

در اینجاست که پدیده «سلبریتی‌زدگی» متولد می‌شود. سلبریتی‌زدگی، علت این بحران نیست، بلکه علامت بیماری است. وقتی «سرمایه سیاسیِ برآمده از سازمان‌دهی تشکیلاتی» وجود ندارد، تنها سرمایه در دسترس، «سرمایه رسانه‌ای و نمادین» می شود. در این فضا، رهبری به جای آنکه از مسیر فرآیند نمایندگی، و انتخاب آگاهانه متولد شود، از لایک‌ها، ویوها، دیده‌شدگی و الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی بیرون می‌جهد.  اما واقعیت این است که این رهبرِ الگوریتمی، بازتاب‌دهنده خشم و احساسات مردم است، نه هدایت‌کننده آن.

نگاهی به تجارب جهانی نشان می‌دهد که این انسداد، یک تقدیر گریزناپذیر نیست، بلکه محصول مهندسی فضای جامعه است. در بلاروس ۲۰۲۰، سوتلانا تیخانوفسکایا به شکلی تصادفی و بدون پشتوانه سازمانی به جایگاه نمادین رهبری پرتاب شد، بدون آنکه هرگز بتواند این فیگور رسانه‌ای را به یک ظرفیت واقعی روی زمین تبدیل کند. در نقطه مقابل، در سودان، «تجمع حرفه‌ای‌ها» و ائتلاف نیروهای آزادی خواه و خواهان تغییر توانست در میانه جنبش، دست به نهادسازی درونی بزند و یک ساختار تشکیلاتی برای مذاکره و پیشبرد مطالبات خلق کند.

تفاوت سودان و بلاروس ثابت می‌کند که مسئله، نداشتنِ «قهرمان نجات‌بخش» نیست؛ مسئله غیابِ زیرساختهای نهادی است.

تا زمانی که نهادهای میانجی داخلی، ولو در کوچک‌ترین، محلی‌ترین و پنهان‌ترین شکل خود بازسازی نشوند، این چرخه میان «ناتوانی سازمانیِ جریان‌های داخلی» و «مصادره بیرونیِ جریان‌های متمول و دارای پشتوانه خارجی»، مدام تکرار خواهد شد. فرقی نمی‌کند چه کسی یا کدام جریان فردا روی موج احساسات توده‌ها بنشیند.

در حقیقت، مسئله جامعه مدنی ایران، تغییر صورت‌مسئله از «چه کسی رهبر باشد؟» به «رهبری از چه فرآیندی تولید می‌شود؟» است. بدون این زمینِ سفتِ نهادی، هر آلترناتیوی یا در نطفه خفه می‌شود، یا به ویترینِ قدرت‌های دیگر تبدیل خواهد شد.

https://t.me/politicalphilosphy/853

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)